جوانا لی لند در مو نتی لپینی در جنوب رم زندگی می کند و به همه مفاهیم دنیای قدیم علاقمند است.مو ضوع مورد توجه او اغلب مفا هیم مبهم داستان های انجیلی و اسطوره ای است.شمه ای از این علاقه را می شود در تک گویی های نمایشی این داستان مشاهده کرد.
از من نپرس عزیز، چیزی در موردش نمی دونم. همونطور که گفتم من فقط همسایه اونا هستم. این درسته. خونه سفید کوچک اون گوشه، اون خونه ای که یک درخت انجیر کنارشه و بله، من همه چیز رو دیدم. نه اینکه نگاه کنم. من فکر می کنم هرکی باید سرش توی کار خودش باشه اما یه آدم نمی تونه نبینه.اولش رفت و آمدها که به مریضی اون مربوط می شد، بعد مرد ن اش واون گریه ها و مویه ها. البته خوب من رفتم تسلیت بگم، این درسته . من اونا رو دیدم که داشتن اون بره بیچاره رو از دهکده بیرون می بردن. بعد توی قبر گذاشتن و روش رو پوشوندن.باید بگم دلم برای اون دو تا دختر سوخت....چی؟ بله، درسته. چهار روز بعد همه چی داشت به حالت عادی بر می گشت که یه جور کشیش، با یه دسته گل پیداش شد . لابد دخترا مخفیانه دنبالش فرستاده بودن. اون بالا اومد، می تونین تصور کنین چه حرفایی می زد و بعد با هم رفتن اون بالا . مردم دهکده به سختی روی پاهاشون بند بودن. نه، من نرفتم.ترجیح دادم فقط شاهد باشم. امید بیخودی به مردم دادن درست نیست. اما اشتباه کرده بودم،نه؟!....کشیش اینکار رو کرد. اونا رو وادار کرد قبر رو باز کنن و اون رو فرا بخونن ، اینجور می گن. و اونا هم همین کار رو کردن. همه برگشتن ، دوتا دختر باگریه برادرشون رو بغل کردن.نصف جمعیت با هیجان با هم ور می زدن. نصف دیگه یه وری نگاه می کردن وهنوز مطمئن نبودن. من خودم هم مطمئن نبودم که به این جابرسه.بعدش خوب... وقتی کشیش رفت و همه سر و صداها خوابید. من از خواهرهاش پرسیدم که برای مراقبت از اون کمک نمی خوان؟ نمی دونستن چطوری تشکر کنن. اولش فقط برای چند ساعت بود. ولی بعد صبح ها می آوردنش و شب ها می بردنش خونه. یه خورده که گذشت از من خواستن که اگه می تو نم... برای همیشه نگهش دارم. خوب منم قبول کردم. من یه بیوه ام و اونا... خوب، فقط این روهم بگم که اونقدرها به خاطر مراقبت کردن از یه چیز ناقابل به خودم افتخار نمی کنم. فکرشو بکنین! خدا پدرتون رو بیامرزه! البته مهم نیست ولی شما خودتون می تونین ببینین. بیشتر وقت ها اونجا می شینه. من باهاش حرف می زنم، خوب یه آدم به همراه احتیاج داره. اما اگه حرف نزنم.... نه، ناراحت نمی شه. فقط دوست داره تو آفتاب بشینه.

