تبليغاتX
ّّپل - عمو ولادیمیر قوچ سیاه است/پیتراسمایلی/ترجمه:مهناز دقیق نیا

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 

   وقتی نامه می رسید همه می دانستیم که ازعموی من،قوچ سیاه خانواده است. نامه ما روز دوشنبه دریک پاکت قرمز رسید. نام و آدرس خانوادگی ما به حروف گوتیگ نوشته شده بود و دیدم مادرم قبل از اینکه نامه را باز کند مکثی کرد و نفس عمیقی کشید.

به اصرار پدرم نامه را به صدای بلند خواند:

ویلسون‌های عزیزمن، به خصوص‌ خواهرمحبوبم گ‌ریس

این نامه به سوی شما همراه با شادی ودرعین حال غمی بزرگ می آید. غم از این که کسی که به عنوان تروی بسویک می شناختید متاسفانه در گذشت. شادی چون تروی بسویک با موجود جدیدی جایگزین شد که نام او ولادیمیر دارک بروود است. لطفا" در آینده من را به این نام صدا کنید.

                                                                   چاکر همیشگی شما

                                                                 ولادیمیردارک بروود

در بالای صفحه تصویر یک تبر و یک جمجمه دیده می شد.

پدرگفت:« اوف‌ف»

مادر گفت:« هیس‌س‌س».

 به زودی تلفن زدن‌ها شروع شد و معلوم شد همه فامیل این نامه را دریافت کرده‌اند.  درخانه پدربزرگ برای صحبت در باره این موضوع جمع شدیم.

عمو لاری گفت: «اسم او بلیدین تروی بسویک است. دیروز تروی بسویک بود و اسم لعنتی او فردا هم تروی بسویک خواهد بود.»

مادرم گفت:«فکرمی کنم باید به خواسته های ولادیمیر احترام بگذاریم.»

پدربزرگ پرسید:«خواسته های کی؟»

عمو لاری گفت:«خواسته های تروی.»

پدر بزرگم گفت:«اوه بله. کمی وقت می گیره تا عادت کنیم. اینطور نیست؟»

عمه لارا گفت:« گریس راست میگه ما قبول کردیم وقتی که اون یک نمی دونم چی، یک پشمالوی...»

من گفتم:« هاری کریشنا؟»

«بله یک هاری کریشنا وقتی شروع به سیگار کشیدن کرد.»

مادر گفت:«من با اون کنار نیومدم ، آن هم برای کسی که آسم داره.»

عموبن پرسید:«پدر، تو چی فکر می کنی؟»

 پدربزرگ شانه هایش را بالا ا نداخت.

 گفت:«همیشه قوچ سیاه فامیل بود. آنوقت ها هم همینطور بود.»

به هر حال بحث در مورد عموی من تموم نشد. و دوباره وقتی قرار شد عمو ولادیمیر برای ناهار کریسمس پیش ما بیاید شروع شد. قبل از ورودش عمو لاری تکلیف خودش رو کاملا" روشن کرد.

گفت:«کیه این ولادیمیر؟ من کسی به این اسم نمی شناسم.»

مادرم گفت:«می خوام کریسمس خوبی باشه، تو ولادیمیررو ندیدی؟»

«کی؟»

«ولادیمیر، سال ها دیدی‌اش. می خوام خوشحال باشه.»

عمودرحالی‌که یخدان را باز می کرد، گفت:«باشه خوش باشه، می بینم که به همه می خنده،اسم ولادیمیر به گوش‌ام مثل یک خون آشام می آد.»

عمه لارا گفت:«دیگه آبجو نخور.»

عمولاری به روی خودش نیاورد.

گفت: «سیمون بن، می خوای این چرندیات رو قبول کنی؟»

عمو بن گفت:«وای..»

 «تو چی دیو؟»

پدرم گفت:«گمان می کنم.»

من گفتم:«داره میاد.»

عمو لاری گفت:«یا عیسی مسیح، به نظر می آد چاره ای نیست.»

عمه لارا گفت:« اول اون آبجو را بده به من.»

 

عمو ولادیمیر موهای سیاه بلند داشت و پیراهن مخمل سیاه پوشیده بود. وقتی از ماشین‌اش پیاده شد، همه دیدیم که شلوارچرم سیاه و پوتین‌های نوک تیزپوشیده ، دست به کمر ایستاد و به ماخندید. قبل از این که مادرم بره و اون رو بغل کنه یک لحظه مردد بود.

 گفت:« ولادیمیر چقدر خوبه تو رو می بینم.»

ولادیمیر گفت: « گریس چقدر خوشحالم.» دور زد و همه رو بغل کرد.

عمو بن گفت:«ترو. ..ولادیمیر!»

