تبليغاتX
ّّپل - فریاد/مهنازدقیق نیا

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 

 صداي غرشی او را به خود آورد. بیدار شد ودر نسيم خنك لغزید.  بر بام خانه ایستاد . متروك با حياطی گرد و دیوارهای آجری بلند. در گوشه سمت راست اجاقی کنده بودند. دو طبقه بود با اتاق‌های متعدد كه پنجره‌های آن ميله‌های آهنی سياه داشت. خانه‌ای که از پله‌های چوبی شکسته‌اش بالا  رفت، بر پله‌ی آخرش فریاد کشید. خانه‌ای که صدای خودش را در آن  شناخت، صدایی که از اعماق قرون و اعصار می شنید. هر نقطه فضایی باز بود که او را در خود می بلعيد و او مدام از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر می نگریست. چشم‌های او در حجم‌های ناشناخته گم می شد. زنی در خانه می‌سوخت و با موهای بلند تاب دار و لباس سفيد در سرسرا می دوید.  اینقدر چهره‌اش فرو ريخت تا بیدار شد، زن اما هنوز با لباس سفيدش خواب بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:42  توسط بهمن ومهنازنمازي  |