یادداشت هایی در باره هنر شعر/ دیلن توماس/مهناز دقیق نیا

تولدم با آب آغاز شد،

پرنده ها و پرنده های درختان بال دار

بر فراز مزارع و اسبهای سفید، نام مرا پرواز کردند.

پس برخاستم و

  در پاییزی بارانی  و در بارشی با تمامیت روزهایم به جهانی غریب گام نهادم.

 

دیلن توماس یک شاعر ولزی بود که به زبان انگلیسی می نوشت. علاوه بر شعر، داستان کوتاه و سناریوهایی برای رادیو و فیلم می نوشت که اغلب خود اجرا می کرد. مهم ترین آثار او عبارتند از«بازی صداها» و «زیر جنگل شیر».

او هنرمندی وظیفه شناس و دقیق بود. گفته ای از این هنرمند در رویدادهای مهم همواره تکرار می شود:«شعر تجلیلی از مقام انسان، پس تجلیلی از خداوند است.» که بیانگر مفهوم متعالی شعر و وظیفه شاعر است. مرگ توماس در سی و نه سالگی ظاهرا" در نتیجه تضادهای حل نشده درونی او بوده است.                                                    

 

در پاسخ به این سوال که چرا و چگونه شروع به نوشتن شعر کردم و کدام شاعر و چه نوع شعری انگیزاننده من شد. باید بگویم  که علاقه من به شعر ابتدا از عشق من به کلمات ناشی شد. اولین اشعاری که با آن ها آشنا شدم، اشعار کودکانه بود و پیش از اینکه بتوانم خود آن ها را بخوانم، صرفا" عاشق کلمات آن ها شدم. فقط خود کلمات. اینکه کلمات به چه کار می آیند، نماد چه هستند و چه معنایی دارند از اهمیت ثانویه برخوردار بود. آنچه برای من مهم بود آهنگ آن ها بود وقتی که برای اولین بار این این ریتم کلامی را از دهان بزرگتر هایی شنیدم که به نظر می رسید به دلیلی نامعلوم در جهان من زندگی می کنند. این کلمات برای من مانند صدای زنگ ها، آوای ادوات موسیقی، صدای باد، دریا، باران، تلق و تلوق گاری شیرفروش، صدای سم اسب ها بر سنگ فرش خیابان ها، تماس شاخه ها با شیشه پنجره بود. مانند ناشنوای مادرزادی بودم که بطور معجزه آسایی شنوایی خود را بازیافته است. معنای کلمات برایم اهمیت نداشت یا اینکه چه بر سر جک و جیل  و یا غاز مادر می آید، آنچه برایم مهم بود شکل صدای آن ها و توصیف واکنش حسی  ناشی ازآن در شنوایی من بود.

طیف صدایی که در گوش هایم طنین می انداخت برایم اهمیت داشت. وقتی به گذشته نگاه می کنم، متوجه می شوم که شاید بازتاب هایم را در رابطه با کلمات زیبا و ساده این اشعار ناب خیال بافی می کردم اما این چیزیست که صادقانه می توانم به خاطر بیاورم، به هر حال زمان باید حافظه ام را مخدوش کرده باشد. عاشق شده بودم این تنها توضیحی است که در مورد آن زمان می توانم بدهم. باید بگویم که هنوز از شنیدن کلمات احساس خوشبختی می کنم، اگرچه گاهی با علم کامل به کاربرد آن ها گمان می کنم که می توانم کمی آن ها را تحت تاثیر قرار بدهم و حتی آموخته ام که هر از گاهی ضرب آهنگی به آن ها بدهم که حس می کنم  دیگران از آن لذ ت می برند. به آنی در کلمات جاری می شوم.

وقتی شروع به خواندن اشعار کودکانه کردم و بعدها که قادر به خواندن اشعار و غزلیات دیگر شدم می دانستم که مهمترین چیزهای ممکن برای خود را کشف کرده ام. آن ها آنجا بودند، ظاهرا" بی جان و سفید و سیاه اما از آن ها، از هستی خود آن ها عشق، وحشت، دلسوزی، رنج و حیرت و سایر مفاهیم انتزاعی بشری متجلی می شد که زندگی های فانی ما را خطرناک، مهم و قابل قبول می کرد. از آن هابود که قهقهه ها و ناله ها ی ما روی این کره خاکی ظهور می یافت و اگرچه معنای آن ها هر کدام در جهت خود جاری بود، اغلب در زمانی تقریبا" از یاد رفته، شکل و سایه و اندازه و صدای کلمات در زمان زمزمه آن ها، حبس و یا جاری شدن برای من بسیار عجیب بود. آن زمان معصومیت بود، کلمات فوران می کردند و عاری از هر گونه تداعی خطی، خشک و یا بدشگونی در من منفجر می شدند و همچنانکه در هوا جاری می شدند مانند چشمه سارهای تازه بهشتی بودند.

وقتی می جوشیدند و می درخشیدند تداعی اصلی خود را می ساختند. کلماتی چون «اسب چوبی را به سوی بان بری کراس بران» به همان اندازه برای من جذاب بود که برای فردی که نمی دانست اسب چوبی چیست و بان بری کراس کجا می تواند باشد... و بعدها خطوطی چون گفته جان دان« برو و ستاره ای در حال افتادن را بگیر و با کودک، ریشه مهر گیاه را بیاور» وقتی برای اولین بار شنیدم حتی معنایش را نمی فهمیدم  با این وجود من را شگفت زده می کردند. همچنانکه بیشتر و بیشتر خواندم که البته فقط شعر نبود، عشق من به هستی واقعی کلمات افزون شد تا زمانی که دیگر می دانستم همواره باید با آن ها  و در آن ها زندگی کنم. در واقع می دانستم که باید نویسنده کلمات و نه هیچ چیز دیگر باشم. اولین گام، احساس و شناختن صدا و اجزاء آن  بود، اینکه بنا بود با آن ها چه کنم و کجا بکارشان ببرم و یا چه چیزی را از طریق آن ها بیان کنم از پی آن می آمد. می دانستم که باید از نزدیک و از همه جهت شکل و حالت، افت و خیز و تغییر حالت آن ها و نیازها و مطالبات کلمات را بشناسم. ( می ترسم  صحبت هایم مبهم باشد. دوست ندارم در باره کلمات بنویسم چون در چنین مواقعی اغلب از کلمات بد و غلط ، کهنه و نامشخص استفاده می کنم. آنچه من دوست دارم استفاده از کلمات مانند صنعتگری است که از چوب یا سنگ برای حکاکی یا پیکرتراشی استفاده می کند. دوست دارم در طرح ها و توالی و فوگ های آوایی آن ها که بیانگر ضربه های شاعرانه است تردیدی معنوی یا اعتقاد و ایمان و یا حقیقت گنگی را دریابم که برای رسیدن به آن ها باید خود را به چالش وادارم.)

آن زمان خیلی جوان بودم. زمان مدرسه را می گویم. اولین بار پیش از انجام تکالیف مدرسه که هرگز انجام نشد، در کتاب های پدرم تفاوت بین نوشته خوب و بد را تشخیص دادم. بزرگترین و اولین آزادی من زمانی بود که توانستم هر چیزی را که دوست دارم بخوانم. بی هدف و با چشمانی از حدقه در آمده می خواندم. هرگز حتی به خواب هم ندیده بودم که چنین وقایعی می توانند در مجلد های کتاب وجود داشته باشند. طوفان های شنی و انفجارهای یخی از کلمات، حیله گری، آرامش، شادی  خنده  و بیشماری از انوار خیره کننده ناشی از ذکاوت درمیلیون ها ذره و قطعه که همه کلمه بودند، کلمه هایی که هر کدام جاودانه در حلاوت و شکوه و شگفتی خود زنده بودند ( باید سعی کنم این یادداشت های ظاهرا" سودمند به اندازه اشعارم آشفته نشوند). من کارهای تقلیدی بیشماری نوشتم اگر چه هرگز فکر نمی کردم تقلید باشند بلکه تصورم بر این بود که کاملا" اصل هستند مانند تخم هایی که ببرها روی آن نشسته باشند. آن ها تقلیدی از هر آنچه بودند که اتفاقی خوانده بودم: سرتوماس براوان، دو کوئینسی، هنری نیو بولت و درغزل پردازی مانند بلیک، بارونس اورسز، مارلو،  و دوستان ایماژیست و انجیل، پو، کیتز، لارنس، آنن و شکسپیر. همانطور که می بینید مخلوطی از همه چیز بطور نامنظم به خاطرم می رسد. دست بی تجربه ام را در تمامی ساختارهای نوشتاری آزمودم. چطور می توانستم بدون انجام اینکار ترفندهای این صنعت را بیاموزم؟ متوجه شدم که فوت و فن ها و حقه های بد به سادگی دستیاب می شوند و آن خوب ها که کمک می کنند تا شعرتان را در پرمعناترین و تکان دهنده ترین حالت خود بسرائید، گریزپا هستند. هنوز در حال آموختن هستم.( اما باید نام دیگری به این حقه ها  مثل ترفندهای فنی و یا تجربیات عروضی بدهید.)

حالا می رسیم به نویسندگان و شاعرانی که نوشته های آن ها داستان های اولیه من را تحت تاثیر قرار داده اند. به سادگی و در صداقت کامل می گویم که این تاثیر از همه نویسندگانی ناشی می شد که آن زمان آثارشان را می خواندم و همانطور که قبلا" گفتم همه نوع نویسنده ای از نویسنده ماجراهای جالب توجه پسربچه ها تا اساتید بی رقیبی چون بلیک همه جزو آن ها بودند. یعنی زمانی که شروع کردم، نوشته بد درست به اندازه نوشته خوب بر من اثر داشت. سعی کردم تاثیرات بد را ذره ذره، سایه به سایه، صدا به صدا از طریق آزمون و خطا حذف کنم. وقتی بیشتر و بیشتر به کلمات علاقمند شدم، ازدستانی که حرمت آن ها را نگاه نداشته بودند  و از زبان هایی که حسی از سلائق خود نداشتند و سرسری نویسانی که کلمات را در مایه ای بی رنگ و بی روح می پراکندند و افرادی که آن ها را مثل خود به موجوداتی متفرعن و رو به افول تبدیل می کردند، بیزار شدم.

دوباره تکرار می کنم اولین چیزی که من را عاشق زبان و علاقمند کار با آن کرد اشعار کودکانه و داستان های فولکلور، غزلیات اسکاتلندی و چند سطری دعا و مشهورترین داستان های انجیل و ترانه های بیگناهی بلیک بود و در عین حال آثار جادویی کاملا" غیرقابل فهم و به نظر آن زمان من یاوه گونه شکسپیر در دوران مدرسه  را نیز باید به حساب آورد.

از من می پرسند که آیا درست است که در نوشته هایم از جویس، انجیل و فروید تاثیر گرفته ام. نمی توانم بگویم که تحت تاثیر جویس بودم البته او را به خاطر داستان هایش تحسین می کنم. فکر می کنم این سوال از اینجا ناشی شده است که یک بار شخصی در نوشته ای در باره شباهت و نزدیکی عنوان کتاب داستان های کوتاه من تحت عنوان « تصویر هنرمند به شکل یک سگ جوان» و عنوان کتاب جویس تحت عنوان « تصویر هنرمند به عنوان یک مرد جوان» اشاره کرده است. همانطور که می دانید این ها نام هایی هستند که بیشماری از پرتره های نقاشی از هنرمندان نقاش خود می گیرند مانند: «پرتره آرتیست به عنوان یک مرد» که عنوان کاملا" صریح و روشنی است. جویس اولین نویسنده ای بود که  از عنوان پرتره در یک اثر ادبی استفاده کرد. من خودم نیز کمی طنز سگانه از عناوین نقاشی گرفتم. البته ابدا" قصد تقلید از جویس را نداشتم. من گمان نمی کنم که جویس به هیچ وجه در نوشته های من تاثیر داشته باشد. اولیس که حتما" ندارد. اما نمی توانم انکار کنم که طرح بعضی از داستان های من از سری «پرتره ها» هیچ رنگ و بویی از دوبلینی های جویس نداشته باشند. آن زمان دوبلینی ها کاری آوانگارد در جهان داستان کوتاه بود.

در رابطه با انجیل باید بگویم که داستان های مهم آن مثل داستان نوح، یوحنا، لوت، موسی، یعقوب، داوود و سلیمان و هزاران داستان دیگر را به یقین از اوان کودکی می شناختم. ضرب آهنگ شگفت انگیز آن  را از زبان روحانیون ولزی شنیده بودم و خودم هم  خوانده بودم  اما بدانید که هرگز ننشستم انجیل بخوانم و در واقع مانند بسیاری از مسیحیان دیگر نسبت به آن آگاهی کامل ندارم. هر آنچه از انجیل در آثارم به کار برده ام از حافظه دوران کودکی من ناشی می شود که جزیی از دارایی های عمومی تمامی کسانی است که در جوامع انگلیسی زبان بزرگ می شوند. به راستی که در هیچ کجای نوشته های من چیزی نیست که برای یک انسان باسواد ناآشنا باشد. در اشعار اولیه ام خیلی کم ازکلمات دشوار استفاده کرده ام اما آن ها به زمان جوانی ام بر می گردند و سعی کرده ام که در نوشته های بعدی تکرار نشوند.

و حالا در باره زیگموند فروید باید بگویم که تنها آشنایی من با نظرات و کشفیات دکتر فروید از طریق آثار رمان نویسانی بوده که از تاریخچه سوابق او نوشته و یا از روزنامه های عمومی علمی بود که به تصور من کار او را بیش از حد مردمی کردند و از معدود شاعران مدرن از جمله اودن که  از واژه ها و نظرات روانشناختانه در برخی از اشعارشان استفاده می کردند. من فقط یک کتاب تحت عنوان «تعبیر رویاها» از فروید خوانده ام و اصلا" به یاد نمی آورم که به هیچ وجه تحت تاثیر او قرار گرفته باشم. تکرار می کنم امروزه هیچ نویسنده صادقی نمی تواند تحت تاثیرات کشف آوانگارد  فروید از ناخودآگاه و کشفیات او در  حوزه آثار علمی، فلسفی و هنری او قرار نگرفته باشد اما لزومی ندارد که این تاثیر ناشی از نوشته های خود فروید باشد.

در رابطه با این سوال که آیا عمدا" از ابزار  وزن و قافیه و ضرب آهنگ و ساختار بندی کلمات استفاده می کنم. فورا" جواب می دهم بله. من در رابطه با کلمات صنعتگری  جدی و دقیق هستم  حتی اگر نتیجه کارم همیشه موثر به نظر نرسد. من از هر چیزی برای موثر بودن اشعارم و پیش بردن آن ها در جهت دلخواهم استفاده می کنم: از ترفندهای قدیمی و جدید، جناس، واژه های ترکیبی، استعاره، اشاره و کنایه، زبان عامیانه و تکیه کلام ها، قافیه های صدادار و پرشی  و از هر چیز لازم دیگری استفاده می کنم. هر وسیله ای که در زبان هست برای استفاده شما البته در صورت تمایل تعبیه شده است. شعرا گاهی خود را سرگرم می کنند و پیچ و تاب دادن به کلمات، نوآوری و ترفند زدن ها بخشی از شادی  ناشی از این کار داوطلبانه و رنج آور است.

ودر رابطه با این سوال که آیا استفاده من از کلمات ترکیبی برای ایجاد چیزی نوین به شیوه سوررئال مبتنی بر فرمول خاص یا فی البداهه است.

 باید بگویم که در مفهوم سوررئالیستی، ردیف کردن فرمول ها برای قیاس و کنار هم قرار دادن کلمات غیرعمدی است.

بگذارید اگر می توانم روشن کنم. سورئالیست ها ( که به معنای فراتر از واقعیت یا کسانی هستند که فراتر از رئالیسم کار می کنند) جرگه نقاشان و نویسندگان قرن نوزدهم و بیستم در فرانسه بودند که به انتخاب آگاهانه تصاویر اعتقاد نداشتند. به عبارت دیگر: آن ها هنرمندانی بودند که از رئالیست ها ( کسانی که سعی می کردند تصور خود را از جهان واقعی خود نشان دهند ناراضی بودند) و امپرسیونیست ها( کسانی که سعی می کردند تاثیری از جهان واقعی مورد تصور خود را نشان دهند). سورئالیست ها می خواستند که به ناخودگاهی شیرجه بزنند، و تصاویر خود را از آن قلمرو بدون کمک هیچگونه منطق یا دلیلی بیرون بکشند و بطور نامعقولی آن ها  را به وسیله نقاشی و کلمات بیان کنند.

سورئالیست ها از آنجا که اعتقاد داشتند بخش عمده ای  ازذهن نهان است وظیفه هنرمند راخلق اثر هنری از بزرگترین توده نهان ذهن می دانستند و نه برگرفتن از نوک صخره یخی که از دریای ناخودآگاهی بیرون زده است. یکی از روش های مورد استفاده سوررئالیست ها در شعر کنار هم قرار دادن کلمات و تصاویری بود که  با هم هیچ ارتباط منطقی نداشتند و به این شکل امیدوار بودند که نوعی از ناخودآگاهی یا رویا را به چنگ بیاورند، شعری که از واقعی هم واقعی تر باشد، جهان خیالی ذهن که بیشتر نهان است تا شعری که از ذهن خودآگاه برآمده باشد و بر ارتباط معقول و منطقی ایده ها و موضوع ها و تصاویر مبتنی باشد.

این به اختصار مرام سورئالیست ها است که من با آن مخالف هستم. برای من مهم نیست که تصاویر شعر از کجا آورده شوند. اگر دوست دارید می توانید آن ها را از پایین ترین دریای خویش نهان بیرون بکشید اما پیش از اینکه بر کاغذ بیاورید باید از تمامی فرایند های منطقی تعقل عبور کنند. از سوی دیگر سورئالیست ها کلمات خود را درست به همان شکل که از بی نظمی بیرون آمده کنار هم می چینند و شکل و نظمی به آن ها نمی دهند. برای آن ها بی نظمی نظم و شکل است. به نظر من اینکار به شدت گستاخانه است. سورئالیست ها تصور می کنند که هر آنچه از نیمه خودآگاه بیرون بکشند و در نقاشی یا کلمات بیان کنند باید الزاما" از علاقه یا ارزشی برخوردار باشد. من این را قبول ندارم. یکی از هنرهای شاعر قابل فهم و رساساختن چیزیست که از منشاء ناخودگاهی بیرون می تراود این یکی از بزرگترین موارد استفاده اصلی از هوش یعنی انتخاب است، انتخاب از توده تصاویر بی شکل و نامنطم ناخوداگاهی، آن هایی که به بهترین وجه قادر به رساندن هدف خیالی او باشند که نوشتن بهترین شعر ممکن است.

