اشخاص: سيريل و ويويان
سيريل ( در حالي كه از پنجره تراس به درون مي آيد): ويويان عزيزم خودت را تما م روز در كتابخانه محبوس نكن. ببين چه عصر دلپذيريست... بيا روي علف ها دراز بكشيم، سيگار بكشيم و از طبيعت لذت ببريم.
ويويان: لذت از طبيعت! خوشحالم كه بگويم كاملا" اين توانايي را از دست داده ام... تجربه ي شخصي من اين است كه هر چه درهنر بيشتر مطالعه مي كنيم همانقدر به طبيعت كمتر اهميت مي دهيم. چيزي كه هنر آشكار مي كند نقص در طرح طبيعت، ناهنجاري هاي غريب و يكنواختي بيش از حد وضعيت ناتمام آن است. به طور مسلم طبيعت مقاصد خوبي دارد اما به قول ارسطو نمي تواند آن ها را پيش ببرد. به هر حال خوش به حال ما كه طبيعت ناكامل است در غير اين صورت نمي توانستيم هنري داشته باشيم. چرا كه براي تنوع بيكران طبيعت، هنر يك افسانه ناب است.هنر در خود طبيعت نيست. بلكه در خيال يا وهم يا كوري پرورش يافته شخصي است كه به آن نگاه مي كند.
سيريل: خوب، تو لازم نيست به چشم اندازها نگاه كني ، مي تواني روي علف ها درازبكشي ، صحبت كني و سيگار بكشي.
ويويان: اما طبيعت مكان راحتي نيست . اگر راحت بود نوع بشر هرگز به فكر اختراع معماري نبود. من خودم خانه را به فضاي باز ترجيح مي دهم... خودخواهي، كه براي حس ويژة اي از مقام انساني بسيار ضروري است كاملا" نتيجه زندگي در خانه است. بيرون از خانه شخص مجرد و غير شخصي مي شود... هيچ چيز به اين اندازه واضح نيست كه طبيعت از انديشه متنفر است. فكر كردن ناسالم ترين كار دنيا است و مردم از فكر كردن مانند ابتلا به ساير امراض و بلايا مي ميرند. خوشبختانه در انگلستان به هيچ شيوه اي انديشه مسري نيست ... مي توانم چيزي را كه نوشته ام برايت بخوانم؟ بايد حال تو را خوب كند.
سيريل: حتما" ، به شرط اين كه يك سيگار به من بدهي.
ويويان( در حالي كه با صداي بسيار واضح و آهنگ داري مي خواند):
« زوال دروغگويي: يكي از دلايل اصلي حضور پيش پا افتاده و كنجكاوي برانگيز ادبيات عصر ما ، بدون ترديد زوال دروغگويي به عنوان هنر و يك لذت اجتماعي است. مورخين باستان افسانه هاي دلپسند را به شكل حقيقت به ما ارائه مي دادند و رمان نويس مدرن با حقايق تيره و تار تحت عنوان افسانه در مقابل ما حاضر مي شود... او حتي جسارت شنيدن نظرات مردم را هم ندارداما در همه چيز به دريافت مستقيم از زندگي پافشاري مي كند و نهايتا" ما بين دائره المعارف ها و تجربه ي شخصي خلق شخصيت هايش از دايره خانواده يا اززن رختشور به زمينه اصلي مي رسد. و اطلاعات سودمندي كسب مي كند كه هر گز حتي در متفكرانه ترين لحظاتش نمي تواند خود را از آن ها آزادكند . زياني كه از اين ايده ال اشتباه زمان ما به ادبيات مي رسد به آساني قابل محاسبه نيست. مردم با بي پروايي در باره يك دروغگو صحبت ميكنند . درست مانند روشي كه در باره يك شاعر بكار مي برند. اما در هر دو مورد آن ها در اشتباه هستند. دروغگويي و شاعري هر دو هنر است. همانطور كه افلاطون گفت هنرها قابل تفكيك نيستند. درست مثل نقاشي و مجسمه سازي اسرار ظريف اين دو هنرنيز نياز به مطالعه دقيق و بي طرفانه اي دارد. شاعر را از موسيقي زيباي او مي شناسند. دروغگو را از گفته هاي غني موزون او و در هيچ كدام از اين موارد الهام اتفاقي كافي نيست و اين جا چون هرجاي ديگري تمرين بايد تكامل را پيش بياورد. اما در دوران مدرن از آن جا كه نوشتن شعر بسيار عمومي و دلسرد كننده شده ، هنر دروغگويي هم تقريبا" به رسوايي كشيده شده است. جوانان زيادي در زندگي به طور طبيعي با اغراق شروع مي كنند كه اگر با محدوديت هاي دلسوزانه و موافق پرورش يافته يا با تقليد از بهترين الگوها اين كاررا انجام دهند مي توانند به چيز بزرگ وشگفت انگيزي تبديل شوند.اما به عنوان يك قانون به هيچ مي رسند. حتي به دام بي مبالاتي هاي زندگي روز مره مي افتند.
