دوسوي كوچه ي باريكي كه جوي لجن به سختي ازميان آن مي گذشت، خانه هاي يك طبقه با سقف هاي كاه گلي در امتداد درخت ها صف كشيده بودند. درخت هايي خشك و بي برگ كه بر تنه ي هر كدامشان هزاران علامت كنده شده بود، قلب هاي سوراخ با تيرهايي كه معلوم نبود كدام شكارچي ناشي به جانب هدف رها كرده است. اعدادي كه در حساب و كتابي نامعلوم با اسامي ناشناسي جمع و تفريق شده بودند.
او كه بر بام يكي ازاين خانه ها نشسته بود، رمق سخن گفتن نداشت و فكرش در جستجوي كلمه ا ي بي بازگشت گم شده بود، كلمه اي كه اگر مي خواست تلفظ كند جز آه كوتاه و مبهمي نمي شنيدي .
سرنوشت گاهي بعضي كلمات را براي انسان تكرار مي كند. اين كلمات به صورت احساس ها و اشياء جان مي گيرند. حركت مي كنند و هجوم مي آورند مثل تاريكي كه معلوم نيست تا انتهاي كدام جهنمي بال هايش را گسترده است و كلمه براي او هر روز شكل عوض مي كرد. گاهي تبديل به انبوه موهاي روي بالش مي شد. روز ديگر خشمي كه بدن اش را خيس عرق مي كرد. يك شب كابوس مي شد و همراه اش مي رفت تا درامتداد خيابان هايي كه انتها نداشت گم شود. گاهي تبديل به درد شديدي مي شد مثل اين كه از دو سو استخوان هايت را بكشند و شب ها، تنها در لحظه هاي كوتاهي كه به خواب مي رفت مي توانست آنقدر نيرو بگيرد كه بقيه اش را نخوابد و خراشيدن، تكرار ديگر كلمه بود. چيزي درون اش را مي خراشيد و تا درد بي پاياني اوج مي گرفت كه غايت اش براي او مردن بود و مرگ لبخند مبهمي بر لب او رسم مي كرد چرا كه به ياد كلمه ي ديگري مي افتاد: آرامش، سفيدي مبهمي كه فكر مي كرد درون آن گم مي شود. كلمه اي نامعلوم كه با هجوم كلمات ديگر مثل حباب روي آب محو مي شد. در پس اين سپيدي چيري نبود جز له شدگي، زخم خوردن مداوم، سرگيجه اي بي پايان كه تن او را ذره ذره تا پوسيدگي و فساد هدايت مي كرد و او در هجوم اين كلمات از حالتي به حالت ديگر مي رفت. مدام به سينه اش دست مي كشيد.
عرق سردي كه به تن اش مي نشست آزارش مي داد. چشم هايش مي سوخت و روي يك خط مستقيم نمي توانست راه برود. با اين همه خود را به اتاقك كوچكي كه كنار بام بود رساند، به طبقه ي پايين رفت و از روي رف يك حبه قند در دهان اش گذاشت. حس كرد آرام تر شده است. تمام شب از بي خوابي به خودش پيچيده بود. از خانه بيرون رفت. سربالايي كوچه به ميدان بزرگي ختم مي شد و آن سوي ميدان، كنار گذرگاه خاكي، عمارت بزرگ سربه آسمان مي ساييد. طبقه ي همكف آن پنج برابر كل آبادي را در خود جا مي داد. سقف هاي هر طبقه با ماه و ستاره هاي ديگري تزيين شده بود برآسمان هايي كه با آسمان او فرق داشت. از پنجره هاي آن هجوم نور به سقف هاي گرد تو سري خورده امان نمي دادند كه روي پا بايستند. هجوم نور از اين بنا چنان شديد بود كه هيچ خانه اي تاب سنگيني آن را نداشت. در طبقه ي همكف اين عمارت زن ها و مردها دور ميز نشسته بودند و گويا دردهايشان را با لقمه هاي فروناخورده كه بر بشقاب هاي مثالي نشسته بود فرومي دادند و آن روبرو تمامي ديوار، آكواريومي بود با ماهي هاي رنگارنگ. اره ماهي با شكوه، كه با دوستان اش مي تواند يك گاو را در چند ثانيه قطعه قطعه كند در كنار عروس ماهي سفيد با لباس چين دار و زيبايش شاعرانه غوطه مي خورد. كوسه ماهي هاي بزرگ با يك چشم زاويه ي كج و مبهم گوشه ي آكواريوم را مي ديدند و با چشم ديگر جوان هاي افسرده اي را كه فنجان هاي قهوه ي پرخامه ي شان را به آرامي هورت مي كشيدند.