واین سوال که تعریف من از شعر چیست؟ سوال عجیبی است. من شخصا" شعر را فقط برای لذت بردن می خوانم. فقط اشعاری  را که دوست دارم می خوانم. البته ناچارم  اشعار زیادی را که دوست ندارم بخوانم تا به آن هایی که دوست دارم برسم اما وقتی مورد دلخواهم را یافتم آن زمان تنها چیزی که می توانم بگویم این است که «خودشه» و آن ها را برای لذت بردن می خوانم.

هر شعری را که دوست دارید بخوانید. اصلا" خودتان راگرفتار مهم بودن یا زنده بودن آن شعر نکنید. چه اهمیتی دارد که شعر چیست؟ اگر تعریقی برای آن می خواهید مثلا" « شعر چیزیست که مرا می خنداند یا می گریاند یا به خمیازه می اندازد یا باعث می شود بخواهم    کاری را انجام بدهم و یا ندهم» این حرف ها را رها کنید. تنها مسئله مهم در باره شعر لذت بردن از آن است هر چند که رنج آور باشد. آنچه مهم است تکانه ابدی در پس آن است، احساس رنج عظیم انسان، حماقت ها و رفتار متظاهرانه او، وجد و شعف و جهل او ، حالا هر قدر هم که قصد شاعر متعالی نباشد.

می توانید یک شعر را از هم تجزیه کنند و به آن نگاه کنید و به خود بگویید که این حروف صدادارد و بی صداست، وزن و قافیه و ضرب آهنگ است . این اجزاء شعر و مهارت و صنعگتری شاعر است که شعر را تکان دهنده می کند، اما باز می بینیم که اعجاز کلمه هاست که شعر را چنین موثر می کند. بهترین هنرمندان همیشه شکاف هایی در اثر شعری خود بجا می گذارند تا آنچه در شعر بیان نشده، بتواند به بیرون خزیده و صاعقه وار بدرخشد. لذت و کاربرد شعر تجلیلی از مقام انسان و در نتیجه تجلیل از خداوند است.

انگلیسی بلدی؟/سیمون کالینگز/ مهناز دقیق نیا

 

  سیمون کالینگز در جزیره اوسنی در آکسفورد انگلستان زندگی می کند.  وی در سازمان توسعه بین المللی شاغل است.

داستان آخر او تحت عنوان «مرده» در یک روزنامه ادبی کانادایی منتشر شده است.  همچنین  از اومقا لاتی در ارتباط با موسیقی  در آکسفورد تایمز موجود می باشد. داستان کوتاه او تحت عنوان«انگلیسی بلدی؟» در نشریه «ایست آف وب» به چاپ رسیده است.

 

انگلیسی بلدی؟

 

مانوئل سر راهش از کنار ماهی گذشت. ماهی هیجده تا بیست اینچ طول داشت و فلس های نقره ایش با خاک و کثافت جاده پوشیده شده بود. در حالیکه مذبوحانه در آن جاده لجن مال می شد، آبشش هایش مانند دو زخم عمیق در دو طرف سرش باز می شدند. کنار او پسری در مقابل ریل پایانی خط آهن خم شده بود و چوب و نخ ماهیگیریش را در میان آب کثیف و قهوه ای رنگ  رودخانه تکان می داد. پسرک شورت فوتبال رنگ و رو رفته ای به تن داشت. حدودا" نه یا ده ساله بود. پا برهنه بود و پوست اش پر از جای نیش حشرات بود.

ماهی نفس بریده ای کشید و آخرین پرش را در جهت رودخانه انجام داد  اما در پیاده رو افتاد. برای لحظه ای بی حرکت آنجا ماند. بی شک از تلاش خسته شده بود. پسرک نگاهی به آن کرد و با لگد دوباره آن را به جاده بر گرداند.

مانوئل توجه چندانی به ماهی نشان نداد چون فکرش به شدت مشغول بود. او که تازه ازآپارتمانی بازدید کرده بود ، فکر می کرد آیا می تواند از پس کرایه آن بر بیاید یا نه. پیدا کردن محلی برای زندگی در آن شهر دشوار بود. آپارتمانی که او در حال حاضر با همسرش در آن زندگی می کرد خیلی کوچک بود و پسر شش ساله اش به ناچار با پدر و مادر همسرش می ماند و فقط آخر هفته ها به خانه می آمد. دوسال بود می خواستند خانه را عوض کنند اما امکانش وجود نداشت. سیگاری از جیب در آورد و در مقابل خط آهن به سمت رودخانه و جایی که پسرک ماهی می گرفت خم شد.

کمی بعد از دور سایه دو نفر را دید که نزدیک می شدند. به نظر حدود سی ساله می آمدند و معلوم بود که توریست هستند. حدس زد که آمریکایی باشند. زن چهارشانه بود. موهای سرخ و پوستی سفید و کک مکی و هیکلی موزون داشت. همراه او مردی بلند قد و شل و ول بود که برآمدگی شکم اش از زیر تی شرت بیرون زده بود. مرد شلوارکی تا سر زانو پوشیده بود. عینک آفتابی به چشم داشت و موهای بلندش را از پشت دم اسبی کرده بود. آن ها به آرامی در طول خیابان خاکی پایین آمدند. رفت و آمد توریست در این شهر عجیب نبود. اما  آن ها معمولا"ااطراف بندر قدیمی با کلیسایی که به سبک روکوکو ساخته شده بود و خانه های قدیمی داشت پرسه می زدند و یا  به همراه تور به صخره آبی می رفتند. به ندرت می شد که آن ها را در این بخش دید. بنابراین فکر کرد شاید گم شده اند.

زن در کنار ماهی که احتمالا" آخرین نفس هایش را می کشید همان جایی که پسرک آخرین بار با لگد پرتش کرده بود ایستاد و گفت:«این ماهی بیچاره رو ببین.» صدای او آرام و تو دماغی بود. پسرک به طرف آن ها برنگشت اما از حضور آن ها آگاه بود. او به سطح براق آب خیره شده و منتظر بود تا آن ها بروند.

زن به مرد گفت:«باید به رودخانه برش گردوند. فکر می کنی این پسره ماهی رو می خواد؟» مرد شانه هایش را بالا انداخت . به نظر عصبی می رسید. گفت:« از اینجا خوشم نمی آد. به نظرم باید برگردیم.» اما زن نمی خواست برود. آنجا ایستاده بود و نگاهش را از ماهی به پسر و از پسر به ماهی می چرخاند.

مرد گفت:«خب، می تونی ازش بپرسی.» زن به طرف ماهی قدم برداشت و روبروی پسر که هنوز مشغول تماشای رودخانه بود، ایستاد. پسر با دیدن زن که به او نزدیک می شد خودش را جمع  و جورکرد.

مانوئل صدای زن را شنید که از پسر می پرسید:« می دونی این ماهی داره می میره.» پسر با چشمانی بی حالت به او نگاه کرد و سرش را تکان داد. زن با تاکید گفت:« می می ره.       می فهمی؟» پسر همچنان  خیره به او می نگریست.

زن به همراهش گفت:«مثل این که نمی فهمه. » مرد شانه هایش را بالا انداخت با این حرکت می خواست بگوید :«من که از اول گفتم خودت رو قاطی نکن.» زن به اطراف اش نگاه کرد چشم اش به مانوئل افتاد. برای لحظه ای به مانوئل با پیراهن کرم رنگ پلاستیکی و کفش هایش نگاهی انداخت.

زن پرسید:«انگلیسی می دونی؟» البته این بار لحن اش آرام و محترمانه تر از زمانی بود که پسر را مخاطب قرار داده بود. مانوئل با لحن سرد و قاطع مثل اینکه بخواهد قضیه را ختم کند گفت که  انگلیسی می داند. زن لحظه ای مکث کرد  و بعد پرسید:« می شه از این پسر بپرسین با ماهی می خواد چیکار کنه؟ خیلی بیرحمانه است. باید به رودخونه برگرده.» مانوئل نگاهی به زن و پسر انداخت. مردد بود که در باره زندگی پسر به زن حرفی بزند یا نه؟ از آلونک کثیف فقیرانه کنار ساحل که صبح پسرک از آن بیرون آمده بود بگوید یا نه؟  این را بگوید که  چطورپدر و مادر این پسر همیشه درگیر مخارج  کوچک زندگی هستند این را بگوید که می خواهند در مکان  زندگی آن ها یعنی آلونک های ماهیگیرها  برای توریست ها هتل تازه ای بسازند. پسر با کنجکاوی آن ها را نگاه می کرد.

مانوئل به پسر گفت:« این خانم می پرسه با اون ماهی می خوای چیکار کنی؟»

پسر دست کثیف اش را به چشم مالید و گفت:« می خوام بفروشم اش.»

مانوئل به زن گفت:« می خواد بفروشه.» مانوئل سعی کرد طوری حرف بزند که بحث را خاتمه بدهد. زن درنگ کرد. مانوئل متوجه سردرگمی زن بود. زن طوری به مانوئل نگاه می کرد که گویی در صورت او به دنبال راه چاره ای می گشت. مردبا حالتی عصبی پشت سر زن پا به پا شد و گفت:« عزیزم فکر کنم باید بریم.» اما زن اهمیتی نداد. مرد جابجا شد و گفت:«می دونی فکر می کنم نباید دخالت کنی.»

زن پرسید:« چقدر ماهی رو می فروشه؟» مانوئل نگاهی به همراه زن انداخت. تصمیم زن برایش سرگرم کننده بود اما لبخند نزد.

مانوئل از پسر پرسید:« خانم می گه چقدر میخوای بفروشی؟» پسر رقمی گفت که پنج برابر قیمت ماهی بود. مانوئل با همان لحن قبل قیمت را به زن گفت اما این بار نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. زن  این لبخند را به نشانه دوستی گرفت. کیف اش را باز کرد و اسکناسی دوبرابر آنچه پسر گفته بود در آورد.

زن پرسید:«نظرش که عوض نشده؟»

مانوئل ترجمه کرد. پسر دست راستش را بطور عصبی تکان داد اما صورت اش مثل سابق همانطور بی تفاوت به نظر می رسید. زن لحظه ای مکث کرد و نگاهی به ماهی انداخت. بعد پول را به طرف پسر دراز کرد و پسر آن را گرفت. زن خم شد و با دو انگشت ماهی را برداشت و به رودخانه پرتاب کرد. بعد بدون اینکه به مانوئل یا پسرک نگاهی بیندازد با همراهش دور شدند. مرد دستمالی به طرفش گرفت تا دست اش را پاک کند که زن نگرفت. به نظر می آمد که مشاجره می کنند. پسر پول در دست ایستاده بود. مانوئل آنقدر به آن ها نگاه کرد که از نظر ناپدید شدند. آن ها یک بار هم به پشت سرشان نگاه نکردند.

مانوئل سیگار دیگری روشن کرد و به موقعیت قبلی اش برگشت.

ماهی که زمان زیادی از آب بیرون مانده بود در میان لجن جان داد. پسر به طرف رودخانه خم شد و با چوب ماهی را به سمت خود کشید. بعد خم شد و ماهی را برداشت و بر زمین انداخت. همین موقع نگاهش به مانوئل افتاد. قلاب ماهیگیری را برداشت و بعد ماهی را به دست گرفت و به طرف کلبه به راه افتاد.

مانوئل ته سیگارش را به رودخانه پرت کرد و به راهش ادامه داد.

 

 

 

مردی با پیژامه سورمه ای /لیلی مابورا/مهناز دقیق نیا

 

  لیلی مابورا فارغ التحصل دانشگاه نایروبی کنیا است و مدرک خود را در رشته نویسندگی خلاق از دانشگاه ایداهو و به تازگی نیز دکترای زبان انگلیسی خود را از دانشگاه میسوری- کلمبیا دریافت کرده است. در سال 2010  با نوشتن داستان کوتاهی تحت عنوان چگونه می توانیم اسقف را بکشیم نامزد جایزه کین شد.  لیلی به ادبیات آفریقا و فمینیسم و موضوع زنان در آفریقا علاقه خاصی دارد.

 

مردی هست که من او را می شناسم. بهتر است بگویم او مردی است که فقط با شنیده های تان می توانید او را بشناسید چون با هیچکس حرف نمی زند. فکر می کنم همیشه در ناخودآگاهم به نوعی زندگی کرده  و تکه تکه هایی از او به تدریج به هم پیوسته و حالا می شود گفت که این یکپارچگی شکل او را تشکیل داده است.

از مادرم داستان های بیشماری در باره او شنیده ام. البته قصد تعریف این داستان ها را نداشت چون اهل غیبت نیست. همینطور سال ها او را نگاه کرده ام. آن زما ن پدرم آتلیه را پر از نقاشی ذغالی و مجسمه کرده بود که البته بعضی از آن ها را مادرم نابود کرد. وقتی کار می کرد کنار پنجره می نشستم و به حیاط خانه  آن مرد نگاه می کردم.

کاش می شد اسم اش رابگویم اما حس می کنم با گفتن نام اش همه چیز خراب می شود. من فقط می خواستم تصویری از او رسم کنم. این فکر اغلب به سر من می زد اما هیچوقت چنین فرصتی دست نداده بود.

اولین بار است که او را در حال خوابیده، پشت فرمان ماشین آن هم با صورت رو به بالا می بینم چون همیشه  با حالتی غم انگیز و مایوس کننده سرش را به طرف چرخ ها پایین می گیرد. حالتی که من را یاد پیرمرد ون گوگ که سرش را در دست هایش گرفته می اندازد.

امروز صبح هیچ اثری از مستی در چهره او نیست، زیر چشم هایش هم باد کرده و کبود نیست، در ضمن سفیدی  همیشگی دور دهانش به چشم نمی خورد. پیژامه ای پوشیده که هرگز ندیده بودم. پیژامه ای سرمه ای که شاید سال ها نپوشیده بود.

شاید خیاط خبره ای برای دوختن آن ها وقت  زیادی صرف کرده باشد. در کریچو خیاط خوب پیدا نمی شود آنجا  فقط مرکز چای کنیا است.

بله، حتما" پیژامه سورمه ایش را از جای دیگری آورده است. وزن ام را از یک پا به پای دیگرم می اندازم و خودم را قانع می کنم که حتما" دیشب زیاده روی و بعد هم غش کرده است.

او زمان  نا معلومی در تاریکی به خانه رسید. نمی دانم شام خورده بود یا نه اما از ظاهرش معلوم بود که حمام کرده و بعد هم با پیژامه  سورمه ایش از خانه بیرون آمد. در ماشین اش را باز کرد. پشت صندلی راننده را خواباند و آنجا دراز کشید تا سپیده دمید.

امروز روز آرامی است، آنقدر که حس می کنی تا چند مایلی روح بیدار دیگری وجود ندارد. پرتو های خورشید که از زاویه عجیبی از میان درختان چنار می تابند بین من و او قرار گرفته اند. بعضی از برگ ها زیر تابش خورشید مثل مرمر سبز می درخشند، هر روز دیگری بود با کمال میل آن منظره را با سایه های خشک و تیره شاخه ها  برایتان نقاشی می کردم.

کاش می شد شما هم آن ها را می دیدید مانند تار عنکبوت در هم تنیده اند و فقط در این ساعت از روز دیده می شوند، زمانی که زاویه نور آن ها را چون قوس و قزح هایی باریک نشان می دهد. اما او آن جا است و نگرانم که بیدار شود. می ترسم نور تغییر کند و چنین لحظه ای هرگز تکرار نشود.

 یادم می آید که مونت گفت:« بین رنگ و بیرنگی ،  فقط یک لحظه فاصله است. آخر چطور می شود در آنی نقاشی کرد.»

بالاخره تصمیم ام را گرفتم. صورت اش بهترین نقطه برای شروع است. بقیه اندام اش را شاید باز هم ببینم، فردا و یا روز بعد به هر حال صورتش را در بومی که برای نقاشی منظره نگاه داشته بودم نقش زدم.

در واقع امروز با خیال نقاشی منظره بیدار شده بودم . می خواستم چای چین ها را که در سکوت چای می چینند نقاشی کنم اما صورتش را به من تحمیل کرد و تصمیم دارم با رنگ روغن آن را بکشم اگرچه فقط با      کارد ک کار چندان آسانی نیست.

ممکن است خشک شدن اش ماه ها طول بکشد. اما این کاری است که می خواهم انجام بدهم. دوست دارم به  خشک شدن یک نقاشی رنگ روغن مثل دم کردن چای فکر کنم به هر حال رنگ و عطر چای به آن بستگی دارد.

با رنگ کمرنگ و مخلوطی از خاک رس و روغن بزرک زیرسازی را شروع کردم. زیرسازی همیشه به من وقت فکر کردن و بررسی مجدد سوژه ام را می دهد. پدرم همیشه می گفت برای نقاشی یک چهره اول باید بفهمی چه اتفاقی برای صاحب آن افتاده است. باید به زمان و مردم فکر کنی.

در باره این مرد باید بگویم که حداقل در مقایسه با مردهای  خانواده من  زمان زیادی بر او گذ شته است.  برادر من در بیست و هفت سالگی در حال خدمت به نیروی پشتیبانی سازمان ملل در بوسنی از دنیا رفت. او پیاده در نزدیکی  سربرنیکا روی مین رفت.

پدرم دوسال قبل از آن در اثر ذات الریه درگذشت. مادرم گفت به خاطر این بود که او دوست داشت بدون چتر و بارانی زیر باران راه برود. او می گفت از روز ازل همیشه عصرها در کریچو باران می بارد. پدرم عقیده داشت هیچ چیزی در دنیا وجود ندارد که بتواند جلوی خیس شدن را بگیرد.

او شصت سال دارد. این مرد را می گویم. اگر پدرم زنده بود با هم همسن بودند. برای همین نگاه کردن به او برایم جالب است. جاهای خاصی از قیافه پدرم را تصور می کنم، شاید موهای جوگندمی اش، ویا آهسته گام برداشتن اش شبیه همین  مرد بود.

 یک حمله قلبی از سال ها پیش باعث شکسته تر شدن صورت اش شده است و گاهی می توانم سایه ای را درک کنم که با تانی از زیرزمین متجلی می شود. سایه ای به رنگ قهوه ای تند مثل رنگی که می توانید از ترکیب قرمز روشن و سبز زمردی در بیاورید.  به نظر من قهوه ای تند همراه با لعاب های ظریفی از گل رس سرخ  برای زیر سازی چنین رنگی مناسب هستند..

مادرم شکل سر او را دوست ندارد و می گوید مثل کدوحلوایی های آفریقایی مستطیل شکل است و به من هشدار می دهد از مردانی که چنین سری دارند حذر کنم. مادرم براین باور است که وقتی پای عشق به میان بیاید این جور مردها هیچ شانسی ندارند.

