تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

حالا دست و پا بسته کنار این صخره بزرگ افتاده ام و نمی بینم.

اما از دور همه چیز می درخشید. به سختی از شیب کوه بالا رفتم، خیلی گشتم تا جای مناسبی برای نشستن پیدا کنم. مهتاب یک تخته سنگ را روبه نورهای درخشان ر وشن کرده بود. مردی گوشه آن نشسته بود وبه نظر می آمد به دوردست ها خیره است. کمی آن طرف تر روی تخته سنگ نشستم. نور چراغ های شهربا طرح عجیبی به هم پیوسته بود.

مرد نگاه اش را به طرف من برگرداند و پرسید: «منظره زیبایی هست، نه؟» و بعد با انگشت به آنجا اشاره کرد.

 گفتم بله ، بادبادکی کوچک با دنباله ای که در مرکز‌ش یک لکه آبی شبرنگ می درخشد.

خندید وپرسید: « یعنی بادبادک است؟»

 گفتم: «بله، بادبادکی که آدم می خواهد نخ اش را بگیرد و بدود. بادبادکی که همه نگاه آدم را به آسمان می برد و این بالا گرداندنش خطرناک به نظر می رسد.»

 به قسمتی از لکه ها اشاره کرد و گفت:« این مثلث را که از بادبادک ات جدا کنی کله تمساح است، باقی همان مثلث، صورت اش که دراز می شود بر روی شهر و از پشت، دنباله این بادبادک شما در واقع دم تمساح است . بعد زیر لب گفت: «نرو جلو بچه.»

نگاه ام روی لکه سبز زیبای وسط بادبادک ثابت ماند. با دست آن را نشان دادم و گفتم: «اینجا یشم می درخشد و مهتاب درخشان ترش کرده.»

گفت: « آن چشم در کمین، مثل چاه است. بعد کمی صدایش را بالاتر برد و گفت جلو نرو بچه.»

 جلوی بادبادک را بین دو ردیف کوشک های مخروطی سر به فلک کشیده دیدم، چنان بلند که با خو دم فکر کردم ممکن است در هر طبقه ای از این کوشک ها باغی معلق باشد. به کوشک ها اشاره کردم واین رابه مرد گفتم.

گفت: « کوشک ها دو ردیف دندان تمساح است. امشب آرواره هایش باز در انتظار شکار و سخت غدار است. جلو نرو بچه.»

حالا دیگر صدایش طنین زنگ داری پیدا کرده بود که داشت خفه ام می کرد. نگاه ام را از نورهای شهر بزرگ برگرداندم. صدای آب می آمد. کمی دقت کردم و دیدم که رود بزرگ زیر نور ماه می درخشد و لکه بزرگ سبزی در آن حرکت می کند. به شانه اش زدم و گفتم: «اینجا جنگل سیال کوچکی در رودخانه حرکت می کند و با دست به آن نقطه اشاره کردم.»

پوزخندی زد و گفت:« بله نزدیک تر که بشوی، وقتی به آب نگاه کنی ، واضح تر و قشنگ تر می بینی اش و دیر می فهمی که این، خود تمساح است و  بعد از مکثی کوتاه تقریبا" سرم فریاد کشید، جلو نرو بچه.»

گفتم: « شما کی هستید؟ و اگر من دیر می فهمم چرا شما زود فهمیدید؟»

این را که پرسیدم گریه کرد. قطره های اشک مثل دانه های مروارید درخشان از چشمانش روان بود. دستمالی از جیب ام درآوردم و به طرف اش گرفتم. دست ام را پس زد و فریاد کشید: «نیا جلو بچه، نمی فهمی مگر، این اشک تمساح است.»

حالا پاهایم در هم پیچیده وبسته است و دستان ام از مچ به هم کلید شده.

 گفتم:«البته ممکن است اشتباه کنم. غالبا" برای من چیزها ازخیلی دور و یا بسیار نزدیک مبهم است.

گفت:«این نگاه تمساح است. نگاه نکن بچه.» و بعد با تردستی نوار چسب پهنی را روی چشم هایم چسباند.  دست و پا بسته کنار این صخره بزرگ افتاده ام ودر گوش هایم آواز تمساح طنین انداز است. می دانم که تمساح ها آواز نمی خوانند ولی این که می شنوم لابد آواز تمساح است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

رها شده و تنها در میان آرواره های شیر، درمیان آن دو گیره قدرتمند که قلب او را آرام پاره می کنند، از آنچه در چنگال این غول هزار ساله بر او می گذرد با تو سخن می گوید.

می شنوی؟ آیا در جنگل کسی هست؟

شاید آری ، شاید هم نه. شاید کسی پشت درختی از ترس می لرزد. شاید هم او برای خودش می نویسد ، برای خودی که در آرواره های شیر آرام او را نظاره می کند، آن خود درونی هم تصویری از دیگری است. آن دیگری که روزی، زمانی ، شاید صدایی بشنود. ببیند آن قلمی را که ازدهان شیر آویزان است.  آن وجودی را که میان آرواره ها با تنی درد آلود و روانی شیفته رویاروی نیستی، به باور پذیری داستان اش فکر می کند و توی مخاطب آن را باور می کنی؟ یا شانه هایت را بالا می اندازی و از کنار استخوان هایی که شیر آن ها را خرد کرده و گوشت های له شده ای که کفتار آن ها را برده و کرکس، آن حیوان با شکوه آن ها را سفید و درخشان بر جای گذاشته ، می گذری و رد می شوی.

