تبليغاتX
ّّپل - تاكسيدرمي فرشته ها /بهمن نمازي

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

                                                        

     هرصبح قبل ازشروع كارخط  را مي بينم وغروب كه چه طوردر سياهي شب  گم مي شود. اوايل فكرمي كردم طي اين بيست سال همراه من بوده اما حالا حس مي كنم اززمان دوري خط را مي شناسم. روزهاي تعطيل روي اين خط سرعت مي گرفتم تا مقصدي كه ميان باغ هاي زيتون گم مي شد. همين خطي كه بين آسمان و زمين قابل ديدن است. همين خطي كه من را عذاب مي داد. همين خطي كه حالا بيشترعذابم مي دهد. همين خطي كه نمي توانم فراموشش كنم. خطي كه حروف گنگي را بر آسمان رسم مي كند. حروف تبديل به هجا و هجاها  تبديل  به آوايي مي شود كه  دائم  د رذهن من  زنگ ميزند. تمام شب هاي من پرازخط هاي نوراني است و صداي موتور جت. چشم هايم  را  كه  مي بندم  بعد  از ديدن خط هاي نوراني منتظرشنيدن صدا هستم. جت هميشه بيدارت مي كند. بيدار شدن سقوط كردن است. سرت را كه بالا ببري، هرجاي  دنيا  كه  باشي  خط  را  بر آسمان  مي بيني. مي بيني كه از سقف آسمان  نگاه ات مي كند. يك شب  دنبال خط  راه افتادم و صدا را شنيدم. راجع به ايمان داران موعظه مي كرد. راجع به  كسي كه در آسمان است. كسي كه به گنبد آسمان چسبيده و همه جا را مي پايد. پرسيد: اولين بار است كه اين جا مي آييد؟ گفتم: شايد باراول نيست. شايد هميشه اين جا هستم. حالاهم هستم چون خط سفيدي بين آسمان و زمين  قابل رويت  است. گفت: همه مي دانند  كه  فرشته ها  از اين  خط  به زمين نزول   مي كنند. پرسيدم: و از زمين به  كجا ؟  گفت: بايد مسيرشان را دنبال كني. خط از محله هاي عجيبي  گذشت شايد مجبوربود. به خاطرهمين دنبالش نرفتم اما براي كسي كه سرنوشت اش سقوط كردن از جاهاي مختلف است. خواب و بيداري، شرم و غرور يكسان مي شود. بعدها همراه خط رفتم و به خانه ي بزرگي روي تپه رسيدم با سنگ هاي سفيد. اطراف خانه  درخت ها به انتهاي جنگل مي رفتند . هيچ وقت خط سفيد نگذاشت آن ها را دنبال كنم و من خط سفيد را دنبال كردم تا به آن خانه فرود آمد. ازديوارخانه بالا رفتم. ازباغ بزرگ پاورچين پاورچين رد شدم و رفتم به سرسراي خانه اي پرازمجسمه هاي مرمر.پشت يكي از مجسمه ها  پنهان شدم  و ديدم  خط  وقتي  به  سرسرا مي رسد  تبديل به فرشته ها ي سفيد دست بسته مي شود. داستان ديدار فرشته ها و داوود نمي تواند تخيلي باشد. وقتي اين همه فرشته از آسمان به خانه او نزول مي كنند و جلوي او دست به سينه مي ايستند. ديدم كه چطور دست نوازش  بر سرفرشته ها  مي كشد و شنيدم  كه از آن ها سراغ خدا را مي گيرد وديدم كه فرشته ها سكوت مي كنند. او دست هاي مقدس اش را از هم باز كرد كف آن ها را رو به آسمان گرفت و رها كرد. شنيدم كه گفت شهرداربيايد. ديده بودم و شناختم اش اين شهردار را ازبس كه كليد طلايي به اين و آن هديه داده بود. او ازشهردار پرسيد: كدام ميدان خالي است و شهردار كاغذي دست او داد. او به كاغذ خيره شد و بعد فرشته ها را شمرد. لبخندي زد و گفت: عدد يكي است. آن وقت ازجيب گشادش كلتي بيرون آورد و درمقابل چشم هاي من به فرشته ها شليك كرد. بعد چند نفر وارد اتاق شدند. پيكر فرشته ها را با شفته ي سيمان و خاك سنگ پوشاندند و قابي سيماني بر هر دو روي فرشته ها كشيدند. يك رو كه بر زمين  داشتند و رويي  كه  بر آسمان .از پشت آن مجسمه به طرف او دويدم و دست اش را بوسيدم. پرسيد: تو ازكجا آمدي؟ گفتم: عاليجناب شايد الان رسيده ام. شايد هم هميشه بوده ام. پرسيد: كجا؟ گفتم: پشت آن مجسمه سفيد و او باز دستان مقدس اش را به طرف آسمان برد و رها كرد. پرسيدم: عاليجناب اين ها با فرشته ها چه مي كنند؟ گفت: دو قالب سنگي از آن ها مي سازند بعد فرشته را لاي  آن  مي گذارند  و به  هم  چفت  مي كنند  ما  به  اين  كار مي گوييم تاكسيدرمي فرشته ها، آن ها را در ميدان مي گذارند. گفتم: خدا را شكر كه ديگرخط سفيدي در آسمان اين شهر قابل رويت نيست. گفت: هر لحظه  كه  به  آسمان نگاه كني خط سفيدي را مي بيني كه فرشته ها از آن فوج فوج به اين جا نزول مي كنند چون هميشه درشهربه وجود آن ها نيازهست. اگر فردا ميدان ها خالي نباشند ازآنها براي تزيين روي كيك استفاده مي كنيم. زيرا مكتوب است كه انسان نه فقط با نان بل با كلمات خدا زنده است. و آن روز فهيمدم كه بعضي شهروندان كلمات خدا را لاي كيك مي خورند وچه كسي مي داند  كدام كلمه را از قنادي خريده است و چگونه فيضي به او رو آورده ؟ اما من، تنها گناهكاري كه هميشه نگران فرشته ها است، پرسيدم: ازپليس نمي ترسيد؟ جسارتا" بايد عرض كنم كه قتل فرشته و آدم ندارد. فرمودند اسم آن ها درجايي ثبت نشده و جنازه ي آن ها فاسد  نمي شود وكسي را از غيبت آن ها خبري نيست. خط سفيدي از آسمان قابل رويت است. شايد اوايل اقليت كوچكي ازايما ن داران خط را مي ديدند و بعد به مرور تعداد بينندگان آن اضافه شده است تا امروزكه همه آن را مي بينند. شايد به خاطر همين هيچكس آن را نمي بيند مثل چهره ي بعضي ها كه در قاب مي گذاري براي اين كه فراموششان كني. شايد اين خط از يك چهره ي نوراني از قاب آسمان به زمين فرود مي آيد. اززماني كه كنستانتين برروي هفت تپه در چهل ويك درجه عرض جغرافيايي مشرف بر كرانه هاي آسيا و اروپا كلنگ قسطنطنيه را زد وشايد اززماني دورترخط سفيدي بين آسمان و زمين قابل رويت است.      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 21:59  توسط بهمن ومهنازنمازي  |