همه مردان میرزا/بهمن نمازی

    

دریافت متن پی.دی.اف 

  جت که نیست روی پهنای باند اوج بگیرد. در آسمان غرش کند و خط سفیدی از خودش باقی بگذارد. یک پروانه رنگارنگ است که بلند می شود از روی این شاخه و آرام می نشیند روی شاخه دیگری. هلیکوپتر که نیست دور میدان ها بچرخد و از روی پشت بام ها بگذرد تا هر خواب زده ای را از خواب بیدار کند. یک سنجاقک است که روی یک برکه تنها می چرخد. پشه که نیست نصف شب توی گوش ات وزوز کند. از این دنده به آن دنده بغلطی، چرک و خونت را هم یکباره نمکد که دست از سرت بردارد، بلکه هی بخواهد توی چشم و گوش ات برود و وجود خودش را اعلام کند.

     برف است که آرام می آید. دانه دانه می نشیند روی درختهای جنگل کهنسالی که از خشونت اره ها و تبرها طاس شده است. هتل هفت ستاره نیست که وسط این جنگل رفته باشد به آسمان، یک کلبه کوچک است. وقتی زمستان میرزا نتواند بیرون بیاید، آلوچه های جنگلی را بچیند برای مسافرها لواشک ببرد ماسوله، وقتی میرزا تابستان ها نتواند زمین تهی اطرافش را شخم بزند یا گاو زردنبویش را در آن ول کند به چرا، آنوقت پاشنه هایش را ور می کشد، سوار اسب اش می شود. اسب اش را هی می کند و اسب اش به سوی فومن  می تازد.

مجسمه میرزا نیست که روی اسب میرزا نشسته باشد وسط میدان میرزا در فومن، که میرزا از پیاده رو زل بزند به میرزا که رویش نشسته است، می تازد و می رسد به فومن. شانس می آورد، اسب اش را می فروشد به مسئول تدارکات گروه فیلمبرداری سریال میرزا و یک تاکسی کهنه می خرد تا برود بنشیند پشت فرمان اش در میدان اصلی شهر و هر روز ساعت شش صبح کارگرها را از فومن ببرد به ماسوله. بعد یک کلبه کوچکی وسط شهر اجاره کند. دست رعنا را بگیرد ببرد توی آن کلبه زندگی کند. بعد ده سال بگذرد، نمی دانم شاید هم بیست سال که تو از وسط  دود و دم تهران بروی یخ سازی رشت. آنجا سوار کرایه فومن بشوی و درست در میدان میرزا، میرزا پیاده ات کند تا تو سوار ماشین میرزا بشوی و بروی به ماسوله. دربست بگیری و با خیال راحت لم بدهی عقب ماشین بعد به فکرت برسد که از راننده بپرسی:« شما ساکن ماسوله هستین؟» و بعد او بگوید:« کوچک شما هستم میرزا. فومن می نشینم.» و زل بزند به جاده مقابل.

      گاز که می دهد صدای سمباده بیاید وهی ازاین چاله به آن چاله بروی. با خودت فکر کنی فرصت  مناسبی است و بگویی:« عجب جاده ای!» و او بگوید:« قدیمی است آقا. خدا بیامرزدش، مال زمان میرزا است. خودش ساخته است.»  همین موقع صدای انفجاری بلند شود و ماشین میرزا یک وری ترمز کند روی جاده میرزا. آنوقت میرزا رویش را به تو بکند و بگوید:« نترسین، الان درست اش می کنم.» با عجله بپرد پایین. تو هم بیایی پایین و ببینی لاستیک عاج از تو است ، اصلا" تیوپ است. غر بزنی که باید این را زودتر عوض می کردی. او تیوپ دیگری از صندوق عقب بردارد و بگذارد جای تیوپ قبلی. بترسی وبگویی:« این هم که می ترکه.» زیر لب بگوید:« سه ساله اسم نوشتم عوض اش کنم. ارزش نداره لاستیک نو بخرم. نمیشه.» و توبگویی:« با این لاستیک چپ می کنی» و او بگوید:« واردم آقا. یواش می رم.»

     مه بیاید پایین و تو بی خیال شوی که چپ هم که کرد، می میری در جاده ماسوله و گم می شوی در این مه در کنار میرزا. آنوقت میرزا از آینه نگاهی به چشمهایت بیندازد انگار که فکرت را خوانده و می خواهد شومی اش را بگیرد، بگوید:«زندگی سخته، خدا به یه نفر می ده، به یکی دیگه نمی ده. به این میگن پیشونی نوشت. شما فکر می کنی من چند سالمه؟» توبگویی :« نزدیک هفتاد سال.» او بگوید که پنجاه سال بیشتر ندارد. همه اش هم به خاطر مرض قند است. دارویش گران است. یک بار قندش تا ششصد رسیده، شست پای قانقاریا گرفته اش را قطع کرده اند و او فهمیده تریاک قند خون را پایین می آورد که آن هم شده یک بد مصب دیگری. نگاه کنی به ریش های بلند سفیدش و یاد این شعر بیفتی:

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان            نکته به نکته کو به کو، رشته به رشته مو به مو

و در جیب ات دنبال شانه بگردی که آن را برداری و یکمرتبه ریش های سفید ژولیده اش را شانه کنی و بگویی من هم کوچک شما هستم: میرزا. تا بفهمد که تو دیوانه ای اما شانه را پیدا نمی کنی و می رسی به میدان ماسوله، نفس راحتی می کشی که جنون ات فروکش کرده است.

     و می روی دنبال جا بگردی و سر صحبت را باز کنی با بقال اول بازار ماسوله و بپرسی سوئیت خالی سراغ دارد. تا بیاید جواب بدهد، شاگردش بگوید یکی را می شناسد. تو بپرسی کجاست و او بگوید بالاخانه خودم است آقا، کوچک شما هستم میرزا و ساک ات را بردارد.

     ماسوله در مه زیباست. بدون مه خیلی روشن است. تاریک و روشنا ندارد. می توانی پشت پنجره خانه میرزا بنشینی و مه را نگاه کنی که چطور آرام از پنجره نفوذ می کند و سرمای اسفند را به مغز استخوان تو که یادداشت می کنی فرو می برد. آنوقت ببینی میرزا با عجله کپسول گاز را روی شانه اش گذاشته تا به بخاری وصل  کند . اتاق گرم می شود و تو از درجه صفر نوشتار بالا می آیی. درجه صفر نوشتار می دانی؟

     صبح، مثل سوز زمستان ول می شوی در بازار ماسوله، می بینی که چقدر پایین و بالا دارد. سمت راست اش همه جا زیرسیگاری و قندان چوبی و چیزهای دیگری با انواع طرح های قدیمی از شیء های عجیب می فروشند. همینطور چاقوهای بلند و کوتاه و مهره مار که غوغا می کند و به خودت بگویی بیخود نیست، این ها همه مهره مار دارند، اضافه هایش را صادر می کنند و سمت چپ باشد پراز کبابی وقهوه خانه که اگر آنجا یک چایی خوردی، چنان صورتحسابی جلویت بگذارند که اولش برق ازسرت بپرد، بعد فکر کنی فقط سه ماه از سال است دیگر و به روی خودت نیاوری و وجه اش را بگذاری مقابل میرزا.

     بعد توی آن شهر کوچک یک کتابفروشی پیدا کنی که از قرار کتابفروش دل اش نمی آید کتاب های قدیمی اش را بفروشد. به ضرب و زور یک کتاب را که پول ات می رسد از بین شان انتخاب کنی بعد پول را ازت بگیرد و با بی میلی کتاب را به دست ات بدهد. تو ازش بخواهی یادگاریی روی کتاب برایت بنویسد و او بر صفحه سفید اول کتاب بنویسد:

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به کام خویش نابوده شدیم.

             کتابفروشی ماسوله در گلگشت هشتمین روز اسفند

تو از خط خوش اش بهت زده شوی و ازش سوال کنی در کجا درس خواند ه است و او بگوید:«همین ماسوله، مدرسه میرزا.» و تو تعجب کنی میرزا توی آن شلوغی در زادگاهش مدرسه هم ساخته است و تو اسم اش را نپرسی که بگوید کوچک شما میرزا. بعد بروی مدرسه را ببینی که چطور بچه ها دسته دسته، در مه، از در آبی آن خارج می شوند و دراطراف اش خروس های رنگی بزرگ بر زمین سرد نوک می زنند.

     ماسوله در مه زیباست، مه متراکم را چنان به چشم می بینی مثل آدم یا حیوانی که به سویت می آید. هر ظهر لشگر مه از بالای کوه جمع می شود و نظام می گیرد و سرازیر می شود داخل شهر تا از این همه میرزا سان ببیند. اگر زود خودت را برسانی به میدان کوچک ماسوله می توانی به همراه مردم با مینی بوس به فومن بروی و در میدان میرزا پیاده شوی، بعد سوار کرایه میرزا شوی و برسی به رشت وآنجا از ترمینال وقتی می خواهند بلیط را صادر کنند، اسم ات را که پرسیدند، دل ات بخواهد بگویی: همه ی مردان میرزا.

جنایت/نجیب محفوظ/ محمد رضا مرعشی پور  سنا انصاری

 دریافت متن پی.دی. اف

    صدایی را که امروز برخاسته ، نویسنده مستقل و آگاه دیروز در تمامی زندگی خود زیسته است. متن فوق شامل بخشی از مقدمه مجموعه داستان جنایت وهمچنین خود این داستان نوشته نجیب محفوظ ، ترجمه محمد رضا مرعشی پور و سنا انصاری، نشر شادگان /1381 می باشد.

 

 

نجیب محفوظ بیش از 50 اثر شامل رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه خلق کرده است. اما جز چنداثرش به فارسی ترجمه نشده است. با وجود این در ایران خوانندگانی پیدا کرده است و دیگر غریبه نیست.

این نویسنده بزرگ در سال 1911 در قاهره متولد و تحصیلات خود را در همین شهر آغاز و درسال 1934 لیسانس فلسفه گرفت. در همان حال، در مرکز موسیقی به این هنر پرداخت و قانون را به عنوان ساز تخصصی برگزید. پس از آن وارد دوره فوق لیسانس فلسفه شد اما پایان نامه اش را به پایان نبرد زیرا مشغله ذهنی اش ادبیات بود و نیرویش را صرف آن می کرد. شاهکار وی مجموعه ای است معروف به تریلوژی شامل سه رمان به نام های بین القصرین، قصر الشوق و السکریه که گرچه هر کدام از آن ها رمانی مستقل است اما در جمع سرگذشت یک خانواده بزرگ را بررسی می کنند...

استور آلن از استادان فرهنگستان سوئد، پیش از خوانده شدن پیام نجیب محفوظ در اهدای جایزه نوبل، خطابه ای خواند و به معرفی وی پرداخت. بخش هایی ازاین خطابه را می خوانیم:

در داستان های کوتاهش به مایه های وجودی مهمی بر می خوریم: عقل و استدلال در برابر ایمان به شریعت، عشق به مثابه یک منبع قدرت در دنیایی دشوار، گزینش ها و محدودیت های برخورد معنوی و تقلای انسان بی پناه برای ادامه حیات.

نجیب محفوظ به عنوان نماینده نثر ادبی همتایی ندارد. به یمن وجود وی، و در ساحت فرهنگی که او بدان تعلق دارد، هنر رمان و داستان کوتاه توانسته است مدارج کمال را بپیماید و این خود نتیجه آموزش سنت کلاسیک عرب، الهام اروپایی و هنرمندی خود اوست.

 

                                                             جنایت                  

 

آرامش در وسعت تاریخ فنا شد، بسیاری از چیزها تغییر کردند، نشانه هایی تازه پدید آمدند، اما محله شرقی با کوچه پس کوچه ها و خانه های کهنه اش برپا مانده است. و در برابرش، محله غربی با فلات کلاسیک و ساختمان های زیبا و تازه اش ، جلوه می کند، و پس از غیبتی در حدود یک ربع قرن منطقه ای را که در آن متولد شده بودم چنین یافتم.

میدان «محطه» با وسعت و عمارت های نو و مجسمه به پا خاسته زن برزگرش و نیز خیابان عریض و طویلی که تا ژرفای حومه و تا برج مخروطی شکل بر پا شده در بوستان بزرگ امتداد می یافت، مبهوتم کرد. همان طور که کارخانه های جدید، با عظمت و دودکش های دمنده و غوغای ابزار و آلاتشان، شگفت زده ام کردند.

     به خاطر اختلاط با مردم و بر قراری رابطه با آنان، تصمیم گرفتم در حومه اقامت کنم، بنابراین به یک بنگاه معلاملات ملکی سر زدم تا جایی برای سکونت پیدا کنم، و بین جمعی از زنان و مردان، با چهره ای گشاده، و به این امید در انتظار نشستم که گفت و گویی دوستانه را- در هر زمینه ممکن – آغاز کنم، اما آنان گرم صحبت بودند:

-          صاحب جسد را هنوز نشناخته اند؟

-           به هیچ وجه، سال ها پیش دفن شده و به طور کامل سوخته است.

-           چند سال؟

-           چهار یا پنج سال... در خبر که این طور نوشته شده.

-          قاتل چی؟

-          هنوز شناخته نشده! به احتمال زیاد یک گروه بوده اند، کشتن و سوزاندن و دفن کردن، بیش از یک مجرم را طلب می کند.

و من با این پرسش وارد بحث شدم:

-    فاصله زمانی بین گم شدن زن و انجام جنایت، در منطقه اعلام نشده؟

پس از سوال من سکوتی طولانی برقرار شد، تا اینکه مردی به سخن در آمد و گفت:

-          کسی یادش نیست!

گفتم:

-          اما این مسئله نباید از دید بازپرس پنهان مانده باشد!

و برایم روشن شد آنچه را مطرح کرده ام مورد قبول واقع نشده است، و به جای اینکه راهی به یک ارتباط صمیمانه بگشاید، غربتم را مورد تاکید قرار داده است، و ترسیدم که طرح پرسش های دیگر، به سوءظن نسبت به من بیفزاید، به ویژه آن که نسبت به ماموریتی که عهده دارش بودم، به شدت ا حساس مسئوولیت می کردم ، و نیز به خاطر تجربه حرفه ای می دانستم که چشم ها باید کاملا" بینا باشند و نسبت به عوامل تهدید کننده امنیت منطقه ، و نیز در مورد راز عجیب آن، می بایست حساسیت نشان دهند.

     وقتی نوبتم شد با بنگاه دار صحبت کنم، دو مشتری دگر هم در اتاقش بودند ، و دریافتم که آنان ضمن گفت و گو در مورد معامله، در پیرامون جنایت نیز بحث می کنند، و صاحب بنگاه هم از شرکت در آن بر کنار نمانده است:

«هیچ موضوعی جز این جنایت در منطقه مورد بحث نیست. در بازار، در دفاتر، در کارخانه ها، در کاخ ها و ویلاها...»

«کاملا" طبیعی است»

-          «چه فایده ای دارد؟»

بنگاه دار گفت:

-        پرگویی برای ترس و عجز مداوای بیهوده ای است، درد ی را دوا نمی کند.

-          بالاخره روزی هویت مقتول مشخص می شود و قاتل را دستگیر می کنند.

بنگاه دار دوباره گفت:

-          حرف مفت و رویاهای محال...

-          به خدا چنان وحشت کرده اند که انگار همه ساکنان منطقه قرار است به همین سرنوشت دچار شوند.

     بنگاه را در حالی ترک کردم که آپارتمانی را با اثاث، در ساختمانی واقع در بخش شرقی اجاره کرده بودم، بعنی میان همان مردمی که برای پیدا کردن حقیقت به آن ها اعتماد می کردم، و گفتگویم را با رییس به یاد می آوردم. بحثی که در انتهای آن به انجام این ماموریت موظفم کرد:

«به منظور تحقیق و گردآوری اسناد و مدارک به منطقه اعزام می شوی.»

و نیز گفت:«خوشبختانه کسی از ماموران امنیتی آنجا تو را نمی شناسند.»

با کنجکاوی و ادب پرسیدم:

-          این بدگمانی برای چیست، قربان؟

-     سوال خوبی ست. آثار جنایت های قبلی همه محو شده. در پروند ه ها نوشته اند« مجرم شناخته نشد.» هیچ کدام از جنایت ها مثل جنایت امروز فجیع نبود ه اند، اما دلیلی دردست نیست که سرنوشت این یکی را هم به قبلی ها پیوند نزنیم...

-          پس کارآگاهان آنجا چه می کنند؟

-          نظر مرا می خواهی؟... آن ها هم سازش کرده اند. شاید هم در محو آثار جنایات نقش اساسی داشته اند.

-          اما چرا؟

-          این همان چیزی ست که می خو اهم دلایلش را بدانم.

-          موضع اهالی منطقه چیست؟

-          مسئله همین است.

-          آیا مقتول و همین  طور قاتل از خود آن ها نیستند؟

-          من به این امر ایمان کامل دارم.

-          پس به این ترتیب چرا حقایق روشن نمی شوند، و جنایتکاران دستگیر نمی شوند؟ یعنی همان چیزی که در همه جا اتفاق می افتد...

-          مسئله همین است.

چنین گفت و گویی، اندکی پیش از این ماموریت مهم انجام گرفت. ماموریت من انجام یک تحقیق محرمانه به منظور شناختن هویت مقتول یا دستگیری قاتل نبود. در توان من هم نبود، زیرا از طرفی تخصص این کار را نداشتم، و از طرف دیگر سپری شدن پنج سال از تاریخ وقوع جنایت، از پرداختن به آن معذورم مید اشت. ماموریت من کشف راز دلایل پنهان محو آثار جنایت ها در منطقه بود.

     داشتم اتاقم را برای کاری که در صدد انجامش بودم ترک می کردم که کسی آمد و مرا به اداره امنیت فرا خواند. شتا ب زده و ناراحت به آن جا رفتم. دلیل این احضار چیست؟... آیا به چیزی در رفتارم شک کرده اند؟ ... آیا به مبارزه ام طلبیده اند، در حالی که هنوز آغاز به کار نکرده ام؟

در برابر افسری ایستادم که نام وشغلم را پرسید. اسمم را گفتم و ادامه دادم:«راننده تاکسی.»

     کارت شناسایی و گواهی نامه رانندگی ام را ارائه دادم، و افسر با دقت کامل بررسی شان کرد. البته اطمینان داشتم که مورد مشکوکی در آن ها نمی یابد. پس از زیر ور و کردن آن ها ، با نگاهی تیز وراندازم کرد و پرسید:

-          چرا این ناحیه را برای کار انتخاب کرده ای؟

لختی اندیشیدم و گفتم:

-          این حق هر شهروندی است و به اعتقاد من نباید مورد سوال واقع شود.