تعهد نویسنده به دیگران ازدرون خودش برمی خیزد. نویسنده امروزی بدون هیچ تعهدی ، متعهد شده است. میان آرواره های شیر، میان ضرب هیجان انگیز تکه تکه شدن  در کار دیگری  متعهد شده است. پیش بردن روایت از میان آرواره های شیر، خودآگاهی نویسنده است. تعهد او به بیان چیزهایی است که هیچ رسانه ای نمی گوید، هیچ فیلمی که در آرواره های گیشه گرفتار آمده است برایش صرف ندارد که بگوید چرا که درسلیقه و جیب همان دیگری دست و پا می زند. رها شده در دهان شیر، رویاروی مرگ از چه می گوید، از تو؟!

حتی توی مخاطب گذارت به آن طرف ها نمی افتد، شاید به توی نوعی یا توی مثالی یا ... این ها اینقدر زیاد نیست که دقیقا" بشود رویش حساب کرد و آنقدر موقعیت مطلوبی نیست که فرصتی بشود برای نشستن و چرتکه انداختن. با این وصف او دقیقا" برای تو توصیف می کند. وقتی داری می خندی، بشکن می زنی، از یک فیلم لذت می بری شاید در کار عشق و عاشقی هستی یا مسافرتی یا در یکی از طبقات همین ساختمان داری پول هایت را می شمری یا نمیدانم هر جا که هستی، آن جا میان آرواره های شیر است.

 می شود از میان آرواره های شیری به توصیف دردهای کسی در میان آرواره های شیری دیگر گوش داد؟

این درست همان سوالی است که نویسنده متعهد از خود نمی پرسد. اگر بپرسد، رستم دستان نیست اما باید رویین تن باشد. رویین تنی  که در آرواره های شیری گرفتار شده و نمی میرد تا رنج مردن را برای توی مخاطب توصیف کند. رنج اسارت در میان دندانه های آن دندان و جویده شدن، رنج سوزش زخم های مهلکی که با لیس های آن برس سیمی به پایان نمی رسد همچون زخمی  برکنار زخمی، زخمی بر روی زخمی، بر زیر زخمی، دوباره تا بی نهایت در آن دهان بی پایان تکرار می شود، در آرواره های عظیمی که جز جویدن چاره ای ندارند و مدام راه هایی برای خسته نشدن پیدا می کنند.

صدای بع بع می آید. چوپان می گوید: گوسفند بازی هم لطف خودش رو داره. من تعجب می کنم که چرا گوسفند داری نه و گوسفند بازی؟ شاید این شیرهم گوسفند بازی می کند یا اصلا" چوپان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:53  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

 

 

   وقتی در موزه مردم زیادی با چشم های از حدقه در آمده نگاه ات می کردند، توی شیشه الکل دست هایت  تکان می خورد. درزمینه ای محو شناور بودی. در گذشته وقتی کنارت می نشست و به دیوار مقابل آن زل می زدی شاید آن را دژ عظیمی می دیدی. شاید با چشم های ریزت سوراخ های میکروسکوپی دیوار را هم تشخیص می دادی بعد شکم ات را روی زمین می خاراندی و گاهی سرت را چپ و راست می کردی تا خستگی در کند، آن وقت خمیازه کوچکی می کشیدی که اگر کسی نگاه می کرد شاید می توانست دندان های ریز معروف ات را ببیند اما نه... آن موقع هنوز در تاریکی بودی، تاریکی های ابهام...

 گویا در همان زمان زنی در طبقه دوم یکی از ساختمان های مجتمع سراسیمه خود را به نگهبان رساند.

«آقای عزیز چند بار بگم که اینجا امنیت نیست. حتما"باید مدیر رو ببینم؟»

نگهبان که چرت اش پاره شده بود گفت: «چند بار عرض کردم که معنی حرف شما رو نمی فهمم.»

زن گفت:‌«یعنی گاز گرفتن مدام من حرف بی معنیه؟ مگه وضعم رو نمی بینیین و به صورت اش اشاره کرد که پوشیده از  جوش های ریزی بود که از بعضی از آن ها مایع زرد رنگی سرازیر شده بود بعد پشت یکی از دست هایش را نشان داد که پر از زگیل های سیاه بود.

نگهبان گفت: « خب به من چه ربطی داره؟»

زن گفت: یکی من رو گاز می گیره شما مسئولین، باید ببینین چه کسایی شب اینجا رفت و آمد می کنن. نگهبان پاسخ داد: « هیچ غریبه ای اینجا نمی آد.»

 « یکی بیاد حرف من رو به این حالی کنه، دارم از بین میرم.

نگهبان سراسیمه از جایش بلند شد: « خانم آروم باشین. نظم اینجا رو به هم نزنین. الساعه به واحد شما میام شاید چیزی آنجاست که شما نمی بینین.»

 نگهبان به طرف در خروجی دوید و لحظاتی بعد با مردی که داخل اتاقکی چند متر آنطرف تر بود وارد شد و ادامه داد شاید مدرکی از کسی که مخفیانه وارد واحد شما شده پیدا کنیم، بعد کف دست هایش را رو به زن گرفت و گفت که البته امکان نداره.

