دستم را بالا مي برم و شن هاازلاي انگشت هايم در فضايي تهي رها مي شوند . كف پاهايم خالي مي شود و در شن فرو مي روم . دريا آرام است . موج ها عقب مي كشند و حركت شن ها سريع تر مي شود. خورشيد پايين آمده و هوا نمي دانم چطور است . هر لحظه عوض مي شود . چند قدم به عقب بر مي دارم . اين جا شن ها هنوز خيس است اما حركت كمتري دارد. در خاك مستطيل مي كشم ، در مستطيل دالان هاي تودرتو . جلوي مستطيل گل مي كارم. در مستطيل مي رانم. خيابان فرعي از كنار مستطيل رد مي شود و مي رود تا جاده باريكي كه دو سوي آن درخت هايي با فاصله مساوي كاشته اند. در جاده حركت مي كنم. مي روم تا دريا. در حاشيه شن ها مستطيل مي كشم. در باغچه گل مي كارم. از مستطيل خارج مي شوم مي روم تا جاده، به انتها که رسيد در خانه ام . از خانه بيرون مي آيم. دستم را كه بالا مي برم شن ها دانه دانه از لاي انگشت ها سقوط مي كنند. زيادند شن ها. تا زير زانو توي شن هستم . آب كه جلو مي آيد گودال پر مي شود . پاهايم در شن هاي خيس حركت نمي كنند. دريا آرام است . شايد هم متلاطم و هوا هنوز هم نمي دانم چه جوري است . نمي توانم حركت كنم. خم مي شوم. جلوي پاهايم مستطيل مي كشم درون مستطيل دالان هاي تودرتو. در دالان ها مي شود كمي جا به جا شد. ديروز چهار دستگاه جديد در كارخانه نصب كرديم. حياط كارخانه بزرگ است و مملو از ماشين . اتاق من طبقه ي سوم است. از پنجره ي آن جا دريا را مي بينم. خورشيد پايين آمده و هوا نمي دانم چه جوريست . از پشت ميز به سختي مي شود حركت كرد گفتم كه تا زانو در شن مانده ام . بالاخره از حياط خارج مي شوم . كنار كارخانه يك خيابان فرعي است و دو طرف آن درخت هايي كاشته اند با فاصله مساوي. در جاده مي رانم . نمي شود تند رفت. گفتم كه شايد تا بالاي زانوهايم در شن است. جاده را خودم ساخته ام . نمي دانم كي! باور كنيد عمدي نبوده است . فكرمي كنم اينقدر بين خانه و كارخانه حركت كردم كه از فشار رد پاهايم يك جاده باريك درست شده،جاده زير زمين است بين خانه و كارخانه . گفتم كه پاهايم در شن است شايد هم بالاتر. به حياط خانه كه مي رسم جاده به انتها مي رسد . در حياط گل مي كارم. كاشته ام؟ پژمرده شده. دريا متلاطم است. و هوا هنوز هم نمي دانم، شايد گاهي ابر و شايد گاهي آفتابي است. اما الان ابرها به سرعت از بالاي سرم مي گذرند و هوا تاريك روشن مي شود. دستم را كه بالا مي برم خيلي سخت است اما از شن ها مي گذرد و نوك انگشت شايد نوك انگشت اشاره ام از شن بيرون مي آيد. باد كه مي آيد بايد اين انگشت اشاره حركت كند مثل يك پرچم سفيد .مي خواهم با دست ديگرم يك تكه از لباسم را بكنم وسر انگشتم گره بزنم تا باد كه از روي آن مي گذرد دلش بخواهد تند تر بوزد. لذت ببرد از به تلاطم در آوردن اين پرچم اما نمي شود. گفتم كه توي شن مانده ام. موج مي آيد و شرنگ هايش را توي كاسه چشم هايم مي كوبد، پلك هايم را مي بندم از هجوم آب شور. دانه هاي شن را كف سرم حس مي كنم . سرم مي سوزد. شن ها داغ است. از لاي پلک هایم مي بينم كمي جلوتر كودكي با بيلچه ي كوچكش گودال مي كند. مي خواهد خانه ي شني بسازد. مي خو اهم بخندم. نمي شود. دهنم پر از ماسه است. در يك ساعت شني هستم. هم الان از خواب بيدار شدم. بالاي سرم كمي شن مانده است آن ها كه بريزد زير يك سنگ سيماني هستم. شايد جدول خيابان .گفتم كه الان ازخواب بيدارشدم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:5  توسط بهمن ومهنازنمازي
|