جلوي آكواريوم سكوي بلندي بود كه مردان دست به سينه، مراقب ماهي هاي نادرو كميابي بودند كه ذره اي تغيير دما ممكن بود به مرگ يا بيماري يكي از آن ها منتهي شود. فضاي دور تا دور عمارت چراغاني شده بود. به زحمت مي شد از ميان آن همه نور اين بناي عظيم را تشخيص داد. به لامپ بزرگي خيره شده بود و در نور سفيد دست و پا مي زد. براي آن كه خفه نشود سرش را پايين انداخت. همراه جماعتي كه درون عمارت مي رفتند داخل شد. نگهبان سرگرم گرفتن انعام بود و انعام ها را به صورت كاغذهاي رنگي در شكل هاي مختلف به طناب ها آويزان مي كردند. داخل عمارت شدت نور به او امان نداد كه اين همه فضا را ببيند. گاهي وقت ها نورآنقدرزياد است كه فقط مي شود گارسون را ديد. به خاطر همين او به طرف گارسون رفت.
«ببخشيد... امكان داره يك بشقاب غذاي گرم به من بدين، هرچي باشه فرقي نمي كنه»
گارسون او را به طرف مردي كه پشت ميزعريضي ايستاده بود هدايت كرد و گفت: « اين يه بشقاب غداي گرم مي خواد».
مرد پشت ميز نگاهي به او انداخت و پرسيد:« غذاي گرم؟».
مرد گفت:« شايد هم سرد آقا، فرقي نمي كنه».
مرد پشت ميز كه مي خواست تلفن را بردارد چشم اش به مردي افتاد كه دو پله مانده بود پايين برسد. مرد را با انگشت نشان داد و گفت: « به ايشون بگو».
او رد انگشت را گرفت و خود ش رابه مرد رساند. مرد او را برانداز كرد و گفت:« تو ديگه كي هستي، براي چي اينجا اومدي؟» و مي خواست چيزي اضافه كند كه او گفت:«براي يه بشقاب غذاي گرم يا سرد قربان».
مرد گفت:« اينجا خيريه است؟ سواد داري ؟ تابلوي روي دررو ديدي؟».
پرسيد:« مگر كسي هست كه براي شناختن اينجا نيازي به ديدن تابلو داشته باشد؟».
مرد گفت:«ببين جانم اگر چيزي بخواي بايد پول بدي يعني همه جا اينطوريه. بگذريم از اين كه اينجا به هر صورت جاي تو نيست».
او در حاليكه ياد سيب پوسيده ي كوچكي كه دو روز پيش از پاي درخت خشكيده اي برداشته و خورده بود افتاد، گفت:«ندارم».
مرد گفت:« اين يك بيماريه كه اول با خوردن يك موي كوچيك شروع مي شه و بعد اون مو حالتي رو در دستگاه هاضمه ايجاد مي كنه كه بيمار نمي تونه چيزي بخوره اونوقت اسم اين بيماري رو گرسنگي مي ذاره و مرتب تكرار مي كنه ندارم».
گفت:« مريض نيستم آقا در مقابل اش هر كاري كه بخواين انجام ميدم».
مرد گفت:«شما به درمان نياز داريد و شستن هفت هزار بشقاب دواي اين درد است. البته، اين جا نيازي به كارگرنداريم».
بعد چهره اش را به طرف خروجي عمارت برگرداند و فرياد زد:«نگهبان».
او كه ترسيده بود به طرف سكو دويد ومحافظين آكواريوم كه ترسيده بودند به او هجوم آوردند.
مرد گفت:« شلوغ نكنيد، ايشون رو بيرون هدايت كنيد».
كشان كشان مي رود و احساس آرامش مي كند چون مجبورنيست روي پاهاي خودش راه برود. شناور است. ديگر دست هايي كه از دوسو به بازوهاي او فشار مي آورند حس نمي كند و قرن هاست كه درخروج، لعبت شهرآشوبي است كه از دور و نزديك دلربايي مي كند و او را به سوي خويش مي خواند.