پدر بزرگم گفت: «پسر»

عمه لارا گفت:« ولادیمیر»

روتی دختر عمو که خیلی کوچولو بود گفت:«عمو توی»

پدر گفت:«ولادیمیر»

من گفتم: «عمو ولادیمیر»

عمو لاری گفت:« رفیق» و دست داد. همه نفس راحتی کشیدند.

عمو ولادیمیر گفت:« خب بیاید جشن رو شروع کنیم.»

چون عمو ولادیمیر دیگه هاری کریشنا نبود. ناهار کریسمس ما بوقلمون سرخ شده بود. در حیاط پشتی خوردیم. عمو ولادیمیر یک ران بوقلمون رو به دندان کشید.

مادرم پرسید:«ولادیمیریک گیلاس شراب می خوری؟»

 جواب داد:« نه گریس، ممنون. من مشروب خودم رو آورده ام.»

 از زیر میز یک کیسه پوستی بیرون کشید.

مادرم پرسید:« این دیگه چیه؟»

عمو ولادیمیر گفت:« مید. خودم درست اش کردم. یک کم می خوری؟»

عمو لاری پرسید:«الکل داره؟»

عمو ولادیمیرگفت:« حسابی.»

 عمو لاری گیلاس‌اش روجلو برد واوهم پرش کرد. بعد به بزرگترها یک کم داد.

پرسید:« جام شراب دارین؟»

عمه لارا گفت:«نمی دونم. پدرجام شراب‌خوری داریم؟»

پدر بزرگ گفت:«باید یک کوزه در کمد چینی ها باشه.»

عمه لارا رفت تو و آوردش. مثل کله یه اسکاتلندی بود.

«این به کارت میاد؟»

عمو ولادیمیر گفت:«فکر کنم.»

همه مید رو دوست داشتن به جز من. عمو لاری و عمو ولادیمیر بحث طویلی در باره درست کردن مشروب کردن و عمو ولادیمیر طرز تهیه مید رو برای اون روی یک دستمال نوشت.

و گفت:«عسل رو باید سه بار صاف کنی ، یادت نره، سه بار.»

عمو بن پرسید:«هنوز در بانک کار می کنی؟»

عمو ولادیمیر گفت:«نه خسته شدم،حالا یک صنعتگرم.»

مادرم گفت:« راستی؟ چه جور صنعتی؟»

عمو ولادیمیر:« صبر کن.»

به طرف ماشین دوید. وقتی برگشت یک شمشیر دست اش بود. اون روازغلاف کشید و بالای سرش چرخوند. هر بار که می چرخوند مادرم کمی عقب می کشید.

عمو لاری گفت:«این دیگه چیه؟»

من گفتم:« شمشیره،» می دونستم چیه، چون تو مدرسه  باهم قرون وسطی بازی می کردیم.

عمه لارا پرسید:«تو درست اش کردی؟»

عمو ولادیمیر گفت:« بله» و دیگه حرکتش نداد و نشونمون داد. همه گفتند خیلی خوب درست کرده. عمو بن رفت که تیغه اش رو لمس کرد و عمو ولادیمیر تند اون رو عقب کشید.

گفت:«مواظب باش. این اسباب بازی نیست. نشونت می د م. کی یک شال ابریشمی داره؟»
 هیچ کس صداش در نیومد حتی من که می دونستم مادرم یکی تو کیف اش داره.

گفتم:«حوله چایی توی آشپزخونه داریم. دویدم و آوردم.»

عمو ولادیمیر گفت:« خب همه جمع شین.» بعد گفت:« حوله را بندازهوا یه طوری که بیفته روی تیغه ، خب؟»

حوله روی تیغه افتاد.بعد گفت که از دو سرش بکشم و حوله دو نصف شد . همه گفتند:«اوه..!» مخصوصا من که دلم می خواست بهش دست بزنم اما مادراجازه نداد وگفت که دستم رومی برم.

شب خداحافظی کردیم و رفتیم خونه. من عقب نشسته بودم . پدر و مادرم در باره عمو ولادیمیر حرف        می زدند.

مادر گفت:«این دفعه دیگه خود ویشنو بود! راست می گی این دفعه خیلی به نظر جدی ترمی اومد.»

پدر گفت:«نه ،منظورم این نبود. می دونی، میگه به جای کاغذ توالت  از برگ بلوط استفاده می کنه! تو دنیای خیا ل زندگی می کنه.»

مادر گفت:«تروی همیشه اینطوری زندگی کرده، فکر نمی کنم راه دیگه ای بلد باشه.»

پدر گفت:«باید بتونه؟ کارش توبانک خوب بود.»

  مادر روی صندلی جابجا شد وبه من نگاه کرد.

«ویل تو راجع به عمو ولادیمیر چی فکر می کنی؟»

گفتم:«اون یک قوچ سیاه واقعیه،‌نیست؟»

مادرم گفت:«بله، واقعا".»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 3:0  توسط بهمن ومهنازنمازي  |