آن روز پای دیوار چشم هایت را با نوک زبان خیس می کردی که خشکی نگیرند. همان موقع چهار ستون متحرک دیدی که دوتاشان توقف کردند و دوتای دیگر به طرف تو آمدند. بوی خطر را حس کردی وبه سرعت خودت را به پایه میز رساندی. هنوز برای حرکت بعدی آماده نشده بودی که چیزی کنارت به زمین خورد. جیغ کشیدی.

شاید اگر آن مرد کمی گوش‌هایش را تیز می کرد صدای جیغ تو را می شنید. شاید اگر شامه تیزی داشت ترس تو را هم بو می کشید. بویی که برای تو طعم مرگ می داد.

آخرین لحظه ای بود که خودت بودی، حسی غریزی، چیز دیگری در کار نبود. همین موقع چیزی به تو اصابت کرد و در تاریکی فرو رفتی.

زن پرسید: «چی بود؟»

مردی که همراه نگهبان بود پاسخ داد:«چیزی نیست. نگران نباشین، فکر کنم مشکل شما حل شد.»

از پنجره موزه که بیرون را نگاه می کنم جای توخالیست. شاید توی شکاف دیوار هنوز جفت تو انتظار می کشد.

 

پل سالی روشن و خالی از ابهام را برای همه آرزو می کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

 

 از دور آتش را می توانستی ببینی و سایه لرزان پنج مرد را گرد آن که گاهی زبانه می کشید و گاهی روبه خاموشی می رفت. سوز سرما بازی غریبی داشت.  قبیله در خواب بود.

 رییس بزرگ چپق اش را در دست فشرد و نگاه از آتش به سوی شاعر گرداند و گفت:‌«دیریست زمستان از قله ها به جنگل فرود آمده و نمی رود و برکت رفته و شکار نیست.»

 جادوگر چشم از آتش برگرفت و گفت:«چونکه خرس بزرگ در خواب است».

میهمان لبخندی زد و گفت:«خرس بزرگ هیچ وقت بیدار نمی شود، پیکر بیجان اش را دیدم با نگاهی که هنوز از آخرین جدال خشمگین بود و پنجه هایی از چوب خشک داشت.»

 شکارچی روبه سوی میهمان کرد و گفت:«هرگز خرس بزرگ را شکار نکرده ام و نه از پدرم شنیده ام که شکارش کرده باشد و نه او از پدرش و نه هیچکس از تبار ما که از جدالی چنین بزرگ سر بلند بیرون آمده باشد.»

 جادوگر گفت:«چونکه خرس بزرگ در خواب است وبرای بیداری قربانی می طلبد.»

شکارچی به چادرش رفت و گوزنی با حلق خون آلود  کنار آتش انداخت و رو به جادوگر کرد و گفت:«شکاریست از راه های صعب، آیا می پذیرد تا از آتش بگذرانم و برکت دهیم؟»

 جادوگر لبخندی زد و گفت:« با این فدیه حتی یک درخت جوانه نخواهد زد.»

شکارچی پرسید:« واگر صد گوزن بیاورم؟»

جادوگر سرش را دوبار بالا برد. شکارچی نومیدانه به آ‌تش خیره شد.

 رییس قبیله پکی به چپق اش زد و پرسید:«به کدام شکاربیدار می شود؟»

 جادوگر زیر لب زمزمه کرد:«شاید خودش...، شاید خودش... و به شکارچی اشاره کرد.»

شکارچی گفت:«هرگز از شکاری چنین برنخواهم گشت و نه از پدرم شنیده ام که کسی بر گشته باشد و نه او از پدرش ونه هیچکس از تبار ما.»

 شاعر روی از آتش بر گرفت و به مه خیره شد.

رییس پرسید:«چه می گویی شاعر؟»

 شاعرنگاه از مه برگرفت و زیرلب خواند:

« خرس بزرگ در خواب زمستانی خود بود. دو فرشته از اومراقبت می کردند.

یکی او را به راست می غلطاند و  دیگری به چپ.

خرس در خواب زمستانی خود خوشحال بود و انگشت اش را می مکید.

تا خواب دید که کندوها از شاخه های درختان بالا و بالاتر رفتند و محو شدند و به انگشت اش هیچ عسلی نیست.

تا خواب دید که شب است و او د رخواب است. زمستان است و دیگر هیچ فرشته ای کنار او نیست.

تا خواب دید که هوا روشن نمی شود. رودخانه ها منجمد شده اند و خروس نمی خواند.

خرس بزرگ در خواب زمستانی خود دید که هرگز از خواب بیدار نخواهد شد.»

جادوگر به شاعر اشاره کرد و گفت: «هم اوست، خودش...»

میهمان پرسید:«یعنی چه؟»

رییس قبیله از جای برخاست و خنجر مقابل شکارچی انداخت. شاعر نیشخندی زد و میان آتش نشست.

قبیله هنوزدرخواب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

 

 

 اکتاویو پاز به عنوان برجسته‌ترین نویسنده و منتقد مکزیک شهرت دارد.

اوکتاویو پاز برنده جایزه نوبل1990 ادبیات و دریافت کننده جایزه صلح فرانکفورت و جایزه نویشتات است.

او بیش از 25 کتاب شعر و داستان دارد. او شاعر، مقاله نویس، نمایشنامه‌نویس، فیلسوف اجتماعی و منتقد بود، همچنین به عنوان یک سیاستمدار مکزیکی در فرانسه و ژاپن و به عنوان سفیر درهندوستان خدمت کرده است. متن زیر از کتاب «هزارتوی تنهایی» یکی از قدیمی‌ترین آثار وی در باره مکزیک و مردم آن، ویژگی‌ها و فرهنگ این کشورانتخاب شده است. بخشی که به نظر می رسد برای خواننده ایرانی دارای اهمیتی خاص باشد.