دوباره به سردی پرسید:

-          چرا این ناحیه را برای کار انتخاب کرد ه ای؟

به خاطر موفقیت ماموریتم، از در صلح در آمدم و گفتم:

-          کار محدودش با روزی و سلامتم مناسب است، و این منطقه را انتخاب کرده ام، چون همین جا متولد شده ام.

-          خانواده یا خویشاوندی در این جا داری؟

-          به هیچ وجه ... در حدود ربع قرن است که مهاجرت کرده اند.

-          این جنایت به نفرتی عمومی از غریبه ها منجر شده اشت.

نزدیک بود بپرسم آیا جنایتکاران را می شناسند؟... اما احتیاط کردم و پرسیدم:

-          می خواهید به خاطر این موضوع از منطقه دورم کنید؟

کارت شناسایی و گواهی نامه ام را پس داد و به سردی گفت:

-          برو...

و رفتم، در حالی که به میزان بدگمانی مرد نسبت به خودم می اندیشیدم، اما به طور کلی در رفتارم چیزی ندیدم که شک برانگیز باشد. پس این فکر را از سر به در کردم تا به راه خود بروم، بی هیچ توهمی که گرفتارم کند و رازم را فاش سازد.

     دو مرد مسافر را با تا کسی ام به ایستگاه می بردم که شنیدم در مورد«جنایت» گفت و گو می کنند:

-          فجیع...فجیع...عجب شقاوتی!

-          خوشگل بود؟

-          آتش چیزی از او باقی نگذاشته بود.

-          فکر می کنم اگر خوشگل نبود به قتل نمی رسید... منظورم را که می فهمی؟...

-          البته، و با توجه به این که پنج سال از تاریخ دفنش گذشته، پیدا کردن سرنخ محال می نماید.

وارد بحث شدم و گفتم:

-     در روزنامه ها خواند م که می توان با آزمایش های علمی به دلیل مرگ مومیایی ها پی برد، و اگر جنایتی اتفاق افتاده باشد، با بررسی اوضاع و احوال تاریخی ، قاتل بودن شخص یا طایفه ای را مشخص کرد.

مسافران خندیدند و یکی از آن ها گفت:

-          در زمان فراعنه، مردم به دلیلی قانع کننده می مردند یا به قتل می رسیدند! و باز خندیدند.

به خودم گفتم که صحبت های مردم بر سازش کاری شان دلالت نمی کند و به طور مسلم ناراضی هستند، حتا اگر موضوع را پذیرفته باشند. پس چرا در پنهان کردن نشانه های جنایت و در پرده نگاه داشتن قاتل یا قاتلان – با تمایل یا تنفر – همکاری می کنند؟

     یک بار خانواد ه ای را به «عیون المیاه» می بردم که باز هم بحث در باره «جنایت» در گرفت:

-          برخلاف آنچه می گویند، فقط یک شایعه است.

-          خودت می دانی، ما هم می دانیم که حقیقت محض است.

گوشم را تیز کردم و در همان حال در آینه زنی را دیدم که متکلمین را با اشاره متوجه من می کرد.

     همه جامی گشتم و نیز در تاکسی به گفت و گو ها گوش می سپردم و کلمات را به خاطر می سپردم. بررسی شان می کردن و به ابعادشان می اندیشیدم، و با قیاس و استقرا  به نتیجه گیری می پرداختم، و به هر موردی توجه می کردم و سود می بردم.

     هر وقت مسافر به پایتخت می بردم، به ملاقات رییسم می رفتم و با وی به گفت و گو می پرداختم:

-          احتمال نمی رود که کسی خارج از منطقه مرتکب این جنایت شده باشد؟

-          غیرممکن نیست، اما در این صورت جنایتی عادی به حساب می آمد و عدالت در مجرای خود  عمل می کرد.

-     این چه عاملی است که فقرای بخش شرقی را با ثروتمندان بخش غربی در مخفی نگه داشتن«جنایت» به همکاری وا مید ارد، در حالی که بین دو طرف تناقضی شدید حاکم است؟

-          این پرسش ها نشان مید هد که حرکت را در راه درستی شروع کرده ای.

-          فکر می کنم قاتل باید از ثروتمندان باشد.

-          تصور کاملا" درستی است.

-          یعنی مقتول از محله دیگر بوده.

-          به طور قطع!

-          پس این راز در مصلحتی مشترک بین همه و حتا خود کارآگاهان نهفته است.

-          مسئله همین است.

از آنچه در منطقه بر سر زبان ها بود دریافتم جسد را زمانی کشف کرده اند که برای ساختن یک تیمارستان پی می کنده اند، و متوجه شدم اولین کارگری که جسد را دیده «صعید» ی ست و از مشتریان قهوه خانه «شمس» در بخش شرقی است. سعی کردم با او آشنا شوم و با هم فنجانی چای بنوشیم. از او پرسیدم:

-          وقتی جسد دفن شده را پیدا کردی چه احساسی داشتی؟

با افتخار گفت:

-          دوستان را صدا کردم. بعد هم پلیس آمد.

به گفت و گوهایی معمولی پرداختیم و پرسش های مهم را به دیدار آینده موکول کردم. اما دیگر او راندیدم. می گفتند موقعیتی اضطراری برایش پیش آمده وبه «صعید» رفته است. آیا این امر فقط یک تصادف بوده است؟.... نگران شدم و ترسیدم که مبادا به خلاف آنچه تصور می کنم مراقبم هستند، پس بی آن که حتا لحظه ای از فعالیت ها ی معمولی ام بکاهم، حواسم را تا آن جا که می توانستم جمع کردم، آغوشم را برای ایجاد هر ارتباطی گشودم، بر تعداد دوستانم افزودم، خدمات زیادی را ارائه کردم... و حدیت«جنایت» همچنان ورد زبان ها بود. در خانه و در بازار، در تاکسی ودر قهوه خانه، با خشم و کینه توزی و گاه با تمسخر در باره اش حرف می زدند... اما پرده ابهام را هرگز نمی دریدند.

     مسایلی درعمق بود که تعبیری نداشتند و ناخود آگاه، یا از ترس، یا به خاطر شرم و یا به دلیل رغبتی شدید در گریز بود که در پرده نگاهشان می داشتند.

     روزی در بازار زنی مسکین را دیدم که با چشمانی اشک آلود به قصه بی پایان جنایت گوش سپرده بود. چهره فقر زده و جمال پژمرد ه اش نگاهم را به خود جلب کرد. چهره ای که در پشت پرده ای از خمودگی و رخوت پنهان بود.

     آیا به طور عام با انگیزه ای عاطفی و انسانی می گریست یا دلیل خاص خود را داشت؟ همان دم بر آن شدم که از دور تعقیبش کنم، شاید چیزی دستگیرم شود، اما به انتهای بازار که رسیدم، صدایی معرضم شد و گفت:

-          ها!... می بینم که دست از کار کشیده ای و ول می گردی؟

-          برای خرید آمد ه ام.

-          تاکسی کجاست؟

-          در میدان« الجدید».

و پس از این گفت و گو، مرا مبهوت بر جا گذاشت و به راه خود رفت. با نگاهی در پی زن گشتم اما در شلوغی بازار غیبش زده بود. پس مسلم دانستم که با برنامه های مشخص روبه رو هستم نه با یک تصادف کور، و می بایست بیش از این مواظب باشم.

     کار را به عنوان راننده تاکسی تعطیل کردم ، و از دلاله ای خواستم تا عروسی مناسب برایم دست و پا کند.

     در نیمه های شب به درون میکده ای خزیدم که در حوالی بازار قرار داشت و آکنده از مشتری بود، آن ها می گفتند و می خندیدند، و گاه صدای آوازشان در میکده طنین می افکند. گرمای نفس ها و دود و هوایی سنگین، فضای میکده را می آکند. بسیار اندک نوشیدم، اما خود را مست و شنگول نمودم. حواسم را برای شکار پراکنده گویی ها جمع کردم و مثل همیشه هر حدیث و مکالمه، هر شوخی، و هر آنچه را به «جنایت» مربوط می شد، می چشیدم شگفت زده به خود گفتم:«گویی همه مجرم یا قربانی اند، یا شاید هر دو باهم»

     در ضمن گفت و گو ها مکالمه ای را شنیدم که به اعتقاد خودم راهگشا بود...

مردی به اصرار گفت:

-    ما ضعفا هستیم   

 -   شاید هم ترسوها.

-   اگر دیوارهای آتشین راهت رابسته بود، چه می کردی؟

-   خودم را به آن می زدم!

-   حالا هم بزن و شجاعتت را به ما نشان بده.

و قاه قاه خندیدند...

     واژه ها مثل باران بر سرم می باریدند، و مرتبط کردن و بازخوانی آن ها برایم اهمیتی شایسته داشت زیرا می توانستند اعترافاتی مهم یا چیزی شبیه به آن محسوب شوند، بنابراین با عطشی که در وصف نمی گنجد پی گیرشان شدم، و در حالی که پس انداز ذهنی ام را از خاطر می گذراندم، چیزی توجهم را به سمت در میکده جلب کرد و افسر بازجو را دیدم که دزدکی بیرون رفت. در یک لحظه به خود آمدم و غریزه حرفه ای از خطری بزرگ آگاهم کرد که دور و برم می چرخید. آگاهی بر چنین رازی یعنی هلاک.

     من در روش های حرفه ای ام خبره بودم، پس می بایست با صفای ذهن و درست می اندیشیدم، و پیش از این که در یک درگیری به ظاهر تصادفی پرونده ام برای همیشه بسته شود، میکده را می بایست ترک می کردم. باید از حرکت در خیابان های خلوت به پرهیزم، کارکردن با تاکسی را می بایست فراموش کنم، چون هر لحظه ممکن است منفجر شود. نباید به اتاقم بازگردم تا جانم را موجودی نخراشیده در گوشه ای از از آن نگیرد. باید مستقیم به خیابان«مسله» می رفتم، آن جا برای رفتن به پایتخت ، وسیله فراوان است.

     در صحن ایستگاه دستی را بر شانه ام احساس کردم. به سرعت رو گرداندم و افسر بازجو رادیدم. لحظاتی به یکدیگر خیره ماندیم تا این که لبخند زد و گفت:

-          آمده ام مشایعتت کنم تا به آداب همکاری عمل کرده باشم.

سرسختی نکردم و با تمسخر گفتم:

-          متشکرم!

خندید و گفت:

-          چرا تاکسی را بی راننده رها کرده ای؟

باز هم به استهزا گفتم:

-          به امینی سپرده ام.

دوباره لبخند زد و گفت:

-          باید دید چه ملاحظاتی را برای چشم پوشی از آن در نظر داشته ای!

لختی را در اندیشه گذراندم و بعد گفتم:

-          شما وظیفه تان را انجام نمی دهید.

-          مردم دهان باز نمی کنند!

-          می دانم که روزی بعضی در دست بعضی دیگرست، اما خشم در ا عماق متراکم می شود و صبر اندازه ای دارد...

با بی قیدی سر تکان داد و پرسید:

-          به نظر تو وظیفه ما چیست؟

-          تحقق بخشیدن به عدالت.

-          هرگز...

-          هرگز؟

-          وظیفه ما حفظ امنیت است.

-          آیا امنیت با هدر دادن عدالت حفظ می شود؟

-          شاید هم با هدر دادن همه ارزش ها به دست آید!

-          لعنت بر این طرز تفکر.

-          فکر می کنی اگر عدالت را محقق کنیم چنین امری واقع نمی شود؟

-          دیر یا زود همین خواهد شد.

-         پیش از این که گزارشت را بنویسی، بی هیچ توهم کاذبی خوب فکر کن... چه می نویسی؟

خشمگین گفتم:

-  می نویسم همه ارزش ها از بین رفته اند اما امنیت بر قرار شده است.

                                                

همزاد به مثابه خود نامیرا/اتورنک/برگردان مهشید تاج

اتو رنک روانشناس وینی-امریکایی، دست پرورده، همکار و منتقد زیگموند فروید تاثیر بسزایی در روانشناسی امریکا داشته است.   رنک از سال 1906  دبیر انجمن روانکاوری وین و به مدت 18 سال نزدیکترین همکار فروید و یک نویسنده روانکاوانه پرکار و با نفوذ بوده است. حوزه فعالیت اوهنر، موسیقی، ادبیات، مردم شناسی، تاریخ، علوم و فلسفه را شامل می شود.

او بواسطه آلفرد آدلر با فروید کسی که او را به  دانشگاه وین فرستاد، ملاقات کرد. در سال 1912 دکترای خود را گرفت. تا آن زمان رنک کتابهایی در زمینه های هنر،اسطوره، زنای با محارم و افسانه های لوهنگرین انتشار داده بود. بعد از جنگ جهانی اول او آموزش در موسسه روانکاوی وین را مدیریت کرد.        

 درسال 1924 از انجمن روانکاوی دکترای افتخاری دریافت کرد. اما همکاری او با ساندور فرنچای در رابطه با فن روان درمانی فعال تر و کتاب بحث برانگیز او تحت عنوان«ضربه تولد » باعث انتقاد فرویدی های محافظه کار شد. رنک روان درمانی مساوات طلبانه تری را متمرکز بر اینجا و اکنون، روابط واقعی، ذهن خودآگاه و اراده در مقابل موارد تاریخ گذشته از قبیل انتقال، روند ناخودآگاهی و خواست توسعه داد. امروزه ایده او درابطه با مادر و فرزند و روان درمانی میان فردی (بین افراد)جریان روز است اما در سال 1926 باعث گسست نهایی او از فروید شد.

 او در سال 1935 به نیویورک نقل مکان و در آن جا بطور گسترده ای سخنرانی و تدریس و روانکاوی کرد. ( همسر اول او بیه تا،به عنوان یک روانکاو غیرحرفه ای متخصص کودکان، در بوستون فعالیت می کرد جاییکه در سال 1967 در گذشت).. نوشته های پست فرویدی رنک شامل: روانشناسی و روح (1930)، هنر و هنرمند (1932)، آموزش مدرن(1932)، اراده درمانی(1936) و حقیقت و واقعیت(1936) می شود. رنک در نوشته های ارنست بکر و آنیس نین مورد توجه گروه وسیع تری از مردم قرار گرفت(انکار مرگ 1973).

وی در اکتبر 1939 از همسر اول خود جدا شد و با برنامه ای برای تبعیت و نقل مکان به کالیفرنیا دوباره ازدواج کرد. او عاشق کشور جدید خود و مارک تواین نویسنده مورد علاقه وی بود، کسی که نام مستعار«هاک» را از او گرفت.اتو رنک در واکنشی به سولفونامید در سن 55 سالگی یک ماه بعداز فروید درگذشت.

همزاد به مثابه خود نامیرا/پی دی اف

جنگ/شروود آندرسن/مهناز دقیق نیا

  این داستان را از زنی در قطارشنیدم. شلوغ بود و من در صندلی کناری او نشستم. کمی دورتر مردی ایستاده بود که به نظر می رسید زن را می شناسد. مردی باریک با قیافه ای دخترانه که کت سنگینی از جنس کرباس قهوه ای شبیه کت هایی که گاری چی ها در فصل زمستان به تن میکنند، پوشیده بود. 

مرد مرتب این طرف و آن طرف می رفت. ظاهرا" مایل بود در جای من بنشیند ولی من در آن هنگام متوجه قضیه نبودم. زن صورت درشت و بینی پهنی داشت. مثل اینکه اتفاقی برایش افتاده بود. حتما" تصادف کرده بود یا شاید هم زمین خورده بود. امکان ندارد طبیعت چنین بینی پهن و بزرگ و زشتی در صورت کسی گذاشته باشد. به انگلیسی سلیس با من حرف می زد. شک کردم که از مرد کت قهوه ای که چند روزی و یا شاید هم چند هفته ای است همراه او سفر می کند خسته شده و چند ساعتی از هم صحبتی با شخص دیگری خوشحال است.

هر کسی قادر است احساس آدم را در یک قطار شلوغ در نیمه شب درک کند. ما از آیوای غربی و نبراسکای شرقی گذشتیم. روزها باران باریده بود و تمام مزارع پر از آب بود. مهتاب بود و صحنه ای که از پنجره قطار دیده می شد، بطور شگفت آوری زیبا بود.

حس عجیبی ایجاد میکرد مثل اینکه درختان سیاه بطورگروهی کنار هم ایستاده باشند و استخرهای آب نور ماه را در خود منعکس کنند. همانطور که قطار حرکت میکرد ، نورها هم بسرعت حرکت میکردند، چراغ های روشن خانه های درون مزارع و نورهای دسته جمعی شهرهایی که قطار از آن ها می گذشت.

زن تازه از لهستان جنگ زده خارج شده بود. خدا می داند به چه زحمتی بطور معجزه آسا با مردی که دوست اش داشت، خارج شده بود. زن باعث شد جنگ را لمس کنم. بله حس کردم و داستانی گفت که می خواهم برای شما تعریف کنم.

آغاز صحبت  را به یاد می آورم می توانم بگویم که به طرز شگفت آوری حال من و او در طول مدت تعریف داستان به بخشی از رمز آلودگی بیرون تبدیل شده بود، حالتی که برای من پر مفهوم بود. داستان از این قرار بود:

گروهی ازاسرا لهستانی به سرپرستی یک آلمانی در جاده ای در لهستان حرکت می کردند. آلمانی مردی حدودا" 50 ساله بود و ریش داشت. به نظر بیشتر شبیه یک استاد دانشگاه در جایی مثل آیوا، دس مونیس، اوهایو یا اسپرینگ فیلد بود. هیکل اش نشان می داد که خوب تغذیه شده بود. باید کتابخون و علاقمند به فلسفه هم بود. او وارد جنگ شده بود چون یک آلمانی بود و روحش رو درگیر فلسفه بایدهای آلمانی کرده بود. به نظرم علامت دیگه ای هم در سرش بود که ناراحتش می  کرد و نمی خواست که از صمیم قلب به کشورش خدمت کنه. کتاب می خوند که قادر باشه احساس خودش رو برای چنین انگیزه ی وحشتناکی که بخاطرش جنگیده بود توجیه کند. به خاطر سن اش در جبهه نبود او مسئول اسرا بود و داشت اونا رو از دهکده ویران شده شون به اردوگاهی نزدیک راه آهن می برد که غذا بخورند.

