رو به سربازکرد و گفت: «بی خیال، به این پارچه احتیاجی نیست.» سرباز سرش را پایین انداخت و به طرف هم قطارانش به راه افتاد. مرد از این که در سکوت دره صداهای دوری می شنید، احساس شعف مبهمی کرد. از این احساس خنده اش گرفت و سرش را کمی بالاتر برد. نگاهش به قله پربرف کوهی در دور دست افتاد. «چه خوب، همه این برفها مال منه.» از قله پایین آمد و کوه را تا حاشیه دره دنبال کرد. «چه خوب، تمام این کوه مال منه.» چند متر جلوتر از کوه به درخت خشک و تنومندی رسید. «این درخت هم مال منه.» نسیم ملایمی بر چهره اش وزید، نفس آرامی کشید و ادامه داد : «چه خوب...» سر جوخه دست چپ اش را پایین آورد و فریاد زد: «آتش...». برف ها ذوب شدند. کوه فرو ریخت. درخت تنومند در غبار پراکنده شد و زمین زیر پای مرد دهان باز کرد. از خاک لکه ابری در آسمان دید. دست راست اش را مشت کرد. صدای مهیبی در گوش اش پیچید. ابر از میان دو انگشت گشوده اش لغزید. صبحگاه صف طویل سربازان به مردی که برف ها را آب کرد، کوه ها را فرو ریخت، درخت ها را چون غبار پراکند و زمین را شکافت ادای احترام کردند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:37  توسط پل
|