 

 

تمامی ما انسان‌ها در لحظه‌ای ازهستی خود، بعنوان چیزی منحصر بفرد بینشی غیرقابل انتقال و گرانقدر داشته‌ایم. این اتفاق اغلب در دوره نوجوانی رخ می دهد.

خودشناسی فراتر از دیگرشناخت‌ها، آگاهی از تنهایی است. گشودن دیواری شفاف و ناملموس از ناخودآگاهی حائل میان ما و جهان است. تنهایی خود را به محض تولد در می یابیم. شاید کودکان و بزرگسالان بتوانند تنهایی خود را با غرق شدن در کارو یا بازی  فراموش کنند .اما دوره نوجوانی حرکتی است میان نوزادی و جوانی، لحظه‌ای مکث در برابر غنای بی پایان جهان، از حقیقت هستی خویش در شگفت شدن وهمین شگفت زدگی است که به واکنش منجر می شود، و همانطور که بررودخانه آگاهی خویش تکیه زده از خود می پرسد آیا آن صورت ظاهر شده، که در آب از شکل افتاده، چهره اوست؟ فردیت هستی او، همان احساس ناب  کودکی است به سوال و مشکلی تبدیل می شود.

درست همین اتفاق در لحظه‌های خاص بحران توسعه، برای ملت‌ها و کشورها رخ می دهد. آن‌ها از خود می پرسند ما چه هستیم و چگونه می توانیم در حالیکه هستیم وظایف خودرا نسبت به خود انجام دهیم؟ پاسخ تاریخی به این سوال ها اغلب اشتباه است شاید به این خاطر که آن چیزی که نبوغ فردی نامیده می شود تنها زنجیره‌ای از پاسخ‌ها به مجموعه‌ای ازمحرک‌ها است. پاسخ‌هایی که درموقعیت‌های مختلف متفاوت هستند و یک قهرمان ملی که به نظرغیرقابل تغییر می رسد با آن‌ها عوض می‌شود.

علیرغم طبیعت گمراه کننده مقاله‌های مربوط به روانشناسی ملت‌ها، فکرمی کنم ظهور چیزی دراستمرار، چیزی که یک شخص موجودیت خود را در دوره خاصی از تکامل فردی مورد سوال قرار می دهد وجود دارد. آگاهی از تاریخ آگاهی از شگفتی‌های ما است. این لحظه‌ای آرمیدن است پیش از اینکه دوباره مشغول عمل شویم. «نوالیس» می گوید: «لحظه ای که خیال می کنیم رویا می بینیم لحظه ای ازبیداری در دست‌هایمان است». آنوقت اینکه پاسخ‌های ما باید به مرور زمان اصلاح شوند دیگر اهمیتی ندارد. نوجوان از تغییرات آتی چهره‌ای که در آب دیده بی خبر است. نقاب یک پیرمرد در نظر اول درست به اندازه یک سنگ مقدس پوشیده از نمادهای اسرارآمیز غیر قابل رمزگشایی به نظر می رسد.

تاریخ، آکنده از شکل‌های بی نظمی است که فقط به آرامی و بصورتی مبهم پس از ژرف ترین تعمق‌ها مفهوم می یابد. درنهایت این شکل‌ها بصورت چهره دیده می شوند بعد نقاب یعنی معنا، یعنی تاریخ. زمانی فکر می کردم دل مشغولی‌های سابق‌ام با مفاهیم مربوط به ویژگی‌های کشورم یعنی چیزی که با خیلی‌های دیگردر آن سهیم بودم بی معنی و حتی خطرناک بوده است. احساس من این بود  که بجای سوال کردن از خودمان بهتر است که با واقعیت‌های موقعیت خود کار کنیم. ما با تفکر قادربه تغییراین واقعیت‌ها نبودیم.

ما با خلاقیت‌های خود بیشترقادر به تمیزدادن فرق بین خود و دیگران بودیم تا با خلاقیت نامعلوم شخصیت‌مان که شاید نتیجه تغییر پایدارموقعیت‌ها بود من اعتقاد داشتم که یک اثرهنری یا عملی خاص کار پرثمرتری در تعریف «مکزیکی»  نه تنها دربیان او بلکه در روندی در بازآفرینی اوانجام می دهد.

 پس از بررسی سوال‌هایم به این نتیجه رسیدم که این‌ها همه عذربزدلانه‌ای برای رودررو نشدن با واقعیت هستند. همینطور حس کردم که تمام تفکرات مادرمورد صفات ممتاز یک مکزیکی چیزی جز بهانه هایی از ناتوانی ما درامرخلاقیت نیست.

 با «ساموئل راموس» موافق هستم که گفت: عقده حقارت، ضرورت تجزیه و تحلیل درونی ما را زیر سوال برده است. نیروی خلاقیت و رشد استعدادهای فکری ما به بهایی که برای آن‌ها می پردازیم وابسته نیست. بلکه به تردیدهای غریزی ما در باره توانائیهایمان وابسته است.

اما جوانی قادر به فراموش کردن خود نیست زمانی که موفق به انجام این عمل مهم شود دیگر جوانی به شمار نمی آید وما نمی توانیم از ضرورت پرسش و  تفکردرمورد خود بگریزیم.