به جز زنی که در قطار بود ومعشوقش و مادرش که پیرزنی 65 ساله بود سایر اسرا همه کشاورز بودند. این گروه تحت نظارت مرد آلمانی که آن ها را وادار به راه رفتن میکرد در یکی از جاده های لهستان در حرکت بود. مرد رفتار خشنی داشت. به طرز خشونت باری آن ها و زن 65 ساله را که حاضر به رفتن نبود، جلو می راند. این زن به نوعی مثل رهبر اسرا بود.  زن در شبی بارانی در جاده گلی ایستاد و همراهانش دور او جمع شدند. مانند اسبی قوی سرش را تکان داد و جملاتی را به زبان لهستانی گفت از قبیل اینکه : دست از سرم بردارین. تنهام بذارین. می گفت که تنها آرزویش این است که تنها یش بگذارند و این را بارها و بارها تکرار کرد. بعد مرد آلمانی آمد و از پشت او را هل داد. ایستادن زن و ادای جملاتی از طرف او و هل دادن مرد آلمانی در طول شب تکرار شد. پیرزن لهستانی و مرد آلمانی با تمام وجود از هم نفرت داشتند.

گروه به محل پردرختی درنزدیکی چشمه ای کم عمق رسید. مرد آلمانی بازوی پیرزن را گرفته بود و اورا به طرف چشمه می برد وبقیه از پشت سر می آمدند و زن مرتب تکرار میکرد که میخواد دست از سرش بردارن. مرد آلمانی در کنار درختی که کمی اطرافش برآمده بود نشست. چوب های خشک را آتش زد و در حالیکه سیگار می کشید به تماشای اسرا مشغول شد. بعد خوابش برد. وقتی به خواب رفت، گروه اسرا برگشتن.مرد سرآسیمه از خواب پرید و مثل کسی که دنبال گله آواره ای باشد به جستجوی آن ها رفت.

وقتی به آن ها رسید ،  باپیرزن درگیر شد. پیرزن دیگه حرف های قبل رو تکرار نمی کرد بلکه با او دست به یقه شده بود. یکی از دست های پیر و فرتوت او ریش مرد آلمانی را گرفته و دست دیگرش در گردن فربه او فرو رفته بود.

کشمکش در جاده مدت زیادی طول کشید. آلمانی خسته و بر خلاف ظاهر نیرومندش ، ضعیف بود این باعث می شد نتواند با یک مشت پیرزن را آرام کند. شانه های نحیف زن را گرفت و او را هل داد. زن افتاد. این کشمکش شبیه حرکات مردی بود که سعی میکرد خود را به کمک بند پوتین اش بلند کند! هر دو به طرز نرمش ناپذیری جنگیدند اما از لحاظ جسمانی بسیار ضعیف بودند. به همین دلیل روح های آن ها شروع به جنگ کردند. زن در قطار ماجرا را بطور روشنی به من فهماند هر چند ممکن است شما نتوانید مثل من موضوع را درک کنید. من شب و همینطور راز قطاری در حرکت را برای کمک به درک قضیه داشتم. جنگ دو روح در سوسوی نوری در یک شب بارانی در جاده ای گل آلود. هوا بوی کشمکش می داد و اسرا در حالیکه می لرزیدند دور هم جمع شده بودند. البته آن ها از سرما وخستگی می لرزیدند ولی موضوع دیگری هم در کار بود.

آن ها می توانستند حادثه مبهمی را در هوا حس کنند. زنی که در قطار بود گفت که او و مردی که با او بود حاضر بودند برای پایان دادن به این ماجرا جانشان را فدا کنند. زن گفت وضعیت مثل نبرد دو باد بود. مثل اینکه ابری سخت شده باشد و بیهوده برای بیرون کردن ابر دیگری از آسمان تلاش کند.

بعد نبرد تمام شد و پیرزن و مرد آلمانی خسته بر روی جاده افتادند. اسرا جمع شده و منتظر ماندند. آن ها فکر می کردند اتفاقات دیگری در راه است. در واقع به نحوی می دانستند که حادثه دیگری در شرف وقوع است. آن ها در هم می لولیدند و گریه می کردند.

نکته اساسی داستان این جا است. زن همراه من در قطار گفت که دو روح پس از جنگیدن به کالبدها بازگشتند اما روح پیرزن وارد کالبد مرد آلمانی و روح مرد آلمانی وارد کالبد پیرزن شد. پس از آن حدس زدن بقیه ماجراساده است. آلمانی کنار جاده نشست و شروع به تکان دادن سر و گفتن جملاتی کرد از قبیل این که او فقط میخواهد تنها باشد، می خواهد که راحت اش بگذارند. این تنها چیزی است که دراین دنیا میخواهد و زن لهستانی شروع به عقب راندن همراهانش کرد. آن  ها را با خشونت و توحش عقب می راند و وقتی خسته می شدند آن ها را با دست هل می داد.

بیشتر ماجرا باید بعد از آن رخ داده باشد اما معشوق زن در قطار که معلم مدرسه بوده به همراه او ازمهلکه گریخته بودند. جزییات داستان در ذهنم نمانده است. فقط بیاد دارم که مرد آلمانی کنار جاده نشسته بود و مرتب تکرار می کرد: تنهایم بگذارید و آن زن پیر وخسته کلمات خشنی به زبان آورده و همراهان خسته خود را برای راه رفتن در شب و بازگشت به وطن خود هل می داد.

سکوت/ادگار آلن پو/مهناز دقیق نیا

   آن خبیث دست برسر من  گذاشت و گفت:« از لیبی ، از مرزهایی از رود کنگو سخن می گویم آن جا که نه آرامشی است و نه سکوت.

 رودخانه رنگی زعفرانی و بیمارگونه دارد. به سوی دریا جاری نمی شود و در ابدیتی پر هیاهو و متشنج زیر چشمان سرخ خورشید در طپش است. در بستر جاری رود از هر دو سو دشتی بی رنگ از نیلوفرهای آبی غول پیکر در سکوت و تنهایی در گوش هم آه می کشند و گردن های کشیده و هولناک خود را به سوی آسمان دراز می کنند و سرهای بی مرگ خود را به جلو و عقب تکان می دهند و زمزمه نامعلوم آن ها به صدای آبهای زیرزمینی می ماند.

در میان آن قلمرو جنگلی تاریک، هولناک و سر به فلک کشیده حائل است.  جنگلی که همچون امواج اطراف هبرایدز، همیشه سراسیمه است. بادی در آسمان نمی وزد . تنه های بلند درختان با صدایی پر هیبت و خرد کننده بلندتر و ضخیم تر می شوند . از قله های مرتفع آن ها، شبنم ها قطره قطره می تراوند و در ریشه ها ی آن ها گل های زهرآگین درعمق کا بوس ها شان خفته اند . در آسمان ابرهای خاکستری غران به سمت مغرب می روند تا آبشاری بزرگ بر بلندای دیوار سوزان افق بسازند  بادی نمی وزد و در کرانه های این رود  نه آرامشی است و نه سکوت.

شب بود و باران، همچنانکه می بارید بر زمین می غلطید و به خون بدل می شد. در میان باتلاق ایستادم و باران بر سرم بارید و نیلوفرهای آبی در تنهایی دردناک خود آه کشیدند.

و به یکباره ، ماه از میان مه هولناک برخاست که سرخرنگ بود و من دیدم آن صخره عظیم خاکستری را که در کرانه رود قد برافراشته بود. بر روی صخره حروفی کنده شده بود و من از میان باتلاق نیلوفرهای آبی رفتم تا  نزدیکی کرانه رود تا حروف را بخوانم.

اما نمی توانستم آن ها را رمز گشایی کنم. به مرداب بازمی گشتم که ماه با نور سرخ تری درخشید و من  دو باره برصخره و حروف نگریستم واین بار دیدم که بر آن نوشته : «فلاکت».

و من به بالا نگاه کردم، مردی بر نوک صخره ایستاده بود. در میان نیلوفرها پنهان شدم. مرد بلند قد و قوی هیکل بود و لباس رومیان بر تن داشت. چهره اش مانند خدایان بود چرا که کسوت شب، مه و ماه و شبنم بر چهره او سایه نیفکنده بود.

ابروانش از تفکر بالا رفته و چشم هاش از دقت گرد شده بود و بر خطوط گونه اش داستان حزن و اندوه، سرگردانی و نفرت از مردمان و عشق به تنهایی راخواندم.

مرد بر صخره نشست و سرش را بر روی دست اش خم کرد و بر «فلاکت» نگریست. بر بوته زار ناآرام پایین و بر درختان کهن و بالاتر بر آسمان وبر ماه سرخرنگ نگریست. در تنهایی بر خود لرزید، تاریکی رفته بود  با این همه او بر صخره نشسته بود.

و نگاه از آسمان بر گرداند و بر رود هولناک خیره شد وبر لژیون بی رنگ نیلوفرهای آبی و گویی آه نیلوفرها و زمزمه میان آن ها را می شنید. تاریکی رفته بود و مرد بر صخره نشسته بود. به پایین به حفره های مرداب رفتم و در میان انبوه نیلوفرها به سوی اسب آبی میان حفره‌های مرداب فریادزدم. اسب آبی با مرد به پای صخره آمد و در زیر ماه بلند و رعب انگیز غرید. از پناهگاهم مرد را می دیدم. مرد در تنهایی به خود لرزید اما شب محو شد و او بر صخره نشسته بود.

من عناصر را نفرین کردم و طوفان هولناکی در آسمان، آنجا که هیچ بادی نبود، در گرفت و آسمان کبود شد و باران بر سر مرد ضربه زد و سیل از جانب رود به پایین جاری شد و رود در کف غرقه شد و نیلوفرهای آبی در بسترهای خود فریاد برآوردند و جنگل در مقابل باد از هم گسست و تندر غرید و صاعقه زد و صخره از پایه لرزید و من از پناهگاهم مرد را می دیدم. او در تنهایی به خود لرزید اماشب محو شده بود واو بر صخره نشسته بود.

با نفرین سکوت بر رود، نیلوفرهای آبی، باد و جنگل و آسمان و تندر وآن آه نیلوفرها لعنت فرستادم وهمه لعنت زده و خاموش شدند.

ماه از حرکت بر آسمان باز ایستاد، تندر بی صدا و صاعقه خاموش شد و ابرها بی حرکت معلق ماندند و آبها فرو رفتند و درختان از لرزیدن باز ایستادند و نیلوفرهای آبی دیگر آه نکشیدند و دیگر زمزمه‌ای از میان آن ها بگوش نرسید و نه هیچ صدایی از میان صحرای پهناور شنیده شد و من به حروف روی صخره نگاه کردم و آن ها به کلمه «سکوت» بدل شده بودند.

و مرد که چهره اش از وحشت رنگ باخته بود  با عجله سر از روی دستانش برداشت و در مقابل صخره ایستاد و گوش داد اما هیچ صدایی از صحرای بیکران و از صخره به گوش نمی رسید. به خود لرزید و با شتاب گریخت و دیگر او را ندیدم.

داستان های با شکوهی از آسمان، زمین، دریای بیکران،جنیان مسلط بر دریاها و زمین و آسمان در کتاب های جادو مکتوب است و همچنین در قصه های عامیانه، در قصه های مقدس ودر جملات مقدس که برگ های لرزان اطراف «دودونا»‌شنیده اند اما چون خداوند زنده است، قصه ای که آن روح خبیث در کنار من در سایه گور برخواند از همه شگفت انگیزتر است! داستانش را که پایان داد، دوباره به حفره گور افتاد و خنده سر داد. اومن را  به جرم این که قادر نبودم با او بخندم نفرین کرد و سیاه گوشی که همیشه درگور منزل داشت به بیرون جهید و در پیش پای او نشست و مستقیم در چشم هاش خیره شد.

 

ادگار آلن پو 1809-1849، اولین اثر وی در سال 1827 به چاپ رسید. از کارهای مشهور او می توان به داستان کوتاه سکوت و کلاغ و گربه سیاه اشاره کرد.

 پل سال نو خوشی را برای همه آرزومند است.

شیوه های تاتاری/ بهمن نمازی

 تاتار از پنجه پاهاش حمله کرد و در زانوهاش قوت که گرفت،خم شد ونشست. پس تاتار به دست ها رسید. شل ویله شد. ترسید.به تاتار لبخندی زد و دستی تکان داد.

تاتار دست روی شانه هاش گذاشت، سری تکان داد و به تندی در رگ هاش تاخت. تن اش در هرم گرمی فرورفت و چشم هاش بر هم آماسید.

نفهمید خان بزرگ دستور داده تا میل بر چشم هاش کشند.

شاه بیداران/بهمن نمازی

 به شورش سوم در نیشابور کار چندان بالا گرفت که خان مغول پیکی به سوی تولای روانه کرد و از او یاری خواست. تولای بی درنگ سر به سوی نیشابور نهاد و خان بی کفایت را در حضور سربازانش کمر شکست و با سپاهی بزرگ به مصاف شورشیان رفت. به نیمه شب ظفر یافت و از همه آن جماعت ده تن اسیر گشتند.

پس فرمود تا هر ده را گردن زنند، لاکن دهمین چنان به چشمان تولای آن سیل بنیان کن خیره شد که ایلخان روی از او گرداند و دست بالا برد. پس جلاد اطاعت فرمان کرد و شمشیر در غلاف نهاد. تولای فرمان داد تا او را به وقت صبح به دار آویزند و پایین نیاورند تا عبرت دیگران گردد.

به وقت ظهر صوفی ای از شهر می گذشت. به پای دار کفش ها از پای در آورد و بر زمین نشست و چندان گریست و مویه کرد که جماعتی گرد وی جمع گشتند و هر یک به دلداری سخنی می گفت. صوفی گفت:« سی سال نخوابیدم مگر به اجبار و از شدت ضعف تا مباد که در بی خویشی با شیطان عهدی ببندم. در این سی سال سی وشش هزار رقعه از آن ملعون بر من رسید که هنوز دوازده هزار آن ناگشوده، بر خویش می گریم. چگونه بر او بگریم که بر سر دار، بیدار است.»

شاه بیداران/بهمن نمازی

 آن شب  رستم را که در چاه شغاد با خود رفته بود از چاه در آوردند و با گلاب شستند و به عود و کافور غسل دادند و بر سوگ نشستند و در غار نهادند و حفره غار به سنگ پوشاندند و قیر اندود کردند. آن شب... فرامرز به خستگی افتاد چندان که او را تاب ایستادن نماند، پس یاران را به وعده فردا بدرود گفت و به بستر رفت. همه ی شب شرنگ شغاد بر روان وی آویخت چونان ذکری مدام با خود می گفت: وای رستم ... فرامرز، پسرت به بستر گرم خفته و تو بر سر تیر و نیزه فردا بیدار نخواهی شد. وای رستم ... پسر، به بستر نیاز خفته‌ی ناخفته و پدر، به تیغ دروغ خفته نابیدار. چگونه بخوابم که با خواب تو بیداری نخواهد بود.  فرامرز  به بستر افتاده بود و خواب به چشم او راه نمی جست. به وقت صبح بانگ خروس چون پتکی به اعضائ وی کوفت. از جای برخاست و زره به تن کرد و شمشیر برداشت. دیری بود تا رستم به غار شمشیر از نیام برکشیده بود.

اندر حکایت ما و جوامع الحکایات/بهمن نمازی

  می توانید با استناد به جوامع الحکایات به عنوان مرجعی سودمند و مهم برای دانشمندان و نویسندگان متاخر شما هم زبان به تحسین آن بگشایید.

می توانید با گوش جان و چشم دل پندهایش را آویزه گوش کنید البته بعضی موظف به حفظ این آویزه از چشم نامحرمان هستند.

می توانید عناصر داستانی امروز را در بعضی حکایت های آن پیدا کنید و کتاب شیوه های روایت مدرن در جوامع الحکایات را تالیف کنید.

می توانید با توجه به مرگ مولف! از هر داستان قرائت خاص خودتان را داشته باشید.

می توانید جوامع الحکایات را بخوانید و بگذارید جوامع الحکایاتش را برای شما حکایت کند و بعد شما هم جوامع الحکایات امروز خودتان رابرای این جوامع الحکایات دیروز حکایت کنید.

انتخاب هر یک از این گزینه ها بستگی به موقعیت دارد. ( تذکر: در صورت انتخاب گزینه فوق همه گزینه های قبل را فراموش خواهید کرد چون هیچوقت قادر نیستید بفهمید در چه موقعیتی هستید).

اصلا" می توانید به جای جوامع الحکایات دوبلینی ها را بخوانید.

به هر حال خوانده یا نخوانده جوامع الحکایات جزیی از هستی امروز شما هست. خرده آیینه ای که می توانید لحظه ای سایه امروز خودتان را در چهره آواره قرن هفتمی تان ببینید.

این کتاب از میان انبار«جیم ها» به اینجا آمده است.

در صورت تمایل می توانید با مراجعه به لینک های زیر در دو قسمت آن را دانلود کنید.

جوامع الحکایات قسمت اول

جوامع الحکایات قسمت دوم

آواره و سایه اش/فریدریش نیچه/برگردان:علی عبداللهی

 سی و سه پاره از کتاب پی.دی.اف

  دو بار گفتن ـــ خوب است موضوعی را بی درنگ دو  گانه بیان کنیم و به آن یک پای راست ویک پای چپ بدهیم.بر یک پا حقیقت می تواند بایستد اما با پای دیگر خواهد رفت و گرد جهان خواهد گشت.   

شب پنجاه هزار سال/بهمن نمازی

 

     در آن سوز و کولاک سرما، هر حیوانی به فکر خود بود به غیر از اسب که با شلیک گلوله به خواب رفت و سگ که به گله گرگ ها پیوست...

کالون و قیام کاستلیون/اشتفان تسوایک/برگردان:عبدالله توکل

                                                  

 دریافت متن پی.دی.اف

  اشتفان تسوایک نویسنده اتریشی نژاد عصر ما روز بیست و هشتم نوامبر 1881 در وین تولد و در روز بیست و سوم فوریه 1942 در پتروپولیس برزیل از دنیا رفت. در منتهای آزادی به تحصیل پرداخت و به چیزی جز ندای ذوق خویش که در آن واحد بسوی ادب و فلسفه و تاریخ راهنمونش بود گوش فرا نداد. در سراسر زندگی اش مسافری خستگی ناپذیر بود. او چندین بار همه کشورهای اروپا را زیر پا گذاشت و پیش از آنکه روانه ریودوژانیرو شود و در آن خطه بمیرد، به عزم سیاحت راه آمریکای شمالی، مکزیک، کوبا ، هند ، سیلان و آفریقا را در پیش گرفت. تسوایک انسانی وارسته است. هوادار آزادی وجدان، عقیده و مذهب است. مدافع صادق  حقیقت است. اشتفان تسوایک برای آنکه تاروپود کتاب کالون و قیام کاستلیون را فراهم بیاورد، رویدادی از رویدادهای جگرخراش تاریخ را برگزیده است. داستان زنده زنده سوختن موجودی به نام میشل سروه پروتستان را در میان خرمن آتش برگرفته است. جنایتی که به اراده پروتستانی دیگر صورت پذیرفته است و تسوایک پیش از هر چیز برای آن در مقام انتخاب این موضوع بر آمده است که آن روح خشونتی را که تعصب به بار می آورد، به باد مذمت بگیرد.