سيريل: عزيز من !
ويويان: وسط جمله نپر!. او به روزمرگي مي افتد يا وارد عادت هاي مردم مسن و آگاه مي شود. هر دو مسئله به يك اندازه براي تخيل او كشنده است ، همانطور كه مي تواند براي تصورات هر كسي مهلك باشد و در زمان كوتاهي، توانايي ناسالم و فاسدي از حقيقت گويي را توسعه مي دهد. شروع به ارزش گذاري بر شنيده ها مي كند. در تكذيب جوان ترها درنگ نمي كند و اغلب با نوشتن رمان به پايان مي رساند. رمان هايي كه به زندگي شباهت زيادي دارند. به قدري كه هيچكس نمي تواند به حقيقت آن ها اعتقاد داشته باشد. اين استثنا نيست. مثالي از ميان بسياران است و اگر براي مقابله يا حداقل تعديل پرستش غول آساي وا قعيت ها كاري صورت نگيرد هنر سترون مي شود و زيبايي از زمين رخت برمي بندد.
... هنري جيمز طوري داستان مي نويسد كه گويي وظيفه ي دردناكي را انجام مي دهد و وقت اش را به خاطر انگيزه هاي متوسط و نقطه نظرهاي غير محسوس سبك ادبي پاك اش، عبارت هاي مناسب اش، هجونامه طعنه آميز و تندش تلف مي كند. خانم اوليفانت با خشنودي در باره ي شفا دهندگان روح ، مهماني هاي تنيس، كارهاي خانه و ساير چيزهاي خسته كننده حرف هاي كودكانه مي زند. آقاي ماريون كرافورد خود را در مذبح رنگ هاي محلي قرباني مي كند. ..
هيچ چيز در تاريخ ادبيات به اندازه ي وضعيت زندگي هنرمندانه ي چارلز ريد غم انگيز نيست. او يك كتاب زيبا تحت عنوان« صومعه و آتشدان» نوشت و بقيه زندگي خود را در تلاشي احمقانه براي مدرن بودن و جلب توجه عموم به وضعيت زندان هاي مجرمين و اداره ي تيمارستان هاي خصوصي تلف كرد. تلاش چارلز ديكنز در جلب دلسوزي برا ي قربانيان قوانين ناعادلانه به حد كافي كسالت بار است. اما چارلز ريد يك هنرمند، دانشمند ، يك زيبايي شناس واقعي بود كه در باره ي ضايع شدن زندگي مانند يك رساله نويس عادي يا يك وقايع نگار احساساتي مي نوشت . اومنظري براي گريستن فرشتگان است.
باوركن، سيريل عزيز من! مدرن گرايي در شكل و موضوع كاملا" اشتباه است. ما در جامه نو پوشاندن الهه هاي شعر و هنر اشتباه كرده ايم و روزها ي خود را در خيابان هاي كثيف و حواشي پنهان شهرها تلف مي كنيم. در حالي كه بايد با آپولو در قله ها بوديم. به يقين ما نژاد تنزل يافته اي هستيم و زندگي را به بهاي آشي از حقايق فروخته ايم.
سيريل: چيزي در گفته هاي تو هست و شكي نيست كه هر قدر هم از خواندن يك رمان مدرن سرگرم شويم به ندرت از خواندن دوباره ي آن لذتي هنري مي بريم... اگر كسي از خواندن و بازخواندن كتابي لذت نبرد بهتر است كه اصلا" آن را نخواند. اما نظرت در باره ي برگشتن به زندگي و طبيعت چيست؟ اين دارويي است كه هميشه به ما توصيه شده است.
