تبليغاتX
ّّپل - آواز تمساح / بهمن نمازی

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

حالا دست و پا بسته کنار این صخره بزرگ افتاده ام و نمی بینم.

اما از دور همه چیز می درخشید. به سختی از شیب کوه بالا رفتم، خیلی گشتم تا جای مناسبی برای نشستن پیدا کنم. مهتاب یک تخته سنگ را روبه نورهای درخشان ر وشن کرده بود. مردی گوشه آن نشسته بود وبه نظر می آمد به دوردست ها خیره است. کمی آن طرف تر روی تخته سنگ نشستم. نور چراغ های شهربا طرح عجیبی به هم پیوسته بود.

مرد نگاه اش را به طرف من برگرداند و پرسید: «منظره زیبایی هست، نه؟» و بعد با انگشت به آنجا اشاره کرد.

 گفتم بله ، بادبادکی کوچک با دنباله ای که در مرکز‌ش یک لکه آبی شبرنگ می درخشد.

خندید وپرسید: « یعنی بادبادک است؟»

 گفتم: «بله، بادبادکی که آدم می خواهد نخ اش را بگیرد و بدود. بادبادکی که همه نگاه آدم را به آسمان می برد و این بالا گرداندنش خطرناک به نظر می رسد.»

 به قسمتی از لکه ها اشاره کرد و گفت:« این مثلث را که از بادبادک ات جدا کنی کله تمساح است، باقی همان مثلث، صورت اش که دراز می شود بر روی شهر و از پشت، دنباله این بادبادک شما در واقع دم تمساح است . بعد زیر لب گفت: «نرو جلو بچه.»

نگاه ام روی لکه سبز زیبای وسط بادبادک ثابت ماند. با دست آن را نشان دادم و گفتم: «اینجا یشم می درخشد و مهتاب درخشان ترش کرده.»

گفت: « آن چشم در کمین، مثل چاه است. بعد کمی صدایش را بالاتر برد و گفت جلو نرو بچه.»

 جلوی بادبادک را بین دو ردیف کوشک های مخروطی سر به فلک کشیده دیدم، چنان بلند که با خو دم فکر کردم ممکن است در هر طبقه ای از این کوشک ها باغی معلق باشد. به کوشک ها اشاره کردم واین رابه مرد گفتم.

گفت: « کوشک ها دو ردیف دندان تمساح است. امشب آرواره هایش باز در انتظار شکار و سخت غدار است. جلو نرو بچه.»

حالا دیگر صدایش طنین زنگ داری پیدا کرده بود که داشت خفه ام می کرد. نگاه ام را از نورهای شهر بزرگ برگرداندم. صدای آب می آمد. کمی دقت کردم و دیدم که رود بزرگ زیر نور ماه می درخشد و لکه بزرگ سبزی در آن حرکت می کند. به شانه اش زدم و گفتم: «اینجا جنگل سیال کوچکی در رودخانه حرکت می کند و با دست به آن نقطه اشاره کردم.»

پوزخندی زد و گفت:« بله نزدیک تر که بشوی، وقتی به آب نگاه کنی ، واضح تر و قشنگ تر می بینی اش و دیر می فهمی که این، خود تمساح است و  بعد از مکثی کوتاه تقریبا" سرم فریاد کشید، جلو نرو بچه.»

گفتم: « شما کی هستید؟ و اگر من دیر می فهمم چرا شما زود فهمیدید؟»

این را که پرسیدم گریه کرد. قطره های اشک مثل دانه های مروارید درخشان از چشمانش روان بود. دستمالی از جیب ام درآوردم و به طرف اش گرفتم. دست ام را پس زد و فریاد کشید: «نیا جلو بچه، نمی فهمی مگر، این اشک تمساح است.»

حالا پاهایم در هم پیچیده وبسته است و دستان ام از مچ به هم کلید شده.

 گفتم:«البته ممکن است اشتباه کنم. غالبا" برای من چیزها ازخیلی دور و یا بسیار نزدیک مبهم است.

گفت:«این نگاه تمساح است. نگاه نکن بچه.» و بعد با تردستی نوار چسب پهنی را روی چشم هایم چسباند.  دست و پا بسته کنار این صخره بزرگ افتاده ام ودر گوش هایم آواز تمساح طنین انداز است. می دانم که تمساح ها آواز نمی خوانند ولی این که می شنوم لابد آواز تمساح است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط بهمن ومهنازنمازي  |