   

آن که سرسخت و پافشار در شجاعت خویش بر زمین می افتد

و  به  سبب  خطر  مرگ  نزدیک،  ذره ای  از  اطمینان اش را از

کف  نمی دهد  و  به  هنگام جان دادن، هنوز با نظری راسخ  و

تحقیربار به   دشمن اش   می نگرد . نه  از  ما،  که  از  روزگار

شکست خورده است  کشته شده است،  اما  مغلوب نگشته

است: دلیرترین  انسان ها   گاهی   تیره بخت ترین   انسان ها

هستند.   از این رو  شکست های  ظفرنمونی    هست  که  با

پیروزی ها پهلو می زند... 

                                         مونتنی

 

«پشه در برابر فیل» - این سخن سباستین کاستلیون که به دست خودش در رساله هجاییه اش بر ضد کالون نوشته شده است، در ابتدای امر مایه حیرت می شود و بسیار کم می ماند که چیزی جز یکی از آن مبالغه ها که عادت اومانیست ها بود، شمرده نشود. در ذهن کاستلیون اغراق و مبالغه‌ای نبود و حتی تمسخر و    طعنه‌ای هم وجود نداشت. یگانه منظور مبارز شجاع از این تشبیه برای آن بود که به دوست اش «امرباخ» نشان دهد که از عاقبت کار خویش غافل نیست و بسیار خوب می داند که با اقدام به ملامت «کالون» در ملاء عام به اتهام کشتن انسانی از روی تعصب، و به این وسیله، کشتن آزادی عقیده در بحبوحه رفرم، به مقابله چه حریف مخوفی می رود. از همان لحظه‌ای که کاستلیون برای اقدام به این پیکار پرخطر قلم خود را چون نیزه به دست می گیرد، خوب می داند که حمله پاک اندیشه گرانه بر استبدادی که از سرتا پا زره پوش و مسلح است، دستخوش چه ضعفی است. از بیهودگی کارش اطلاع دقیق دارد. فردی تنها و بی سلاح چگونه می توانست بر «کالونی» که صرفنظر از دستگاه ترسناک و نیرومند دولت، بر هزارها و ده ها هزارتن تکیه داشت، غلبه بیابد؟ «کالون»، در سایه سازمانی خارق العاده توفیق یافته بود که سراپای شهری، سراپای کشوری، را که به جز شهروندانی آزاد، دیاری در آن نبود، به صورت ماشین خانه ای گسترده و فرمانبردار در آورد و هر گونه آِزادی فکر، و هر گونه استقلال را به سود عقیده خویش از میان ببرد. هیچ چیز در ژنو از حیطه اختیار و اقتدار وی بیرون نیست. «شورا» و «انجمن کشیشان»، دانشگاه و دادگاه ها، مالیه و اخلاق، راهب ها، مدرسه ها، پاسبان ها، زندان ها، «کلام مطبوع» و بیان و به زبان دیگر، همه چیز و همه کس در قید نظارت او و از لحاظ معنوی و روحی وابسته او هستند. مذهب «کالون» قانون شده است، و کسی که جرات به خود بدهد که زبان به کمترین اعتراضی بازکند، زندان، تبعید یا خرمن آتش این حجت های بی چون و چرای هر خودکامگی بسیار زود به او می آموزد که در ژنو تنها یک حقیقت اجازه خودنمایی دارد و این یگانه حقیقت، حقیقتی است که «کالون» پیامبر آن است. اما نیروی اضطراب آور این مرد اضطراب آور از  حدود دیوارهای شهر بسی فراتر می رود. ایالت های فدراسیون سویس او را به چشم بزرگترین متفق سیاسی می نگرند، پروتستانیسم جهانی این متاله بی همتا، این مختل بزرگ را پیشوای روحانی خویش می شمارد. شهریاران بر سر جلب نظر لطف و عنایت این مرد که توفیق یافته است در کنار کلیسای روم نیرومندترین سازمان مسیحی اروپا را بنیاد دهد، با هم کشمکش دارند. هیچ رویداد مهم سیاسی نیست که وی از وقوع آن بی اطلاع بماند و کمابیش هیچ حادثه ای درعالم سیاست به خلاف اراده او اتفاق نمی افتد. و می توان گفت که حمله بر واعظ کلیسای سنت پیر به اندازه به حمله به شخص امپراطور یا شخص پاپ خطر دارد.

و حریف او، این «سباستین کاستلیون»، این ایده‌آلیستی که به نام آزادی فکر، در مقابل افشای جور و استبداد وی و هرگونه استبداد فکری برآمده بود، که بود؟ به واقع، در مقام مقایسه با قدرت افسانه ای «کالون»، پشه ای که در برابر فیل قد برافراشته باشد! از لحاظ سیاسی، فردی ناچیز و در حکم هیچ است، و بعلاوه گدایی پابرهنه، دانشمندی بینوا است که نان خانواده‌اش را به سختی از راه ترجمه و تدریس در می آورد. پناهجویی است که از حقوق شهروندی، حق آب و گل محروم است، و اقوی دلیل، از حقوق مدنی بی بهره است. و خلاصه مهاجر است... همیشه، در ادوار تعصب، فردی که انسان مانده باشد، در میان متعصب‌هایی که با همدیگر در کشمکش هستند یکه و تنها و ناتوان است. سال های سال، این اومانیست بزرگ و خاکسار که از دست شکنجه و عسرت و استیصال جسته بود زندگی ای بی چیزانه و تنگ دستانه، اما سرشار از استقلال دارد، برای این که از هر گونه وابستگی  به حزبی یا فرقه ای آزاد است و هنگامی که وجدانش در برابر خرمن آتش سر به عصیان بر می دارد، کار آرام و مسالمت جویانه خویش را رها می کند و در مقام قیام بر می آید تا «کالون» را به نام آزادی پایمال گشته، به باد ملامت و اتهام بگیرد. اما تنهاییش به عوض اینکه پایان بیابد، در آن هنگام تا مرحله شهامت و حماسه اوج می گیرد. زیرا که «کاستلیون» – مانند حریف خویش که گذتشه از همه این چیزها به مبارزه آشناتر است، در پشت سر و پیرامونش هواداران سازمان یافته ای ندارد که به پشتیبانی وی و دفاع از وی برخیزند. هیچ حزب و فرقه ای چه کاتولیک و چه پروتستانت هوادار و پشتیبان وی نیست. هیچ شاهزاده ای ، پادشاهی یا امپراطوری، دست حمایت خویش را به همانگونه ای که در زمان گذشته سایه بان «لوتر» و«اراسم» شده بود، سایه بان او نمی کند و حتی سه چهار دوستی هم که ستایشش می کنند، جرات ندارند که آشکارا به تشویقش برخیزند و اگر تشویق و تحریضی هم در کار باشد ، در خفاست. خوب می دانیم که هنگامی که جنون زمانه مستوجب و مقتضی آن است که همه اهل رفض مثل سیل جرگه شوند و شکنجه داده شوند- آشکارا جای گرفتن در کنار مردی که صدایش را دلیرانه به نفع این محروم ها و ستم دیده ها بلند می کند و در فراسوی همه چیز به نحوی قاطع مستکبران زمین را به باد اعتراض می گیرد و حق تعقیب کسی را به مناسبت افکار و عقایدی که دارد به این زورمندان نمی دهد تا چه حد خطر دارد... مردی که در یکی از آن دقایق ترسناک جهالت و تاریکی که گاه به گاه گریبانگیر ملت ها می شود جرات پیدا می کند که دیده انسانی و روشن بین خویش را نگه بدارد و همه آن کشتارها را که به حکم تعصب مذهبی،  و به اصطلاح به پاس خدا صورت می گیرد، به نام راستین شان، یعنی قتل نفس و باز هم قتل نفس بخواند... مردی که ژرف ترین احساس بشریش به جوش می آید و دیگر نمی تواند خاموش بماند و غم و اندوهش را در برابر همه این قساوت ها ، به بانگ بلند، به گوش آسمان می رساند... کسی که در برابر خداوندان زور قد علم می کند، با توجه به بیرگی جاودانه مردم، همیشه باید انتظار داشته باشد که چندان هواداری پیدا نکند: بدین گونه است که «سباستین کاستلیون» در لحظه سرنوشت،به جز سایه خود کسی در پشت سر نداشت و یگانه پشتیبانی که داشت چیزی جز دارای غیر قابل انتقال نویسنده ای نبود که در راه آرمانی مقدس در پیکار بود: و این دارایی غیر قابل انتقال و غیر قابل تفویض عبارت از وجدانی رام نشدنی در روحی بی پروا بود. خود این قضیه که «سباستین کاستلیون» از همان آغاز کا رپی برد که پیکارش از پیش محکوم به شکست و ناکامی است و با این همه دست به این پیکار زد، بس است که این سرباز گمنام جنگ بزرگ آزدای بخش نوع بشر را تاقیامت بصورت قهرمان در آورد. به  حکم همین شجاعت و شهامت است که یاد مبارزه ای که «کاستلیون» با «کالون» آغاز کرد می بایست جاودانه در خاطر ها بماند. با این همه اینجا مسئله ای که این مجادله پیش می آورد بسی از چارچوب موقت اش فراتر می رود. مسئله در اینجا مسئله کوته بینانه ای در زمینه علم دین و حتی مسئله بحران قاطعی هم نیست که پروتستانیسم آزادیخواه و پروتستانیسم سنت پرست را با یکدیگر دست به گریبان می کند. مسئله، در اینجا، آرمانی است که محل علاقه همه ما است، مبارزه ای است که اگرچه به نامی دیگر و اشکال و صور مختلفه باشد، مبارزه ای که هرگز از میان نرفته است و همیشه در میان بوده است. مسئله علم دین در اینجا چیزی جز نقابی زود گذر و اتفاقی نیست و «کاستلیون» و «کالون» نیز چیزی جز نمایندگان پیدای مخاصمتی ناپیدا و در آن واحد رفع ناپذیر به نظر نمی آیند. هر گونه نامی که بخواهیم به قطب های این کشمکش همیشگی، مساهله دربرابر عدم مساهله ، آزدای در برابروصایت، بشردوستی در برابر تعصب، انفراد در برابر زندگی ماشینی، وجدان در برابر زور، بدهیم، همه این کلمه ها جز بیان دو جمله مسئله ای که برای هریک از ما پیش می آید کاری صورت نمی دهد: آیا باید بسود روح انسانی یا سیاست، بسود احساس یا قوه تعقل و تفکر، بسود شخص یا جامعه رای داد؟ این مخاصمه را که در میان آزادی و اقتدار هست، همه ادوار، همه ملل و همه متفکر ها دیده‌اند. چه اگر اقتداری نباشد آزادی محال است و در چنان صورتی به شکل هرج و مرج در می آید و به همین گونه هم اگر آِزادی نباشد اقتداری ممکن نیست زیرا که در چنین صورتی اقتدار شکل استبداد پیدا میکند... البته این توهم کهن جاودانه در ما وجود دارد که می توان نظام مذهبی، ملی یا اجتماعی‌ای پیدا کرد که نسبت به همه کس منصف باشد و تا قیامت به بشر نظم و صلح ارزانی بدارد. مگر مفتش بزرگ رمان داستایوفسکی با منطقی جگرخراش نشانمان نداد که اکثر مردم از آزادی خودشان بیم دارند و حقیقت این است که جمع کثیری از مردم از خستگی در برابر تعدد موحش مسائل ، پیچیدگی و دشواری های زندگی، در آرزوی ماشینی ساختن دنیا، و نظام قاطعی بسر       می‌برند که تا قیامت معتبر باشد و آنان را از تفکر معاف بدارد. همین شوق شبیه به شوق انتظار مسیح موعود و همین آرزوی وضعی است که مسائل داغ زندگی به برکت آن از میان برود... و رسم و قاعده همیشگی این است که هر ایدئولوژی تازه پیش از هر چیز ایده الیمسی تازه به وجود بیاورد. چه هر کس که برای مردم توهم وحدت و پاکی تازه ای به ارمغان بیاورد رفته رفته پاک ترین و آسمانی ترین نیروهایشان را که عبارت است از شور و اشتیاق وروح از خود گذشتگی و جانبازی است به تراوش می آورد... با همه این چیزها، در این تقریر نکته شورانگیزی هست و آن این است که همیشه عاملی که توفیق می یابد این گونه معجزه های تلقین را پدید بیاورد، اندیشه ای است که به فوران می آید، یعنی آن نیرویی که در روی زمین بیشتر از هر چیز دیگر از قید ماده رسته است، و انسان بسهولت به آن مرحله ای کشانده می شود که این شیفتگی آفرینان بزرگ را به عنوان اینکه بدینگونه توفیق یافته اند که به یاری روح ماده خام را تغییر شکل دهند،  تحسین و تجلیل کنند. بدبختانه این تصور پرستان و آرمان پرستان کمابیش همیشه در فردای  پیروزیشان، نقاب از چهره بر می دارند و خودشان را بدترین دشمنان عقل و ادراک نشان می دهند. زیرا که قدرت، انسان را به قدرت مطلقه و جبروت – و پیروزی، انسان را به سوءاستفاده از پیروزی سوق میدهد. این کشورگشایان... همشان دستخوش این وسوسه می شوند که سواد اعظم را به صورت قاطبه درآورند وبه این سودا هم می افتند که عقیده خودشان را بر گرده بی حزب ها بگذارند. درباریانشان، وابستگانشان، مخلوق هایشان، و آنان که پیروان جاودانی هر نهضتی هستند برایشان بس نمی توانند بود و باز هم دلشان می خواهد که مردم آزاد، طبایع انگشت شماری که استقلال رای دارند از ستایشگویان و نوکران و پادوهاشان بشوند و در مقام آن بر می آیند که هر نظر مخالف و عقیده ناسازگار را اقدامی برای واژگون کردن دولت به قلم دهند. و این ملعنت در باره همه آن ایده ئولوژی های مذهبی و سیاسی  همین که بشکل دیکتاتوری در آیند جاودانه تحقق می پذیرد. همین که انسانی به نیروی باطنی حقیقت خود اعتقاد نداشته باشد و ازخشونت حیوان منشانه یاری بخواهد به آزادی انسان اعلان جنگ می دهد...حتی پاک ترین حقیقت هم به هنگامی که از روی خشونت بر روی گرده ها گذاشته شود معصیتی در برابر اندیشه است..  «کاستلیون» بهای شهامت اش را تماما" و تا واپسین حدود قوای خویش پرداخت... کتاب هایش را پاره کردند، تحریم کردند، ضبط کردند ، آتش زدند. از راه شانتاژ سیاسی حکمی گرفتند که به موجب آن وی را ممنوع القلم کردند و همین که گرفتار وضعی شد که دیگر توانایی پاسخگویی نداشت... آنچه در میان بود، کشتار جانسوز آدمی بی دفاع بود... تاریخ مجال آن ندارد که عادل و منصف باشد. یگانه چیزی که به نظر آن مهم است پیروزی و کامیابی است و تازه به ندرت دیده شده است که این پیروزی و کامیابی را هم بر اثر مقیاسی معنوی وروحانی ارزیابی کنند. بجز غالب ها و فاتح ها به کسی علاقه ندارد و مغلوب ها را در تاریکی می گذارد. این سربازان گمنام در گور فراموشی بزرگ به خاک سپرده می شوند. هیچ صلیبی، هیچ تاجی ازخود گذشتگی و جانبازی از یاد رفته شان را بزرگ نمی دارد. برای اینکه از خود گذشتگی و جانبازیشان تاج پیروزی بر سر ندارد... اما در واقع هیچ عمل مبتنی بر اعتقاد محض بیهوده نیست و هرگز هیچ کوشش معنوی پاک بر باد نرفته است. پیشاهنگان آرمانی که برای روزگارشان بیرون از اندازه والا بوده است، حتی در آنصورتی هم که شکست خورده باشند رسالت خودشان را انجام داده اند زیرا فکر زمانی زنده و جاندار می شود که برای خود شهودی به وجود بیاورد و پیروانی به بار بیاورد که محض خاطر آن زندگی کنند و محض خاطر آن بمیرند: از لحاظ روحانی کلمه های پیروزی و شکست معنایی پیدا می کنند که با آن معنایی که در زبان جاری دارند تفاوت دارند. از این رو لازم است بی انقطاع به دنیا که چیزی جز ابنیه یادگاری فاتحان نمی بیند، یادآور شویم که قهرمانان راستین عالم بشر آن کسانی نیستند که امپراطوری زودگذرشان را بر روی میلیون ها زندگی در هم شکسته و خرد و خمیر گشته و بر روی میلیون ها قبر برافراشته اند بلکه درست آن کسانی هستند که بی سلاح مانند «کاستلیون» درمبازره خویش، در راه آزادی فکر و پیروزی قاطع افکار بشر از پای در آمده اند.

                     برگرفته از کالون و قیام کاستلیون/اشتفان تسوایک/ترجمه عبدالله توکل/ نشر مرکز/1376

 

پل/ بهمن نمازی

 

 

 از صدا فهمیدیم این که از روی سر ما رد می شود بی ام و است.  سربالایی را بالا رفتیم تا ببینیم کوپه است یا نه؟ کسی از ما نپرسید خودرو بر بام چه می جویی چون همه می دانستند خانه ما زیر پل است.

نارنجی و سبز راه راه/بهمن نمازی

 

 پسرک لبو فروش لبوهای ریز سبز راه راه می فروشد. در نمایشگاه، مردی که یک ماشین بزرگ سبز راه راه را فروخته است با خوشحالی کپه‌های اسکناس سبز راه راه را در جیب سبز راه راه خود می گذارد. صبح‌ها بچه ها با روپوش‌های سبز راه راه به مدرسه می روند و معلم با کت و شلوار ریز بافت سبز راه راه و کیف کوچک سبز راه راه به طرف کلاس می رود.

در مدرسه، درس‌های ریز سبز راه راه می دهند.

 خورشید بزرگی در سمت راست اسکندر ............. ادامه مطلب

ستاره/استرکلیس/برگردان مهناز دقیق نیا

 

 

 استر کلیس در شمال میشیگان با همسر و دخترش زندگی می کند. از مطالعه- آشپزی-موسیقی و بازی های ویدیویی لذت می برد. او وقت خود را بین کالج و محل کار و خانواده سپری می کند.