ويويان: اين موضوع در قسمت هاي بعدي مقاله بررسي شده است اما الان آن را مي خوانم:
فرياد عمومي زمان ما اين است: بياييد تا به زندگي و طبيعت باز گرديم. آن ها هنر را براي ما باز خواهند آفريد و خون را در رگ هاي آن جاري خواهند كرد . آن ها با تندي و شتابزدگي پاپوش به پاهاي او كرده و دست هايش را قدرت دوباره خواهند بخشيد. اما ، افسوس ! طبيعت هميشه پشت زمان است و همينطور براي زندگي گدازنده اي است كه هنر را خواهد بلعيد، دشمني كه خانه ي او را بي حاصل مي كند.
سيريل: منظورت از اين كه مي گويي طبيعت هميشه پشت زمان است چيست؟
ويويان: خوب. شايد اين مسئله خيلي اسرارآميز به نظر مي آيد. چيزي كه مي خواهم بگويم اين است اگر ما طبيعت رابه معناي غريزه ي ساده و طبيعي در تقابل فرهنگ خودآگاه در نظر بگيريم كار توليده شده تحت اين تاثير قديمي، عتيقه و خارج از زمان است... اگر ما طبيعت را به عنوان مجموعه اي از حوادث خارجي بشمار بياوريم مردم در آن تنها چيزي از خود را كشف مي كنند. طبيعت پيشنهادي از خود ندارد.
ورت ودرث به در ياچه ها رفت اما هرگز شاعر درياچه ها نبود. او در سنگ ها خطابه هاي پنهان را يافت. براي نتايج اخلاقي به حومه رفت اما آثار خوب او نه در رابطه با طبيعت بلكه در رابطه با شاعري پس از بازگشت اش ارائه شد. شاعري به او غزل هاي خوب و قصيده هاي بلند داد. طبيعت به او پيتر بل و نشاني از بيل و آقاي ويلكينسون را داد.
سيريل: من فكر مي كنم اين نظريه بايد مورد سوال قرار بگيرد. اگر چه ارزش هنري چنين محركي كاملا" بستگي به نوع سرشتي دارد كه آن را دريافت مي كند در نتيجه برگشت به طبيعت به سادگي به معني پيشرفتي براي يك شخصيت بزرگ خواهد بود. خيال مي كنم كه با آن موافق هستي . مقاله را ادامه بده.
ويويان:( درحالي كه مي خواند) « هنر با پيرايه اي انتزاعي، اثري دلپذير در رابطه با عدم واقعيت بوجود مي آورد. اين مرحله ي اول است. سپس زندگي فريفته اين شگفتي جديد مي شود و طلب پذيرفته شدن در دايره جادو را ميكند. هنر، زندگي را مانند بخشي از ماده خام خود مصرف مي كند و دوباره مي آفريند .آن را در اشكال تازه دوباره شكل مي دهد. كاملا" به حقيقت، اختراعات، تصورات و روياها بي علاقه بوده و سد غير قابل نفوذ سبك زيبا، پيرايش يا رفتار ايده آل را بين خود و واقعيت حفظ مي كند. مرحله سوم زماني است كه زندگي دست بالاتر را مي گيرد وهنر را به سرزميني نامسكون و رام نشده مي كشاند . اين زوال واقعي است و از اينروست كه ما رنج مي كشيم...
حقايق فقط جاي پايي در تاريخ نمي يابند اما قلمرو خيال را تصاحب مي كنند و سلطنت داستان هاي اغراق آميز را مورد تهاجم قرار مي دهند. دست سرد آن ها روي همه چيز قرار گرفته است. آن ها نوع بشر را به ابتذال مي كشانند. روحيه سود جويانه ي امريكايي، روح ماده گراي او، بي علاقگي او به سوي شاعرانه ي چيزها و نقصان تصور آن و ايده آل هاي غير قابل حصول كه به كشوري بستگي دارد كه به عنوان قهرمان ملي اش مردي را انتخاب كرده كه بنا به گفته ي خو دش قادر به گفتن يك دروغ هم نبوده ...
