تبليغاتX
ّّپل - جني در شكاف شب و روز/بروس هالندراجرز/مهنازدقیق نیا

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

   ال فاق جني  كه ميان شكاف شب  و روز زندگي  مي كرد، به ندرت به دنياهاي جنيان سر مي زد و خيلي كمتر به جهان انسان هاي فاني.

هيچ كس جز خدا و خود او نمي دانست جن  ايمان داري است يا نه، به خاطرهمين همه در باره ي او مانند يكي از خودشان فكر مي كردند.

جن هاي هر دو گروه به ملاقات او مي آمدند تا داستانشان را براي او تعريف كنند.

تياب، جن خاكستر ها به شكاف ميان روز و شب آمد. با خنده گفت: «پسر عمو! مي خواهم برايت داستاني بگويم.»

« چكار كردي تياب؟»

جن خاكستر بيشتر خنديد.

ال فاق گفت: «خوب  پسر عمو بيا و فنجاني چاي بخور. قصه ات را از ا ول برايم تعريف كن.» وقتي چاي در حال دم كشيدن بود تياب پرسيد: «مردم دشت سرخ را مي شناسي؟ آنهايي كه كنار رودخانه زندگي مي كنند؟»

ال فاق  سرش را تكان داد تا تياب ادامه بدهد.

جن خاكستر گفت: «طاعون سراغشان آمد و هر خانه اي كشته اي داد. هيچوقت چنين ناله وزاريي نشنيده بودم.  صداي غم زنده ها بود كه من را به آن جا كشاند. آ ن ناله ها را باد آورد... تصادفا" يكي از آن ها را شنيدم.»

ال فاق گفت: «ادامه بده.»

«از خانه اي  ناله ي شديدتري شنيدم. آن جا زني لباس هايش را پاره مي كرد و موهايش را مي كند. شوهرش سعي مي كرد دست هاي او را بگيرد. او هم  گريه مي كرد اما نه مثل زن. صورت مرد خيس بود اما آرام گريه مي كرد. جايي كه زن دست هايش را باز كرده بود خون آلود بود. كمتر چنين گريه اي  شنيده بودم. خيلي لذيذ بود . فكر كردم ميتوانم  چيزي گير بياورم.»

ال فاق گفت: «يك  حادثه ي بد» و چايش را هورت كشيد.

تياب گفت:« بهتر از بدبختي صرف. حالا  گوش كن. دور خانه  چرخيدم  و در هفت نقطه سايه ي فرشته ي سياه را پيدا كردم. از شروع طاعون هفت بار آمد ه بود و هفت رو ح با خودش برده بود. حدس زدم بايد بچه هايشان را برده باشد. زن هفت  بچه زاييده بود و حالا همه ي آنها مرده بودند. وقتي به شدت گريه مي كرد اسم آن ها را زير لب تكرار مي كرد» و اسم ها را به ال فاق گفت.

«شوهرش سعي كرد آرامش كند اما بي فايده بود. اسم اش را صدا كرد اما زن جواب نداد. وقتي سعي كرد در چشمايش نگاه كند زن صورت اش را برگردند.»

« غم اش خيلي بزرگ بود.»

«شايد ، شايد. منتظر شدم تا مرد خوابيد. چشم هاي زن هنوز باز بود گرچه تاريك تر از اين بود كه  چيزي ببيند. به طرف اش خم شدم و نجوا كردم: زن فاني من فرشته ي دروازه هستم و دعاهاي تو را شنيدم.»

ال فاق پرسيد: «فرشته ي دروازه؟»

«از خودم ساختم. اما به او گفتم قادرم بچه ها ي تو را باز گردانم به شرط اين كه به من ايمان بياوري.»

« اگر فرشته اي اين را مي شنيد چه؟»

پسرعمو از اسم هيچ فرشته اي استفاده نكردم . گفتم كه از خودم در آوردم. به زن گفتم: بلند شو. برو بيرون. به  طرف غرب برو. اينقدر برو كه  بيشتر نتواني . علامتي  از زنده شدن بچه ها به تو خواهم داد اما بايد تنها كنار دريا بدون هيچ چيزي بماني. ديگر هيچوقت نبايد حرف بزني. هيچوقت  نبايد دنبال بچه ها بگردي چون اگر يكي را پيدا كني  همگي  دوباره  مي ميرند.»

« و  اين معامله را قبول كرد؟»

«قبول كرد و بدون اين كه شوهر ش را بيدار كند بلند شد. با لباسي كه به تن داشت راه افتاد. روز و شب راه رفت . از صحرا گذشت و از كوه ها . تمام راه را رفت تا لب دريا!»

« و تو بچه ها  را زنده كردي؟»

تياب خنديد: «زنده  كردم؟  پهلو هايش را گرفت و بيشتر خنديد. خب  پسر عمو  هر  كاري  مي توانستم  كردم. هر كاري  كه  در  قدرتم بود. شب به او گفتم به آسمان شرق نگاه كند. ستاره ها از آسمان افتادند و من با افتادن هر ستاره اسم يكي از بچه ها را به او  گفتم.»