وقتی دنیا بسوی نابودی می رفت، تو از اینکه یک روز تمام در اتاق خوابت گریه می کردی از خودت خجل بودی. تو دیدی که رییس جمهور پای تلویزیون گریه و التماس می کنه، هول کردی.

رفتی توی رختخواب و پتو رو تا روی دماغت بالا کشیدی و گریه کردی. اجازه ندادی که خدمتکارها، مدیر برنامه هات، دستیارت و حتی والدینت که التماس می کردن تو بیان.

بعد از 24 ساعت پدرت در رو کند و تو رو کشون کشون از پله ها به اتاق نشیمن با قالی سفید و مبل های چرمی برد. تو لگد زدی و جیغ کشیدی و او مجبور شد تو را بلند کنه و رو شونه ببره. تو به او فحش دادی و تهدید کردی مرسدس بنزی که کریسمس گذشته براش خریده بودی، پس بگیری.

مادرت روی کاناپه نشسته بود و دست هاش رو مشت کرده بود و در حالیکه روزنامه ها رو روی زانوهاش گذاشته بود گفت که همه چی تموم شد.

تو چپ چپ نگاه کردی و پرسیدی، چه اتفاقی داره می افته و باز پرسیدی که میز گرد تلویزیون ماه آینده که قرار بود توش شرکت کنی سر جاش هست یا نه؟

ایستگاه های تلویزیونی همه پارتی بازی و بیخودن. پدرت می گه میزگردهای تلویزیون همه بهم خورده و لازم نیست نگران اونا باشی. بهت می گه چیزهای مهم تری هست که باید نگرانشون باشی. چطور می تونی نگران نباشی؟

قرار بود ماه آینده عطر جدیدت رو با انتشار آخرین آلبومت معرفی کنی.

مادرت میگه آلبوم در نمی آد و مشت هاش رو محکم تر از قبل گره می زنه. نمی تونی حرفاش رو باور کنی . چطور می  تونه این حرفارو بزنه؟ همیشه یه آلبومی هست و تلویزیون هم که همیشه سر جاشه. به پدر و مادرت می گی که اونا احمقن و این اتفاق ها تا چند روز دیگه به محض اینکه اون رییس جمهور عوضی رو عوض کنن، تموم می شه.

مادرت می گه دنیا داره نابود می شه. بمب می اندازن. پدرت میگه مرض و اشعه در سراسر کشور پخش می شه.

تو قاطعانه داد می زنی که نه در لس آنجلس.

مادرت همه روزنامه ها رو با هم بلند می کنه و نشونت می ده. روی جلد همه اونا ها با عکس هایی راجع به جنگ و وضعیت خراب مملکت که لس آنجلس هم  جزوشه نوشته.

احساس بیماری و گیجی می کنی. می خوای بدونی چیکار کردی که مستحق چنین مجازاتی شدی و چطور کسی می تونه قبل ازاینکه تو شانس انجام کارهایی که برات خیلی مهمن داشته باشی اینکارها رو انجام بده.

دو روز بعد پدر و مادرت در مورد زنده موندن حرف می زنن و ظرف ها را با آب پر می کنن.

پدرت نگران خاموشیه. تو اتاق نشیمن نشستی و مات موندی که چرا خدمتکارها دیروز از خونه رفتن و اینکه دستیارت بهت زنگ می زنه یا نه؟

تنها وسیله ارتباطی با دنیای بیرون رادیوست و بین فریادها و دعاهایی که از همه ایستگاه های رادیویی پخش می شه، گرفتن خبرهای موثق خیلی سخته. در ایستگاه پاپ، دی جی میگه این مسئله زمانه.

پدرت می گه مو ج ا ام رو بگیر چون اون کانال لعنتی بهتر می گه.

گزارش های مرگ و خرابی رو در سراسر کشور می شنوی و تنها چیزی که می تونی بهش فکر کنی اینه که امیدواری لس آنجلس طوری نشده باشه. حتی بعد از شنیدن گزارش مرگ مردم توی ماشین به دلت بد نمیاری و به مسابقه ماشین رانی فکر می کنی نه به چیزهای کثیفی مثل جنگ و بیماری و مرگ.

چطور می شه جایی به زیبایی هالیوود خراب بشه؟ تو میگی هیچکس به لس آنجلس کاری نداره و پدرت حتی نگاهی هم بهت نمی اندازه.

وقتی اون شب برق ها رفت، چشم هات پر از اشک شد و شمع های عطری رو که برای موقعیت های خاص نگه داشته بودی، روشن کردی. رادیو با باتری کار می کنه اما مگه عمر باتری چقدره؟

پدرت می گه صرفه جویی کن و اینقدر رادیو رو روشن نذار. بهش میگی خفه شه و اینکه تو می تونی هزاران باتری بخری. گوینده رادیو می گه بیشتر ساحل شرقی با دیترویت و شیکاگو تخریب شده. او میگه اشعه به سرعت به سمت غرب در حال حرکته و تو آرزو می کنی کاش یه نقشه داشتی، اینطوری می تونستی معنی حرف اون رو به وضوح بفهمی.

بجای اینکه نگران بشی لاک صورتی رو در می آری و پتی کور می کنی و ول نمی کنی تا اینکه از دستت می افته روی فرش و اونوقت تازه می فهمی که نمی تونی جلوی گریه ات رو بگیری.

صبح، پدرت می گه مادرت خیلی مریضه و اون خودش هم حالش خوب نیست. تو چشم تو بر می گردونی و می گی چند تا قرص بخورن اما تو دلت نمی تونی با ا حتمال مردن اونا و تنها موندنت کنار بیایی. می ری تو اتاقت و جلوی پنجره می شینی. حیاط خونه همون شکلیه که بود. تو اموال تو نه مرگ و میره و نه خرابی اما موندی که خارج از خونه تو چه اتفاقی افتاده.

بعد از ظهر، چهار صفحه طلایی و سه جایزه گرمی(1) رو به اتاقت می آری که بتونی خوب نگاهشون کنی. انگشتات روی جایزه ها دنبال اسمت می گردن و تو نمی تونی بفهمی چطور یه نفر که در مدت به این کوتاهی تونسته اینهمه کار مهم انجام بده دچار چنین مصیبتی شده.

تو یه ستاره ای، خدایا تو مستحق بهتر از اینایی.

پدرت توی هال تور رو صدا می کنه. به نظر مریض می رسه. صداش می شکنه و بین کلماتی که بکار می بره فاصله میافته. دلت نمی خواد روی قالی هال بالا بیاره اما دهنت رو می بندی. اگه بالا بیاره فردا مستخدم تمیز می کنه.

پتو رو تا چونه ات بالا می کشی و چشمات رو می بندی. حالا همینطور که تو جایزه گرمی رابه سینه ات نزدیک تر می کنی و چشمات رو می بندی صدای پدرت دورتر و دورتر می شه. فردا صبح بلند می شی و همه چیز روبراه شده. فردا در برنامه «شو امشب» شرکت می کنی و مثل همیشه جذاب خواهی بود. فردا دستیارت بخاطر اینکه زنگ نزده ازت عذر خواهی می کنه. فردا باز یه ستاره خواهی بود.

 

Grammy awards

پل سال خوشی را برای همه آرزومند است.

 

نشستن در آفتاب/جوانا لی لند/برگردان:مهناز دقیق نیا

 جوانا لی لند در مو نتی لپینی در جنوب رم زندگی می کند و به همه مفاهیم دنیای قدیم علاقمند است.مو ضوع مورد توجه او اغلب مفا هیم مبهم ‌داستان های انجیلی و اسطوره ای است.شمه ای از این علاقه را می شود در تک گویی های نمایشی این داستان مشاهده کرد.

از من نپرس عزیز، چیزی در موردش نمی دونم. همونطور که گفتم من فقط همسایه اونا هستم. این درسته. خونه سفید کوچک اون گوشه، اون خونه ای که یک درخت انجیر کنارشه و بله، من همه چیز رو دیدم. نه اینکه نگاه کنم. من فکر می کنم هرکی باید سرش توی کار خودش باشه اما یه آدم نمی تونه نبینه.اولش رفت و آمدها که به مریضی اون مربوط می شد، بعد مرد ن اش واون گریه ها و مویه ها. البته خوب من رفتم  تسلیت بگم، این درسته . من اونا رو دیدم که داشتن اون بره بیچاره رو از دهکده بیرون می بردن.  بعد توی قبر گذاشتن و روش رو پوشوندن.باید بگم دلم برای اون دو تا دختر سوخت....چی؟ بله، درسته. چهار روز بعد همه چی داشت به حالت عادی بر می گشت که یه جور کشیش، با یه دسته گل پیداش شد . لابد دخترا مخفیانه دنبالش فرستاده بودن. اون بالا اومد، می تونین تصور کنین  چه حرفایی می زد و بعد با هم رفتن اون بالا . مردم دهکده به سختی روی پاهاشون بند بودن. نه، من نرفتم.ترجیح دادم فقط شاهد باشم. امید بیخودی به مردم دادن درست نیست. اما اشتباه کرده بودم،‌نه؟!....کشیش اینکار رو کرد. اونا رو وادار کرد قبر رو باز کنن و اون رو فرا بخونن ، اینجور می گن. و اونا هم همین کار رو کردن. همه برگشتن ، دوتا دختر باگریه  برادرشون رو بغل کردن.نصف جمعیت با هیجان با هم ور می زدن. نصف دیگه یه وری نگاه می کردن وهنوز مطمئن نبودن. من خودم هم مطمئن نبودم که به این جابرسه.بعدش خوب... وقتی کشیش رفت و همه سر و صداها خوابید. من از خواهرهاش پرسیدم که برای مراقبت از اون کمک نمی خوان؟ نمی دونستن چطوری تشکر کنن. اولش فقط برای چند ساعت بود. ولی بعد صبح ها می آوردنش و شب ها می بردنش خونه. یه خورده که گذشت از من خواستن که اگه می تو نم... برای همیشه نگهش دارم. خوب منم قبول کردم. من یه بیوه ام و اونا... خوب، فقط این روهم بگم که اونقدرها به خاطر مراقبت کردن از یه چیز ناقابل به خودم افتخار نمی کنم. فکرشو بکنین! خدا پدرتون رو بیامرزه! البته مهم نیست ولی شما خودتون می تونین ببینین. بیشتر وقت ها اونجا می شینه. من باهاش حرف می زنم، خوب یه آدم به همراه احتیاج داره. اما اگه حرف نزنم.... نه، ناراحت نمی شه. فقط دوست داره تو آفتاب بشینه.

 

صبحگاه/بهمن نمازی

 رو به سربازکرد و گفت: «بی خیال، به این پارچه احتیاجی  نیست.» سرباز سرش را پایین انداخت و به طرف هم قطارانش به راه افتاد. مرد از این که در سکوت دره صداهای دوری می شنید، احساس شعف مبهمی کرد. از این احساس خنده اش گرفت و سرش را کمی بالاتر برد. نگاهش به قله پربرف کوهی در دور دست افتاد. «چه خوب، همه این برفها مال منه.» از قله پایین آمد و کوه را تا حاشیه دره دنبال کرد.  «چه خوب، تمام این کوه مال منه.» چند متر جلوتر از کوه به درخت خشک و تنومندی رسید. «این درخت هم مال منه.»  نسیم ملایمی بر چهره اش وزید، نفس آرامی کشید و ادامه داد : «چه خوب...» سر جوخه دست چپ اش را پایین آورد و فریاد زد: «آتش...».       برف ها  ذوب شدند. کوه فرو ریخت. درخت تنومند در غبار پراکنده شد و زمین زیر پای مرد دهان باز کرد. از خاک لکه ابری در آسمان دید. دست راست اش را مشت کرد. صدای مهیبی در گوش اش پیچید. ابر از میان دو انگشت گشوده اش لغزید. صبحگاه صف طویل سربازان به مردی که برف ها را آب کرد، کوه ها را فرو ریخت، درخت ها را چون غبار پراکند و زمین را شکافت ادای احترام کردند.

آن‌ها‌ خودشان هستند/بهمن نمازی

 

   پیر ما سپیده نزده از خانه بیرون می آمد. کودک کبریت فروش سویش دوید  و گفت: «کبریت.»

او به آتش نیازی نداشت پس به راه خود رفت. کودک زیر لب گفت:«ایکاش جهود بودی. اگر آن بودی همه این کبریت ها را از من می خریدی.»

 آن پیرسوی کودک برگشت و گفت: «همه این ها از تو خریدم به شرط  اینکه بر من آرزوی جهودی نکنی.» کودک در خیال خود دنبال معنای شیرینی می گشت که دندان‌هایش سیاه شد و ریخت و در میان بزرگترین  گتوی جهان بیدار شد و من در میان بزرگترین گتوی جهان بیدار شدم و ما در میان بزرگترین گتوی جهان بیدارشدیم. بچه دندان‌هایش سیاه شد، ریخت و نقاب بر چهره کشید. زن در میان آوار نقاب بر چهره کشید. مردی میان آتش نقاب بر چهره کشید و من نقاب، و ما نقاب بر چهره کشیدیم. نقاب از میان کوچه‌های باریک گذشت و به شهر رسید. از شهرها گذشت، از مرزها گذشت و اینگونه جهانی که می‌خواست خودش باشد در مقابل جهان غیری که غیریت خود را از خودی او می طلبید، نقاب بر چهره کشید.

 چه فشفه بازی باشکوهی وچه رقص زیبایی!

تمامی این آتش‌ها را به جان خویش از تو خریدیم، هان! تا بر ما خیال جهودی نکنی.

 

نقد اسطوره ای کافکا/دکتر بهرام مقدادی

 کافکا هنرمندی بود که از کودکی بدون گذراندن دوران نوجوانی و میانسالی ناگهان قدم به مرحله پیری گذاشت. او فلسفی ترین نویسنده ای است که می شناسیم. نوشتن برای او وسیله ای برای آزاد کردن فشارهای ...

دریافت کامل متن پی دی اف

صدای اره و بوی چوب/ بهمن نمازی                                                              

برای محمد درویش

 صدای موسیقی که قطع شد، مرد فهمید برق رفته است. پنجره را باز کرد نگاه‌اش از لابلای ماشین‌ها و آدم‌هایی که به سرعت در حرکت بودند گذشت و بی‌اختیار رفت روی درخت هایی که چند صد متر آنطرف تر بالای تپه کنار هم قد کشیده بودند و بر آخری که از همه بلند تر بود ثابت ماند بعد انگشت‌های دست راست‌اش را در موها فرو برد و سرش را به عقب خم کرد. حالا نگاه اش روی نوک درخت مانده بود.

خنده‌ام می گیره. من و تو هر دو تنها هستیم برای تفرج سراغ تو می آیند و برای زجر دادن سراغ من.  تفرج شان کنده تو را می سوزاند و عذابشان دل من را. می بینی؟ هر دو با یک آتش می سوزیم با این وجود هنوز هر دو سبزیم. باور نمی کنم، نه باور نمی کنم من را نبینی. هر دو در معرض دید هم هستیم . صدای اره کورمان نمی کند چون مهم نیستیم و این برای ما خیلی خوب است بله صدای اره فقط کرمان می کند و این مهم نیست چون یک  چیزی می آید یکی را کور می کند یکی را کر، یکی را مهم می کند و یکی را نامربوط... 

مشکل  این  سیم های  بالای سر تو هست  که  من را آرام توی تاریکی فرو می برد البته تو به برق احتیاج نداری اما شاید یک روزی آب تو هم به برق ما وصل بشود و آن روز تو نمی توانی  بی اجازه ریشه‌هایت را پای صخره بدوانی، آنوقت به هم نزدیک تر می شویم چون فیوز هر دومان می پرد. من تاریک تر می شوم و تو تشنه تر.

 اما حالا تو قدر این روزها را خوب می دانی  و رو به آسمان بلندتر قد می‌کشی و عمیق تر خاک را می کاوی. البته...  مرد مکثی کرد و دست اش را  لب پنجره گرفت، سرش را بیرون آورد و به خودش گفت: البته می دانم کارت را خوب بلدی. اینجا من هستم که دارم کار تو را برای خودم معنا می کنم.

 

درخت از آن بالا ، وسط هیاهوی اره‌ها و آدم‌ها  نمی دانم با کدام چشم  مرد را دید که کنار کنده‌اش زانو زده و چیزهایی زیر لب می گوید و نمی دانم  با کدام دهان قهقهه زد.

مرد بلند شد و کمی از درخت فاصله گرفت اینقدر که بتواند سر سبز درخت را ببیند که زیر باد آرام تکان می خورد. به دور و برش نگاهی انداخت و دوباره به حرکت برگ‌ها خیره شد. بعد خندید و گفت:... نه، هیچی نگفت. سرش را پایین انداخت و رفت... اما نه، جایی نرفت فقط یادش افتاد که نمی تواند جایی رفته باشد. به خاطر همین برگشت پشت پنجره اتاق، یعنی صدای موسیقی که بلند شد یادش آمد که دور و برش روشن شده و می تواند یک استکان چای برای خودش بریزد.

مرد از اتاق بیرون رفت، اما درخت را صدای اره‌ها به خود آورد، صدای اره‌ها و بوی چوب سوخته...

رقص مرگ/مهناز دقیق نیا

 صورت ات سرخ شود از سیلی و سرخ کنی صورتی را که همین چند روز پیش با او عهد بسته بودی و پاره کنی تورهای سفید لباسی را که از شوق پوشیدن آن ساعت ها دور خودت می چرخیدی و  بشکنی بلورهایی را که با هزاران امید از گوشه های شهر خاک گرفته جمع کرده بودی و بروی و بیایی و بگویی نمی شود و قبول نکنند و .......ادامه مطلب

نیروی قصد اثر وین دایر/برگردان: مهناز دقیق نیا

     

کتابی که اکنون در دست شماست و تمامی اطلاعاتی که در آن است، روزی ایده بی شکلی از قلمرو نادیدنی قصد بوده است. این کتاب با نیروی فصد به قصد جهان مادی با به کارگیری تمامی اصول در مورد این جهان نگارش شده است.

                                                             از مقدمه کتاب 

                                                              دریافت متن کامل کتاب پی دی اف

جشن مرگ/اوکتاویو پاز                             برگردان:مهناز دقیق نیا                             

 اکتاویو پاز به عنوان برجسته‌ترین نویسنده و منتقد مکزیک شهرت دارد.

اوکتاویو پاز برنده جایزه نوبل1990 ادبیات و دریافت کننده جایزه صلح فرانکفورت و جایزه نویشتات است.