نمی‌خواهم بگویم مکزیکی‌ها طبیعتی عیب‌جویانه دارند صرفا برای اینکه از مرحله ای فکورانه می گذرند. طبیعی این است که مکزیکی می تواند پس از وضعیت بحرانی دگرگونی برای چند لحظه خود اندیشی به خویشتن باز گردد. سوال‌هایی که امروزاز خود می کنیم احتمالا در پنجاه سال بعد غیرقابل درک خواهند بود. موقعیت‌های متفاوت،عکس العمل‌های متفاوتی به بار می آورند. در مورد کل جمعیت کشورمان نمی نویسم بلکه بیشتر روی سخنم با گروه خاصی از آن‌هایی است که ازخود آگاه هستند! به هردلیلی گروهی ازمکزیکی‌ها را مد نظر دارم که باوجود نظریه کلی درمورد این کشور کاملا کوچک هستند.

 درکشورمن نژادهای مختلف با زبان‌های مختلفی درسطوح تاریخی متفاوتی زندگی کرده اند. گروه‌های معدودی هنوز به سبک زمان‌های پیش ازتاریخ زند گی می کنند. سایرین مثل «اوتومی ها» که دائما به خاطرحملات پیگیر تغییرمکان می دادند، درحاشیه‌های خارجی تاریخ زندگی می کنند، اما لزومی به پرداختن به این افراط و تفریط ها وجود ندارد، تنوعی ازاعصارتاریخی درنواحی یکسانی ازکشورمن درکنارهم و یا در فاصله چند مایلی هم با چشم پوشی ازهم و یا با حریصانه بلعیدن هم زیسته اند. کاتولیک‌های پیترهرمیت وجاکوبین‌های دوره سوم با قهرمان‌ها و آیین‌ها، تقویم‌ها واصول اخلاقی متفاوت زیریک آسمان زندگی می کنند.

اعصار گذشته هرگز بطور کامل محو نمی شوند وهنوزازتمامی زخم‌های آن‌ها حتی قدیمی ترین‌شان خون می چکد. بعضی اوقات خصمانه‌ترین و بعیدترین باورها و احساسات درکنارهم دریک شهرودریک روح یافت می شوند یا مثل اهرام دوره پیش از «کورتسین‌ها» چنان تحمیل می شوند که تقریبا همیشه آن بقیه را می پوشانند.

اقلیتی ازمکزیکی‌ها که خود آگاهی دارند، طبقه بسته یا غیر قابل تغییری را به وجود نمی آورند. درمقایسه با رخوت «سرخپوستی اسپانیایی»، آن‌ها تنها گروه فعال بشمار می آیند وهر روزبیشتروبیشتر کشوررا به شکل خود درمی آورند و افزایش نیزمی یابند. درحال فتح مکزیک هستند. ماهمه می توانیم به نقطه ای برسیم که خود را مکزیکی بدانیم. برای مثال کافی است که فقط ازمرز بگذریم و یکباره، حداقل بطورمبهمی همان سوال‌هایی را ازخود بپرسیم که «ساموئل راسل» در «شرح حال انسان و فرهنگ در مکزیک» پرسید. باید اعتراف کنم که بیشتر واکنشهایی که درباره این مقاله رخ داد در خارج از مکزیک و در طول مدت  اقامت دو ساله من در ایالات متحده بود.

 بخاطرمی آورم هرزمان که تلاش به تجربه زندگی آمریکای شمالی می کردم که مشتاق به کشف معنی آن بودم با تصویر پرسشگر خود مواجه می شدم، آن تصویردر مقابل زرق وبرق آمریکا، اولین و احتمالاعمیق‌ترین پاسخی بود که آن کشور به سوالات من داد. بنابراین در تلاش برای توضیح برخی از ویژگی‌های مکزیکی، امروز با گروهی شروع خواهم کرد که حقیقت مکزیکی بود نشان برای آن‌ها واقعا مشکلی حیاتی است، مسئله مرگ وزندگی است.

زمانیکه وارد ایالات متحده شدم برای مدتی در لس آنجلس زندگی کردم شهری که بیش از یک میلیون سکنه آن مکزیکی الاصل هستند.

 در نظر اول نه تنها با صافی و شفافی آسمان و زشتی عمارت‌های پراکنده وخودنمای آنجا بلکه با جو مبهم مکزیکی آنجا چنان دچار تعجب شدم که با کلمات و مفاهیم قابل توصیف نیست.

ملیت مکزیکی شاد در خودنمایی، بی دقتی، غرور، تظاهرو قصورواهمال، هوی وهوس و توداری درهوا شناوراست.

«شناور»‌می گویم چون این مکزیک هرگزبا دنیای دیگر، دنیای آمریکای شمالی براساس صراحت و کفایت ترکیب یا متحد نمی شود. شناوراست بی اینکه هیچ ضدیتی ابراز کند .غوطه می خورد، اینجا و آنجا با باد می وزد گاهی چون ابر تجزیه می شود گاهی چون یک موشک هوایی ایستاده وبرافراشته می شود. می‌ خزد، چین می خورد. بسط می دهد ومنقبض می شود ومی خوابد و رویا  می بیند، کهنه اما زیباست. غوطه می خورد اما هرگز کاملا موجود نیست وهرگز کاملا محو نمی شود.