سيريل: عزيز من !
ويويان: من به تو اطمينان مي دهم...
هنر تكامل خود را نه در خارج از خود بلكه در درون خود پيدا مي كند. او نبايد بوسيله ي هيچ استاندارد خارجي مشابه به قضاوت كشيده شود. بيش از آن كه آينه اي باشد يك حجاب است. او گلها و پرنده هايي دارد كه در هيچ جنگلي نيست. دنياهاي زيادي مي سازد و نمي سازد . مي تواند ماه را با ريسماني سرخ از آسمان بكشد. روش او واقعي تر از شيوه ي انسان است و نمونه ي بزرگ از چيزهايي كه موجوديت دارند اما چيزي جز نسخه هاي ناتمام نيستند. طبيعت در چشمان خود هيچ قانون و يا يكنواختي اي ندارد... او مي تواند در زمستان به درخت بادام فرماني براي شكوفه زدن بدهد و برف را به روي مزارع غله بفرستد.
سيريل: سوالي دارم. منظورت از اين كه زندگي ضعيف و نامطلوب بشر سعي به توليد دوباره شگفتي هاي هنر خواهد كرد، چيست؟ آيا به تقليد زندگي از هنر اعتقاد داري و اين كه زندگي آينه است و هنر واقعيت؟
ويويان: به يقين منظورم همين است . هر چند كه به نظر ضد و نقيض مي رسد و تناقض ها هميشه چيزهاي خطرناكي هستند. تقريبا" درست است كه زندگي از هنر تقليد مي كند بيشتر از اين كه هنر از زندگي تقليد كند... هميشه همينطور بوده است . يك هنرمند بزرگ سبكي ابداع مي كند و زندگي تلاش به نسخه برداري از آن مي كند و آن را در شكلي مردمي مانند يك ناشر متهور دوباره توليد مي كند. نه هول باين و نه وانديك چيزي را كه به ما دادند در انگلستان پيدا نكردند. آن ها سبك هايشان را با خودآوردند تا زندگي با نيروي تقليد شديدش با مهارت روش آن ها را بياموزد. يوناني ها با غريزه ي تند هنري شان به اين موضوع پي بردند و در حجله ي عروس مجسمه ي هرمس يا آپولو را قرار دادند تا به يمن آن ها كودكاني به زيبايي همان آثار هنري به دنيا بياورند. آن ها مي دانستند كه زندگي از هنر، نه تنها معنويت بلكه عمق فكر ، ا حسا سات ، اضطراب يا آرامش روح نيز دريافت مي كند و مي تواند خود را د رخطوط و رنگ هاي هنر شكل داده و شان و مقام فايدياس را درست مانند توفيق و وقار پراكسيتل دوباره توليد نمايد. مخالفت آن ها با رئاليسم از اين رو است . آن ها اين مسئله را در سطوح ناب اجتماعي دوست نداشتند. حس كردند كه اين موضوع بطور غير قابل ا جتنابي مردم را زشت مي كند كاملا" حق داشتند. ما سعي در پيش برد وضعيت هاي نژادي بوسيله ي هواي خوب ، نور خورشيد، آب سالم و عمارت هاي مخفي براي خانه سازي بهتر طبقات پايين مي نماييم. آن چه به اين وسيله توليد مي شود زيبايي نيست بلكه سلامتي است . به همين دليل هنر الزامي است و دوستداران حقيقي هنرمند بزرگ ، تقليد كنندگان استوديويي او نيستند بلكه كساني هستند كه مانند اثر هنري وي مي شوند. در يك كلمه مي توان گفت كه زندگي بهترين و تنها شاگرد هنر است.