« باور كرد؟»

«بيشتراز باور . و شيريني كار هم همين جاست. من رفتم . وقتي شب بعد بر گشتم  كنار دريا در غاري  روي  صخره پناه گرفته بود. گفتم: حالا گوش كن زن فاني. من فرشته نيستم. من جن ام. احمق تر از تو هم تا حالا نديده بودم. زنده كردن بچه هايت مثل اين است كه بتوانم آفتاب را از غرب در بياورم. لازم نيست اينجا بماني و از گرسنگي بميري. برو خانه . برو خانه.»

« رفت؟»

جن خاكستر ها بار ديگر  خنديد و گفت:« شگفتي كار اينجاست. او به من جواب نداد چون  گفته بودم ديگر نبايد حر ف بزند و باور نكرد چون گفته بودم بايد به فرشته ي دروازه ايمان داشته باشد. بدون كلامي آ نجا ماند. بدون دوست فقط  در غار به عنوان سر پناه. ثابت در ايمان به خدمتگزاري الهي  كه وجود نداشت.»

« اما پسر عمو تو كه وجود داري.»

تياب گفت: «بله من هستم.»

« از گرسنگي مرد؟»

«دريا نشينان او را پيدا كردند. برايش غذا آوردند. فكر كردند  زن مقدسي است و دوباره خنديد.»

« شوهرش چه شد؟»

«ا ين جزو قصه ي من نيست. شايد هنوز زنده باشد.»

« در كار او مانده ام»

تياب ادامه داد:« من همه چيزش را از او گرفتم، حتي بيشتر از آن چه مي خواستم و حالا    حتي اگر چيزهايي را كه از او دزديده ام  بازگردانم پس نمي گيرد. تا حال چنين دزدي اي شنيده بودي؟!»

ال فاق با انگشت هاي بلندش به صورتش ضربه اي زد و جوابي نداد.

شايد تياب هم منتظر جوابي نبود.

وقتي جن خاكستر رفت. ال فاق از خانه اش در شكاف بين شب و روز خارج شد. به دنياي انسان هاي فاني رفت. خيلي طول كشيد تا دشت سرخ  را پيدا كرد و بيشتر تا خانه اي را با هفت سايه كه اكنون ديگر در حال محو شدن بودند. مردي كه آن جا زندگي مي كرد لاغر بود با چشم هايي گود رفته.

ال فاق در انتظار شب ماند. بالاخره  مرد به رختخواب رفت و در حالي كه اسم زن اش را تكرار مي كرد دراز كشيد.

ال فاق در تاريكي به سوي او خم شد و گفت: «مرد فاني من فرشته ي دروازه هستم و دعاهاي تو راشنيدم . همانطور كه مي ترسيدي زن ات هم مانند بچه هايت مرد. اگر به من ايمان داشته باشي همه را زنده مي كنم.»

مر د پرسيد: «مي تواني؟»

ال فاق گفت: «بلند شو . برو بيرون. به سمت جنوب برو. تا جايي كه مي تواني راه برو آنقدر كه بيشتر نتواني. علامتي از زنده شدن زن و بچه هايت خواهم داد اما بايد كنار دريا بماني بدون هيچ چيزي و ديگر هيچ وقت حرف نزني. هرگز نبايد دنبال كساني كه دوست داشتي بگردي چون اگر يكي را پيدا كني  همه مي ميرند.»

مرد بلند شد. لباس پوشيد ، عصايش را برداشت ورفت. در طول شب راه رفت . روز بعد هم همينطور. از صحرا گذشت. از دشت گذشت. ال فاق نامريي از پي او مي آمد. وقتي همه ي راه را تا به دريا رفت. جن منتظر شب شد و آن وقت هشت ستاره كه از آسمان شمال در حال افتادن بودند به او نشان داد و نام اعضاي خانواده او را شمرد.

جن گفت: «به خاطر داشته باش هيچ وقت حرف نزن و دنبال آن ها نگرد. مرد در حالي كه صورت اش خيس اشك بود سر تكان داد.»

« هر چه شد به من وفادار بمان»

مرد دوباره سرش را تكان داد و لبخندي خسته بر لب اش نشست.  قيافه اي سپاسگزار به خود گرفت و درود فرستاد.

ال فاق گفت: «نه برايم درود نفرست. ارزش آن را ندارم.»

در نزديك ترين دهكده خانه به خانه گشت و در گوش همه ي خوابيده ها نجوا كرد: « مرد مقدسي در كنار درياست . او را پيدا كنيد و مراقب اش باشيد.»

ال فاق كه شايد جن با ايمان و يا بي ايماني است به شكاف بين روز و شب برگشت. اگر دنيا به آخر نرسيده باشد هنوز آن جا زندگي مي كند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:29  توسط بهمن ومهنازنمازي  |