چیزی ازهمان نوع مکزیکی‌هایی را که در خیابان می بینید، توصیف می کند.آن‌ها برای سال‌ها درآن شهر زندگی کرده اند، همان لباس‌ها را پوشیده اند و به همان زبان سایر سکنه شهر تکلم کرده اند وازاصل و نژاد خود شرم کرده اند با وجود این هیچکس آن‌ها را با یک آمریکایی محترم اشتباه نمی گیرد. من این اعتقاد را که خصوصیات جسمانی به همان اندازه اهمیت دارند، رد می کنم. چیزی که موجودیت آن‌ها را مشخص می کند به گمان من نهان آن‌هاست، حال وهوای نا آرام آن‌هاست: آن‌ها چون مردمی با لباس مبدل رفتار می کنند، کسانی که از نگاه غریبه می ترسند چرا که می تواند آن‌ها را برهنه وعریان رها کند. زمانیکه با آن‌ها حرف می زنید متوجه می شوید که احساسات آن‌ها چون آونگی در نوسان است، اما آونگی که دلیل خود را از دست داده است و بطور وحشیانه ونامنظمی در نوسان است.

 این موقعیت روحی و این نقصان روحی است که به پاچوکو هستی داده است. پاچوکوها جوان‌ها هستند، اکثرا با اصالت مکزیکی در شهرهای شمالی گروه‌هایی را تشکیل می دهند و آن‌ها را می شود اززبان ورفتار، هم چنین از لباس پوشیدنشان تشخیص داد. آن‌ها بطورغریزی یاغی هستند و نژادگرایی آمریکای شمالی خشم و غیظ خود را بیش از یکبار به آن‌ها نشان داده است. اما پاچوکوها سعی به دفاع از نژاد یا ملیت اجداد خود ندارند. طرز برخورد آن‌ها میل به بودن سرسخت و متعصبانه ای را نشان می دهد که هیچ چیز خاصی جز قصد آن ها را تایید نمی کند. این یک نوع رفتار دو پهلو و مبهم است همانطور که خواهیم دید شبیه رفتارآدم های اطراف آن‌ها نیست.

پاچوکو نمی خواهد دوباره یک مکزیکی شود درعین حال مایل به آمیختن با زندگی آمریکای شمالی نیست، کل موجودیت او یک انگیزش منفی است یک پیچیدگی اضداد، یک معما. حتی نام او معمایی است، پاچوکو کلمه ای از سر منشایی نامشخص است که هیچ چیزی نمی گوید وهمه چیزی می گوید. این کلمه‌ای عجیب و بدون هیچگونه معنی قاطعی است و یا بهتر بگوییم این کلمه مانند تمامی خلقت‌های مردمی با تنوعی ازمعانی بکار می رود. چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم این انسان‌ها مکزیکی‌هایی هستند دریکی ازدورترین نقاطی که مکزیکی‌ها می توانند برسند.

از آنجا که پاچوکو قادر به تطبیق خود با تمدنی که او را طرد می کند نیست، هیچ پاسخی برای خصومت اطراف خود بجز تایید شخصیتی خشمناک  ندارد. سایر گروه‌ها بطرز متفاوتی واکنش نشان می دهند. برای مثال سیاهپوستان که به علت عدم قبول نژادی مورد تعدی قرار گرفته اند، سعی می کنند مثل سفید پوستان باشند و به این شکل وارد جامعه می شوند. آن‌ها می خواهند مانند سایر مردم باشند. مکزیکی ها مطرودیت وحشیانه کمتری رامتحمل شده اند اما در عوض تلاش به مطابقتی نامانوسی با جامعه کرده اند، پاچوکودر واقع تفاوت‌های خود را نمایش می دهد. هدف شیک پوشی عجیب وغریب ورفتارآشفته او نمایاندن بی‌عدالتی و بی ظرفیتی جامعه‌ای نیست که  او را مطابق خواسته شخصی‌اش درمتفاوت ماندن تعریف نکرده است.

به چالش کشیدن دلایل این تضاد اهمیتی ندارد وحتی پرسش ازاینکه راه حلی وجود دارد کم اهمیت ترهم هست.

اقلیت‌هایی درسراسردنیا هستند که ازفرصت‌ها و امکانات سایرمردم بهره‌ای نمی برند. مسئله مهم  لجاجت آن‌ها درمتفاوت بودن است، این فشار دلتنگ کننده که با آن مکزیکی تنها، یک یتیم با کمبود ارزش‌های مثبت، تفاوت‌های خود را به نمایش می گذارد.

پاچوکو تمامی میراث خود را از دست داده: زبان، مذهب، رسوم و اعتقادات. او با یک جسم و یک روح برای مواجهه با عناصر بدون دفاع در مقابل نگاه‌های خیره هر کسی رها شده است. لباس مبدل او یک حمایت است، اما در ضمن او را متفاوت و منفک می کند: هم او را پنهان وهم آشکار می سازد.

لباس پوشیدن ظریف تعمدی او، که مفهوم آن بطور آشکارا لازم به بحث است. نباید با ساز وبرگ گروه یا فرقه خاصی  اشتباه گرفته شود. پاچو کوئیسم یک جامعه باز است و این در کشوری مملوازآیین‌ها و سنت‌های قبیله ای تماما برای راضی ساختن آرزوی طبقه متوسط آمریکای شمالی برای مشارکت در چیزی حیاتی تر و استوارتر از «روش آمریکایی زندگی»‌است.