اين موضوع هم در هنرهاي غير تجسمي و هم در ادبيات صدق مي كند. آشكارترين و پست ترين شكل آن مانند پسران احمقي است كه پس از خواندن ماجراهاي جك شپرد يا ديك تورپين دكان زن سيب فروش بدبخت را غارت كرده و شب پس از حمله به مغازه ي شيريني فروشي، مردان محترمي را كه در حال بازگشت به خانه بودند با نقاب هاي سياه و اسلحه هاي هاي خالي مضطرب ساختند. پس به سادگي مي شود گفت كه جرم نتيجه ي اجتناب ناپذير غريزه تقليد زندگي است. اين حقيقت است. همچنانكه اغلب در بيداري دوباره افسانه ها حقيقتي وجود دارد. چيزي كه در آن مي بينيم در مقياس پهناوري در سرتاسر زندگي تكرار مي شود. شوپنهاور بدبين انديشه ي مدرن را تجزيه و تحليل مي كند اما هاملت آن ها را ابداع مي كند ... به چيزي كه در تقليد از مسيح يا سزار به آن ها ها مديون هستيم بينديشيد.
سيريل: اين نظريه بطور يقين بسيار ناب است اما براي تكميل آن بايد نشان بدهي كه طبيعت هم به اندازه ي زندگي تقليدي از هنر است. مي تواني اين را ثابت كني؟
ويويان: دوست عزيز من آماده ام تا هر چيزي را ثابت كنم.
سيريل: پس طبيعت از نقاش منظره تبعيت مي كند و تاثيراتش را از او مي گيرد؟
ويويان: به يقين. اگر طبيعت از امپرسيونيست ها نباشد از كجا آن مه قهوه اي شگفت انگيز كه به روي خيابان ها پايين آمده چراغ ها را تيره كرده و خانه ها را به سايه هاي غول آسايي بدل مي كند مي بينيم؟ به چه كسي مه نقره اي رنگ را كه بر رودخانه لغزيده و به اشكال كم نوري از پل منحني و كرجي ها ي در حركت تبديل مي شود مديون مي شويم؟ تغيير خارق العاده كه در طي ده سال گدشته در آب و هواي لندن رخ داده كاملا" به اين كليت هنري خاص بستگي دارد... چيزها به دليل اين كه آن ها را مي بينيم وجود دارند . چه مي بينيم و چگونه مي بينيم به هنرهايي بستگي دارد كه روي ما تاثير گذاشته باشند. نگاه كردن به چيزي با ديدن آن چيز بسيار تفاوت دارد. شخص بدون ديدن زيبايي چيزي از آن را نمي بيند. تنها و تنها پس از ديدن است كه آن چيز موجود مي شود. در حال حاضر مردم مه را مي بينند، نه بخاطر وجود مه بلكه به اين دليل كه شاعران و نقاشان زيبايي رمزآلود چنين تاثيراتي را به آن ها آموخته اند. قرن هاست كه در لندن مه است. مي توانم بگويم كه بوده اما هيچ كس آن را نديده بود در نتيجه ما هيچ چيز در باره آن نمي دانيم. وجود نداشت تا زمانيكه هنر آن را كشف كرد... بهر حال، نمي خواهم در باره ي طبيعت خيلي خشك باشم. اميدوارم كه شانل بخصوص در هستينگز مانند يك هنري مور نگاه نكرده باشد( نقاش انگليسي كه از مناظر درياها نقاشي مي كشيد 1831-1896 ) مرواريد خاكستري با نورهاي زرد اما سپس زماني كه هنر تنوع زياد داشته باشد بدون شك طبيعت نيز تنوع خواهد داشت... اين كه طبيعت از هنر تقليد مي كند چيزيست كه گمان مي كنم حتي بدترين دشمن آن نيز قادر به انكارش نباشد. اين تنها چيزي است كه آن را با بشر متمدن در تماس نگاه مي دارد. آيا توانستم اين نظريه را تا حدرضايت تو ثابت كنم؟
سيريل: تو آن را در جهت نارضايتي من اثبات كردي كه بهتر هم هست. اما حتي اگر اين غريزه تقليد عجيب زندگي و طبيعت را بپذيريم ، بايد قبول داشته باشي كه هنر خوي و مزاج عصر خو د و روح زمان خود را تاكيد مي كند . حالت هاي اخلاقي و اجتماعي حاكم بر آن و اين كه تحت تاثير چه كساني حاصل شده را بيان مي كند.
