تبليغاتX
ّّپل - خانه / مهناز دقیق نیا

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

                                                  

  پنج روز راه رفتیم .  بیابان سرد بود. آذوقه کمی داشتیم. خواهر دوساله ام  به گردن  و گاهی هم به کمر مادرم سنگینی می کرد . پدرم با کمر خم راه می رفت.  حواس  پدر و مادرم مدام به  پولی  بود  که همراه داشتیم. به خانه ای می رفتیم که هرگز ندیده بودم . اما  من  فکر  می کردم که از خانه می رویم ، خانه ای که در آن به دنیا آمدم . مدرسه ام ، دوستا نم همه آن جا بودند.

شب ها بیابان سرد می شد . مادربزرگم که چند سال  پیش به خاطر ما این راه را  پیاده طی کرده بود. امروز دوباره با ما در حال بازگشت است. بازگشت!

روز ششم رسیدیم . ویرانه ای بود. به خانه عمویم رفتیم. خانه ای  با دو اتاق. در ازای  پول کمی یکی از اتاق ها را به ما کرایه داد تا زمینی بخریم و خانه خودمان را بسازیم. حالا خانه داریم . خانه ای که خودمان ساختیم و در ازای  پول کمی یکی از اتاق هایش را به دائی ا م کرایه دادیم تا زمانی که خانه اش را بسازد.

 برق نداریم ، آب نداریم . دیپلمه ها را دولت استخدام می کند. برادرم  نتوا نست امتحان تجدیدیش را بدهد حالا باید دو کلاس  پایین تر بنشیند. برادرم کارگر روزمرد نمی شود . برادرم در خانه است . فقط  پدرم کار می کند . مدرسه دور است ومن دلم برای وطنم تنگ شده ، این جا هرات است.    

                                               

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 16:30  توسط بهمن ومهنازنمازي  |