لباس پاچوکوجامه ای متحدالشکل یا  آرایشی آیینی نیست. تنها یک سبک است و مانند همه سبک‌ها بر مبنای تازگی استوار است همچنانکه «لئوپاردی» گفت: «مادرمرگ و تقلید.»

تازگی ازاغراق و زیاده روی آن ناشی می شود. پاچوکو مد را تا منتهی علیه آن پیش می برد و آن را به چیزی وابسته به زیبایی مبدل می کند.

یکی از اصول اصلی لباس پوشیدن در آمریکای شمالی راحت بودن لباس است و پاچوکو با تغییر جامه عادی به هنر این مورد را ناممکن می سازد به خاطرهمین است که اصول، روشی را که از آن ناشی شده خنثی می کند. به همین جهت پرخاشگر و تجاوز طلب است. این سرکشی تنها یک ژست تو خالی است چرا که تنها اغراقی از مدل‌هایی در مقابل چیزیست که او را به طغیان وامی دارد، بیش از اینکه بازگشتی باشد به لباس اجدادش و یا اینکه سبک جدیدی ازخود خلق کند. عجیب وغریب‌ها اغلب تاکید به تصمیم خود درجدایی ازجامعه برای ایجاد گروهای بسته و برای دفاع از فردیت خود از طریق وضع لباس پوشیدن  دارند.

 در مورد پاچوکو ابهام آشکاری وجود دارد: لباس پوشیدن‌اش او را به نمایش گذاشته و منفک می کند، اما درعین حال بیعتی است با جامعه ای که تلاش به انکار آن دارد. پاچوکو مقلد خونسرد و بدخواهی است که هدف‌اش به جای خنداندن ایجاد وحشت می کند. رفتار سادیستی او با میل خود تحقیری توام است به گمان من این اساس شخصیت او را بنیان می گذارد: او می داند که آن بیرون ایستادن خطرناک است و اینکه رفتارش جامعه را بر می انگیزد با این حال در پی آزار و رسوایی است. این تنها راهی است که او می تواند رابطه مستحکم تری با جامعه‌ای که دشمن می دارد، ایجاد کند. به عنوان یک قربانی او می تواند در دنیا جایی را اشغال کند که قبلا او را به رسمیت نشناخته است، به عنوان یک متخلف او تنها می تواند یکی از قهرمانان شریر آن شود.

به عقیده من برانگیخته شدن فرد آمریکای شمالی از این ناشی می شود که پاچوکو را مثل یک شکل اسطوره‌ای می بیند ودرنتیجه از پی آن به گونه ی یک خطر. خطرناکی او درغریبی و منحصر به فردی اوست. همه، دریافتن چیزی مزاحم وفریبنده در او توافق دارند. اودرخلسه از احساسات متضاد محصور شده است: بنظر می رسد حس غربت او بوسیله نیروهایی که بطور متغیری اهریمنی و نیکوکارانه است تغذیه می شود.

 برخی مردم اورا دلاوری شهوانی تعبیر می کنند، دیگران او را منحرف اما پرخاشگر ارزیابی می کنند. یا نماد عشق است و شادی یا وحشت و بیزاری، تجسم آزادی در بی نظمی و رهایی ازمنع شدن. او کسی است که باید ویران شود و همچنین کسی  که باید در خفا و تاریکی با او تماس برقرار کرد.

پاچوکو بی‌عاطفه، خونسرد ومغررو است وهمچنین  با ظهور ایده‌های متناقض در فضای اطراف اش، با سرخوشی دردناکی  آن‌ها را درانفجاری میخانه ای و یا با یورشی از طرف پلیس و ایجاد آشوب و بلوا رها می کند و سپس در تحمل این رنج او خویشتن واقعی خود می شود، خویشتن والای عریان خود، چون مردی منفور که به هیچ جا تعلق ندارد. دردی که با این تحریک آغاز شده کامل می شود و او اکنون برای آزادی آماده است. برای ورود به جامعه ای که او را طرد می کند. او خطا و رسوایی آن جامعه بوده اما اکنون که قربانی است بالاخره او را همانطور که هست می شناسند: محصول آن، پسر اوو بالاخره او والدینی نو پیدا می کند!

پاچوکو در خفا و با روش‌های جسورانه تلاش به ورود به جامعه آمریکای شمالی می کند اما درعین حال مانع تلاش های خویش می شود. با جدایی از فرهنگ سنتی خود او برای لحظه ای از خود به عنوان یک فرد تنها و مبارزه طلب دفاع می کند. او جامعه خود و جامعه آمریکایی شمالی هر دو را انکار می کند.

زمانی که از سنت خارج می شود برای وحدت با چیزی که او را احاطه کرده نیست بلکه برای مبازره طلبی است. این یک ژست نابود کننده است چون پاچوکو ازهیچ چیز به جز میل خشمناک خود به نیستی دفاع نمی کند. او احساسات محرمانه خود را فاش نمی کند بلکه با نمایش  یک زخم، جریحه دار شدن خود را آشکار می کند. زخمی که یک زینت وحشیانه، بوالهوسانه و عجیب و غریب نیز هست. زخمی که به خود می خندد و خود را برای شکارعریان می کند.

پاچوکو قربانی جامعه است اما به جای مخفی ساختن، خود را برای جلب توجه صیاد می آراید. آزار و اذیت او را آزاد کرده و تنهاییش را در هم می شکند: رستگاری او در پیوستن به جامعه ای است که انکار می کند. تنهایی و گناه ، رابطه وسلامتی واژه هایی هم معنا می شوند.

