تبليغاتX
ّّپل - پول/مهنازدقیق‌نیا

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 درآغاز دائم جایی در بالای سی پله چشم هایم را روی کاغذ می‌گذاشتم و مغزم را جدول بندی می‌کردم اما بیشترش تا پایین برسم از سوراخ جیب‌ام روی پله‌های مختلف می‌ریخت و مقدار ناچیزی با من می‌ماند. دیگر روی پله ها نرفتم. خیابان ها را گز کردم و زبانم را ساعت‌ها بی‌وقفه چرخاندم و چانه‌ام مرتب تکان خورد و دیدم چطور، موجوداتی با افکاری رنگی و رویاهایی کوچک زبانم را نمی فهمند. همیشه تا به خانه برسم ریز ریز شد و به گوشه‌های مختلف گریخت. به خاطرش کیسه های رنگی ساختم تا  زباله‌هایت را، داروهایت را، خوراکی‌هایت را در آن بگذاری، نشد. همین چند وقت پیش، نماینده دو نفر شدم که دیوانه‌ها را درمان می کردند، ظرف دو ماه ششصد صفحه روش درمان حفظ کردم البته توانستم با دیوانه‌های دور و برم ارتباط  بهتری برقرار کنم و خیلی زود وقتی دیوانگی‌شان گل کرد مچ‌شان رابگیرم ودیوانه‌ای هم بود که می گفت تو راه‌های ساده تری را باید امتحان کنی یعنی دکان به دکان بگردی و وردی بخوانی خودش می آید هم خدمتی به مردم کرده ای و گره از کارهایشان باز کرده ای و هم این که او خودش  دنبال سرت می دود نمی توانستم این همه ورد را در این همه دکان برای سلامتی این همه چاپچی و نقاش زیر لب زمزمه کنم. حالا کاری به کارش ندارم، نمی توانم قیافه‌اش را تحمل کنم. می گویند:«دنبال  چیزی نروی خودش از پی ات می دود» گمانم زمان و مکان عوامل مهمی هستند چون سال هاست دنبال‌اش نمی روم، او هم به روی خودش نمی آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:2  توسط بهمن ومهنازنمازي  |