او بیش از 25 کتاب شعر و داستان دارد. او شاعر، مقاله نویس، نمایشنامه‌نویس، فیلسوف اجتماعی و منتقد بود، همچنین به عنوان یک سیاستمدار مکزیکی در فرانسه و ژاپن و به عنوان سفیر درهندوستان خدمت کرده است. متن زیر از کتاب «هزارتوی تنهایی» یکی از قدیمی‌ترین آثار وی در باره مکزیک و مردم آن، ویژگی‌ها و فرهنگ این کشورانتخاب شده است.                                                              

 

مکزیکی تنها، به جشن‌ها و همایش‌های عمومی عشق می ورزد.اواز هر موقیعتی برای جمع شدن، از هر دستاویزی برای توقف زمان و یادبود انسان‌ها از طریق جشنواره‌ها و یا مراسم آیینی  استقبال می کند. ما مردمانی مذهبی هستیم و این ویژگی تخیل و احساس ما را غنی می کند.

هنر برگزاری جشنواره‌ها و اعیاد مذهبی در بسیاری از کشورها کم ارج است اما درمکزیک اینطور نیست. تنها در چند مکان از د نیا  می تو ان در نمایش‌هایی چون اعیاد مذهبی بزرگ مایا با رنگ‌های تند،  لباس‌های عجیب و غریب و رقص، آتش بازی و در هم لولیدن‌های خستگی ناپذیر شرکت کرد: میوه، آب نبات، اسباب بازی و سایر چیزهای دیگر در چنین روزهایی در میادین و بازارها ودر هوای آزاد فروخته   می شود.

تقویم ما مملو از جشنواره‌ها و اعیاد است.

یعنی روزهای مشخصی که تمامی کشور از روستاها تا بزرگ ترین شهرها به افتخار باکره گوادلالوپ و یا بنیتو خوارز دعا می کنند، فریاد می زنند، مست می شوند و فریاد می زنند.

 همه ساله در پانزده سپتامبر در ساعت یازده شب ما عید گریتو ( فراخوان پدرایدالگو برای جنگ با اسپانیا) را در تمامی میدان های عمومی جشن میگیریم و توده های هیجان زده یک ساعت تمام فریاد می کشند... شاید بهتر است که برای بقیه سال ساکت بمانند. در طی روزهای قبل و بعد دوازده دسامبر (جشن باکره گوادالوپ) زمان توقف کامل می رسد و به جای راهگشایی به سوی فردایی فریبنده که همیشه خارج از دسترس است، یک امروز کامل و عالی را همراه با رقص و جشن و سرورناشی از ارتباط با مکزیک کهن و پر رمز و راز به همه شهر وندان تقدیم می کنند.

زمان تسلسل ندارد، چیزی می شود که در اصل بوده و هست: حالی که در آن گذشته و آینده تلفیق می شوند.

اما جشن‌هایی که کلیسا و دولت برای کشور ترتیب می دهند کافی نیست. حیات هر شهر و روستا توسط یک حامی مقدس اداره می شود که فیض او با صمیمت نظام یافته ای جشن گرفته می شود.

 کشورهای همجوار نیز جشنواره ها و مراسم و نمایشگاه‌های سالانه خود را دارند و هر یک از ما نیز ملحد یا کاتولیک و یا هر چیز دیگری روز مقدس خود را داریم.  برای ما ممکن نیست بتوانیم تعداد جشن‌ها و زمان و هزینه‌هایی که صرف آن‌ها می شود محاسبه کنیم.

به خاطر می آورم که چند سال پیش از شهردار روستایی نزدیک «میتلا» پرسیدم« درآمد اداره روستا چقدر است؟».....ادامه مطلب                                                          

                                                       لینک دانلود کامل متن

آواز تمساح / بهمن نمازی

حالا دست و پا بسته کنار این صخره بزرگ افتاده ام و نمی بینم.

اما از دور همه چیز می درخشید. به سختی از شیب کوه بالا رفتم، خیلی گشتم تا جای مناسبی برای نشستن پیدا کنم. مهتاب یک تخته سنگ را روبه نورهای درخشان ر وشن کرده بود. مردی گوشه آن نشسته بود وبه نظر می آمد به دوردست ها خیره است. کمی آن طرف تر روی تخته سنگ نشستم. نور چراغ های شهربا طرح عجیبی به هم پیوسته بود.

مرد نگاه اش را به طرف من برگرداند و پرسید: «منظره زیبایی هست، نه؟» و بعد با انگشت به آنجا اشاره کرد.

 گفتم بله ، بادبادکی کوچک با دنباله ای که در مرکز‌ش یک لکه آبی شبرنگ می درخشد.

خندید وپرسید: « یعنی بادبادک است؟»

 گفتم: «بله، بادبادکی که آدم می خواهد نخ اش را بگیرد و بدود. بادبادکی که همه نگاه آدم را به آسمان می برد و این بالا گرداندنش خطرناک به نظر می رسد.»

 به قسمتی از لکه ها اشاره کرد و گفت:« این مثلث را که از بادبادک ات جدا کنی کله تمساح است، باقی همان مثلث، صورت اش که دراز می شود بر روی شهر و از پشت، دنباله این بادبادک شما در واقع دم تمساح است . بعد زیر لب گفت: «نرو جلو بچه.»

نگاه ام روی لکه سبز زیبای وسط بادبادک ثابت ماند. با دست آن را نشان دادم و گفتم: «اینجا یشم می درخشد و مهتاب درخشان ترش کرده.»

گفت: « آن چشم در کمین، مثل چاه است. بعد کمی صدایش را بالاتر برد و گفت جلو نرو بچه.»

 جلوی بادبادک را بین دو ردیف کوشک های مخروطی سر به فلک کشیده دیدم، چنان بلند که با خو دم فکر کردم ممکن است در هر طبقه ای از این کوشک ها باغی معلق باشد. به کوشک ها اشاره کردم واین رابه مرد گفتم.

گفت: « کوشک ها دو ردیف دندان تمساح است. امشب آرواره هایش باز در انتظار شکار و سخت غدار است. جلو نرو بچه.»

حالا دیگر صدایش طنین زنگ داری پیدا کرده بود که داشت خفه ام می کرد. نگاه ام را از نورهای شهر بزرگ برگرداندم. صدای آب می آمد. کمی دقت کردم و دیدم که رود بزرگ زیر نور ماه می درخشد و لکه بزرگ سبزی در آن حرکت می کند. به شانه اش زدم و گفتم: «اینجا جنگل سیال کوچکی در رودخانه حرکت می کند و با دست به آن نقطه اشاره کردم.»

پوزخندی زد و گفت:« بله نزدیک تر که بشوی، وقتی به آب نگاه کنی ، واضح تر و قشنگ تر می بینی اش و دیر می فهمی که این، خود تمساح است و  بعد از مکثی کوتاه تقریبا" سرم فریاد کشید، جلو نرو بچه.»

گفتم: « شما کی هستید؟ و اگر من دیر می فهمم چرا شما زود فهمیدید؟»

این را که پرسیدم گریه کرد. قطره های اشک مثل دانه های مروارید درخشان از چشمانش روان بود. دستمالی از جیب ام درآوردم و به طرف اش گرفتم. دست ام را پس زد و فریاد کشید: «نیا جلو بچه، نمی فهمی مگر، این اشک تمساح است.»

حالا پاهایم در هم پیچیده وبسته است و دستان ام از مچ به هم کلید شده.

 گفتم:«البته ممکن است اشتباه کنم. غالبا" برای من چیزها ازخیلی دور و یا بسیار نزدیک مبهم است.

گفت:«این نگاه تمساح است. نگاه نکن بچه.» و بعد با تردستی نوار چسب پهنی را روی چشم هایم چسباند.  دست و پا بسته کنار این صخره بزرگ افتاده ام ودر گوش هایم آواز تمساح طنین انداز است. می دانم که تمساح ها آواز نمی خوانند ولی این که می شنوم لابد آواز تمساح است.

تعهد نویسنده/بهمن نمازی

رها شده و تنها در میان آرواره های شیر، درمیان آن دو گیره قدرتمند که قلب او را آرام پاره می کنند، از آنچه در چنگال این غول هزار ساله بر او می گذرد با تو سخن می گوید.

می شنوی؟ آیا در جنگل کسی هست؟

شاید آری ، شاید هم نه. شاید کسی پشت درختی از ترس می لرزد. شاید هم او برای خودش می نویسد ، برای خودی که در آرواره های شیر آرام او را نظاره می کند، آن خود درونی هم تصویری از دیگری است. آن دیگری که روزی، زمانی ، شاید صدایی بشنود. ببیند آن قلمی را که ازدهان شیر آویزان است.  آن وجودی را که میان آرواره ها با تنی درد آلود و روانی شیفته رویاروی نیستی، به باور پذیری داستان اش فکر می کند و توی مخاطب آن را باور می کنی؟ یا شانه هایت را بالا می اندازی و از کنار استخوان هایی که شیر آن ها را خرد کرده و گوشت های له شده ای که کفتار آن ها را برده و کرکس، آن حیوان با شکوه آن ها را سفید و درخشان بر جای گذاشته ، می گذری و رد می شوی.

تعهد نویسنده به دیگران ازدرون خودش برمی خیزد. نویسنده امروزی بدون هیچ تعهدی ، متعهد شده است. میان آرواره های شیر، میان ضرب هیجان انگیز تکه تکه شدن  در کار دیگری  متعهد شده است. پیش بردن روایت از میان آرواره های شیر، خودآگاهی نویسنده است. تعهد او به بیان چیزهایی است که هیچ رسانه ای نمی گوید، هیچ فیلمی که در آرواره های گیشه گرفتار آمده است برایش صرف ندارد که بگوید چرا که درسلیقه و جیب همان دیگری دست و پا می زند. رها شده در دهان شیر، رویاروی مرگ از چه می گوید، از تو؟!

حتی توی مخاطب گذارت به آن طرف ها نمی افتد، شاید به توی نوعی یا توی مثالی یا ... این ها اینقدر زیاد نیست که دقیقا" بشود رویش حساب کرد و آنقدر موقعیت مطلوبی نیست که فرصتی بشود برای نشستن و چرتکه انداختن. با این وصف او دقیقا" برای تو توصیف می کند. وقتی داری می خندی، بشکن می زنی، از یک فیلم لذت می بری شاید در کار عشق و عاشقی هستی یا مسافرتی یا در یکی از طبقات همین ساختمان داری پول هایت را می شمری یا نمیدانم هر جا که هستی، آن جا میان آرواره های شیر است.

 می شود از میان آرواره های شیری به توصیف دردهای کسی در میان آرواره های شیری دیگر گوش داد؟

این درست همان سوالی است که نویسنده متعهد از خود نمی پرسد. اگر بپرسد، رستم دستان نیست اما باید رویین تن باشد. رویین تنی  که در آرواره های شیری گرفتار شده و نمی میرد تا رنج مردن را برای توی مخاطب توصیف کند. رنج اسارت در میان دندانه های آن دندان و جویده شدن، رنج سوزش زخم های مهلکی که با لیس های آن برس سیمی به پایان نمی رسد همچون زخمی  برکنار زخمی، زخمی بر روی زخمی، بر زیر زخمی، دوباره تا بی نهایت در آن دهان بی پایان تکرار می شود، در آرواره های عظیمی که جز جویدن چاره ای ندارند و مدام راه هایی برای خسته نشدن پیدا می کنند.

صدای بع بع می آید. چوپان می گوید: گوسفند بازی هم لطف خودش رو داره. من تعجب می کنم که چرا گوسفند داری نه و گوسفند بازی؟ شاید این شیرهم گوسفند بازی می کند یا اصلا" چوپان است.

تاریکی های ابهام /بهمن نمازی

 

 

   وقتی در موزه مردم زیادی با چشم های از حدقه در آمده نگاه ات می کردند، توی شیشه الکل دست هایت  تکان می خورد. درزمینه ای محو شناور بودی. در گذشته وقتی کنارت می نشست و به دیوار مقابل آن زل می زدی شاید آن را دژ عظیمی می دیدی. شاید با چشم های ریزت سوراخ های میکروسکوپی دیوار را هم تشخیص می دادی بعد شکم ات را روی زمین می خاراندی و گاهی سرت را چپ و راست می کردی تا خستگی در کند، آن وقت خمیازه کوچکی می کشیدی که اگر کسی نگاه می کرد شاید می توانست دندان های ریز معروف ات را ببیند اما نه... آن موقع هنوز در تاریکی بودی، تاریکی های ابهام...

 گویا در همان زمان زنی در طبقه دوم یکی از ساختمان های مجتمع سراسیمه خود را به نگهبان رساند.

«آقای عزیز چند بار بگم که اینجا امنیت نیست. حتما"باید مدیر رو ببینم؟»

نگهبان که چرت اش پاره شده بود گفت: «چند بار عرض کردم که معنی حرف شما رو نمی فهمم.»

زن گفت:‌«یعنی گاز گرفتن مدام من حرف بی معنیه؟ مگه وضعم رو نمی بینیین و به صورت اش اشاره کرد که پوشیده از  جوش های ریزی بود که از بعضی از آن ها مایع زرد رنگی سرازیر شده بود بعد پشت یکی از دست هایش را نشان داد که پر از زگیل های سیاه بود.

نگهبان گفت: « خب به من چه ربطی داره؟»

زن گفت: یکی من رو گاز می گیره شما مسئولین، باید ببینین چه کسایی شب اینجا رفت و آمد می کنن. نگهبان پاسخ داد: « هیچ غریبه ای اینجا نمی آد.»

 « یکی بیاد حرف من رو به این حالی کنه، دارم از بین میرم.

نگهبان سراسیمه از جایش بلند شد: « خانم آروم باشین. نظم اینجا رو به هم نزنین. الساعه به واحد شما میام شاید چیزی آنجاست که شما نمی بینین.»

 نگهبان به طرف در خروجی دوید و لحظاتی بعد با مردی که داخل اتاقکی چند متر آنطرف تر بود وارد شد و ادامه داد شاید مدرکی از کسی که مخفیانه وارد واحد شما شده پیدا کنیم، بعد کف دست هایش را رو به زن گرفت و گفت که البته امکان نداره.

آن روز پای دیوار چشم هایت را با نوک زبان خیس می کردی که خشکی نگیرند. همان موقع چهار ستون متحرک دیدی که دوتاشان توقف کردند و دوتای دیگر به طرف تو آمدند. بوی خطر را حس کردی وبه سرعت خودت را به پایه میز رساندی. هنوز برای حرکت بعدی آماده نشده بودی که چیزی کنارت به زمین خورد. جیغ کشیدی.

شاید اگر آن مرد کمی گوش‌هایش را تیز می کرد صدای جیغ تو را می شنید. شاید اگر شامه تیزی داشت ترس تو را هم بو می کشید. بویی که برای تو طعم مرگ می داد.

آخرین لحظه ای بود که خودت بودی، حسی غریزی، چیز دیگری در کار نبود. همین موقع چیزی به تو اصابت کرد و در تاریکی فرو رفتی.

زن پرسید: «چی بود؟»

مردی که همراه نگهبان بود پاسخ داد:«چیزی نیست. نگران نباشین، فکر کنم مشکل شما حل شد.»

از پنجره موزه که بیرون را نگاه می کنم جای توخالیست. شاید توی شکاف دیوار هنوز جفت تو انتظار می کشد.

 

پل سالی روشن و خالی از ابهام را برای همه آرزو می کند.

 

شعله های خاموش/بهمن نمازی

 

 

ازدور آتش را می توانستی ببینی و سایه لرزان پنج مرد را گرد آن که گاهی زبانه می کشید و گاهی روبه خاموشی می رفت. سوز سرما بازی غریبی داشت.  قبیله در خواب بود.

 رییس بزرگ چپق اش را در دست فشرد و نگاه از آتش به سوی شاعر گرداند و گفت:‌«دیریست زمستان از قله ها به جنگل فرود آمده و نمی رود و برکت رفته و شکار نیست.»

جادوگر چشم از آتش برگرفت و گفت:«چونکه خرس بزرگ در خواب است».

میهمان لبخندی زد و گفت:«خرس بزرگ هیچ وقت بیدار نمی شود، پیکر بیجان اش را دیدم با نگاهی که هنوز از آخرین جدال خشمگین بود و پنجه هایی از چوب خشک داشت.»

شکارچی روبه سوی میهمان کرد و گفت:«هرگز خرس بزرگ را شکار نکرده ام و نه از پدرم شنیده ام که شکارش کرده باشد و نه او از پدرش و نه هیچکس از تبار ما که از جدالی چنین بزرگ سر بلند بیرون آمده باشد.»

 جادوگر گفت:«چون که خرس بزرگ در خواب است وبرای بیداری قربانی می طلبد.»

شکارچی به چادرش رفت و گوزنی با حلق خون آلود  کنار آتش انداخت و رو به جادوگر کرد و گفت:«شکاریست از راه های صعب، آیا می پذیرد تا از آتش بگذرانم و برکت دهیم؟»

 جادوگر لبخندی زد و گفت:« با این فدیه حتی یک درخت جوانه نخواهد زد.»

شکارچی پرسید:« واگر صد گوزن بیاورم؟»

جادوگر سرش را دوبار بالا برد. شکارچی نومیدانه به آ‌تش خیره شد.

 رییس قبیله پکی به چپق اش زد و پرسید:«به کدام شکاربیدار می شود؟»

 جادوگر زیر لب زمزمه کرد:«شاید خودش...، شاید خودش... و به شکارچی اشاره کرد.»

شکارچی گفت:«هرگز از شکاری چنین برنخواهم گشت و نه از پدرم شنیده ام که کسی بر گشته باشد و نه او از پدرش ونه هیچکس از تبار ما.»

 شاعر روی از آتش بر گرفت و به مه خیره شد.

رییس پرسید:«چه می گویی شاعر؟»

 شاعرنگاه از مه برگرفت و زیرلب خواند:

« خرس بزرگ در خواب زمستانی خود بود. دو فرشته از اومراقبت می کردند.

یکی او را به راست می غلطاند و  دیگری به چپ.

خرس در خواب زمستانی خود خوشحال بود و انگشت اش را می مکید.

تا خواب دید که کندوها از شاخه های درختان بالا و بالاتر رفتند و محو شدند و به انگشت اش هیچ عسلی نیست.

تا خواب دید که شب است و او د رخواب است. زمستان است و دیگر هیچ فرشته ای کنار او نیست.

تا خواب دید که هوا روشن نمی شود. رودخانه ها منجمد شده اند و خروس نمی خواند.

خرس بزرگ در خواب زمستانی خود دید که هرگز از خواب بیدار نخواهد شد.»

جادوگر به شاعر اشاره کرد و گفت: «هم اوست، خودش...»

میهمان پرسید:«یعنی چه؟»

رییس قبیله از جای برخاست و خنجر مقابل شکارچی انداخت. شاعر نیشخندی زد و میان آتش نشست.

قبیله هنوزدرخواب است.