 شاید این وضعیتی  است برای مردمی که مدت زیادی  سرزمین مادری خود را ترک کرده اند، شاید این وضعیت کسانی است که به سختی به زبان اجداد خود تکلم می کنند، شاید این وضعیت کسانی است که ریشه‌های آن‌ها، ریشه‌هایی که یک انسان را به فرهنگ خود مربوط می کند تقریبا" از بین رفته است.

 در مورد ما که از ایالات متحده بازدید می کنیم چه می شود گفت؟ واکنش ما آنقدر ناسالم نیست، اما پس از اولین علائم خیره کننده از آن کشور بزرگ همه ما بطورغریزی رفتاری بحرانی پیش می گیریم. بخاطرمی آورم که وقتی درمورد زیبایی «برکلی» با یکی از دوستان مکزیکی صحبت می کردم، گفت: «بله خیلی زیباست اما من به آن تعلق ندارم، حتی پرندگان برکلی انگلیسی حرف می زنند. چطور می توانم از یک گل لذت ببرم وقتی نام درست آن را نمی دانم ، نام انگلیسی آن را نامی که با رنگ ها و گلبرگ های آن آمیخته است. نامی که با آن گل یکی شده است؟ اگر به شما بگویم «بوگامبیلیا» شما به «بوگین ویلا» که در روستای خود دیده اید با گل های ارغوانی در حال عبادتش، در حالیکه از یک درخت زبان گنجشگ بالا می روند ویا درنورآفتاب عصرازدیواری آویخته اند فکرمی کنید، آن‌ها بخشی از موجودیت و فرهنگ شما هستند. آن‌ها چیزی هستند که مدت‌ها پس از زمانی که فکر می کنید فراموش کرده اید، به خاطر می آورید. اینجا خیلی دوست داشتنی است اما مال من نیست، چون هر چه که آن را به من می گوید... یا به من..»

بله... ما به درون خود باز می گردیم، ما گاهی از هر چیزیکه ما را تفکیک یا متفاوت می کند، عمیق تر و اضافه تر دیده می شویم و  تنهایی خود را با رد کردن جستجو برای هموطنان خود افزایش می دهیم. شاید برای  این که می ترسیم خود را درآن‌ها ببینیم شاید برای اینکه یک بی میلی دردناک و تدافعی برای سهیم شدن در احساسات محرمانه مان باشد. مکزیکی بسیار آسان به جریانات عاطفی تسلیم می شود و در نتیجه از آن‌ها اجتناب می کند ما درنزدیکی خود زندگی می کنیم. مانند آن جوانان آرام و کم حرف در گذشتن از این موضوع اضافه خواهم کرد که من بندرت چنین گونه‌هایی را درمیان جوانان آمریکای شمالی  دیده ام، کسانی که متولیان رازی هستند که در پشت چهره‌هایی ترشرو، پنهان شده است، رازی که منتظر لحظه مناسبی است که خود را آشکارکند.

 اما مکزیکی‌ها همه مستعد انفجارهای غیر منتظره هستند که آرامش مشروط  آن‌ها را ویران می سازد.این حس حقارت ما، حقیقی یا خیالی باید حداقل بصورت محتاطانه ای که با سایر مردم روبرو می شویم و توحش غیرقابل استنادی که با آن احساسات سرکوب شده ازمیان نقابی بی احساس آشکار می شود، تعریف شود. اما تنهایی آن‌ها از حس حقارتشان ژرف تر و بیکران تر است. برابر ساختن این دو رفتار غیر ممکن است: زمانیکه حس می کنید تنها هستید به این معنی نیست که احساس حقارت می کنید بلکه به این معنی است که احساس متفاوت بودن می کنید، همینطوراحساس حقارت می تواند توهم باشد اما تنهایی واقعیت سختی است. ما واقعا متفاوت هستیم و ما واقعا تنها هستیم. که بطور متغیر خود را در سودازدگی و شادی، سکوت و هیاهو، خیابان و التهاب‌های مذهبی تایید یا تکذیب می کنیم. تنهایی مکزیکی، زیر شب سنگی بزرگ یک جلگه ی مرتفع که هنوز خدایانی سیری ناپذیر در آن مسکن دارند با تنهایی یک آمریکای شمالی که در دنیایی از ماشین، هم وطن و احکام اخلاقی سرگردان است فرق می کند. در دره مکزیک انسان خود را بین آسمان و زمین معلق حس می کند و در میان نیروها و قدرت‌های مخالف و چشمان متحجر و دهان‌های بلعنده در نوسان است.

 واقعیت آن جهانی است که ما را احاطه کرده و به خودی خود وجود دارد، در خود هستی دارد و بوسیله انسان، انسانی که در ایالات متحده زندگی می کند، اختراع نشده است.

به خاطر این واقعیت است که مکزیکی خود را تکه تکه شده حس می کند که هم خلاق و هم مخرب است، هم وطن و هم گوراست.

 او کلام  نیروهایی که زندگی از طریق آن‌ها خود را آشکار می کند فراموش کرده است. به این دلیل فریاد می زند و یا خاموش است، دعا می کند یا زخم    می زند و یا برای صد سال به خواب فرو می رود.

تاریخ مکزیک تاریخ انسانی است که در جستجوی اصل و نسب خویش است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:40  توسط بهمن ومهنازنمازي  |