ويويان: به يقين نه! هنر هرگز چيزي جز خود را بيان نمي كند. اين اصل صنعت زيبايي شناسي جديد من است و اين چيزي بيش از اتصال حياتي ميان شكل و ماده است كه در آن آقاي پاتر ساكن است كه موسيقي را به سبك تمام هنرها مي سازد... دور از واقعيت و با چشماني كه از سايه روشن هاي غار برگشته است. هنر، تكامل خود را آشكار مي كند و مردم با حيرت اين شگفتي آشكار شده را تماشا مي كنند. تصور مي كنند اين گل رز است كه با گلبرگ هاي متعددش خود را بيان مي كند ، روح رز است كه به شكل جديدي آشكار مي شود. والاترين هنر، گنجايش روح بشر را رد مي كند و از يك واسطه جديد يا ماده ي تازه از هر شور و اشتياق و از هر هيجان اغراق شده اي چيز بيشتري دريافت مي كند.
سيريل: اما پرتره هاي جديد ترسيم شده توسط نقاشان انگليسي چة، يقينا" آن ها شبيه مدل هايي هستند كه از روي آن ها ترسيم شده؟
ويويان: كاملا" همينطور است. به آن ها شباهت زيادي دارند آنقدر كه تا صدسال ديگر هيچكس آن ها را باور نخواهد كرد. تنها پرتره هايي باور خواهند شد كه در آن ها كمي از مدل و بسيار زياد از نقاش باشد. نقاشي هاي هول باين از مردان و زنان عصراو به ما حسي از واقعيت مطلق آن ها مي دهد اما اين فقط به اين دليل است كه هول باين زندگي را وادار كرد تا شرايط او را بپذيرد تا خود را در محدوده هاي هول باين براي بازآفريني روش او و ظاهر شدن به طريقي كه هول باين مي خواست حفظ كند. اين روش است كه ما را وادار به اعتقاد به چيزي مي كند . بيشتر نقاشان پرتره مدرن ما محكو به نسيان مطلق هستند. آن ها هرگز چيزي را كه مي بينند نقاشي نمي كنند . آن ها چيزي را رسم مي كنند كه عموم مي بينند و مردم هم هرگز چيزي نمي بينند.
سيريل: الان فكر ميكنم كه دوست دارم پايان مقاله ترا بشنوم.
ويويان: با كمال ميل...
كاري كه بايد انجام دهيم كاري كه د رهر حالتي انجام آن وظيفه اي براي ماست ، احيا هنر قديمي دروغگويي است . اين درس بايد در جلسه هايي مثل ناهارهاي ادبي و يا چاي بعد از ظهر انجام بگيرد. اما اين تنها جهت روشن و متين دروغگويي است مانند آنهايي كه احتمالا" در مهماني هاي شام كرتان شنيده مي شد. شكل هاي متعدد ديگري نيز و جود دارند. دروغگويي براي دستيابي فوري به امتيازي شخصي يا دروغگويي با يك هدف اخلاقي همان طور كه در دنياي كهن رايج بوده است.
دروغگويي براي پيشرفت انسان جوان كه پايه و اساس آموزش خانه است هنوز در ميان ما وجود دارد و امتيازهاي آن بطور تحسين برانگيزي در كتاب هاي اوليه ي جمهوري افلاطورن ديده مي شود كه لزومي ندارد اين جا در مورد آن ها صحبت كنيم . اين نوعي دروغگويي است كه تمام مادران خوب توانايي آن را دارند اما هنوز مي تواند به خوبي گسترش يابد و بطور غم انگيزي توسط هيئت مدارس نظارت شود . دروغ به خاطر حقوق ماهيانه در خيابان فليت خيلي مشهور است و در حرفه ي يك نويسنده يا پيشرو سياسي نيز امتياز كمي ندارد. اما گفته مي شود كه شغل بسيار تيره اي است و به چيزي جز نوعي خود فروشي تيره و تار منتهي نمي شود. تنها نوع دروغ كه به طور مطلق مورد سرزنش واقع نمي شود دروغ به خاطر دروغ است و بالاترين پيشرفت آن همانطور كه گفتيم دروغگويي براي هنر است... ما بايد هنر دروغگويي مفقود شده را پرورش دهيم.
سيريل: ما حتما" بايد اين كار را انجام بدهيم اما براي جلوگيري از هر خطايي مي خواهم كه بطور خلاصه نظريه زيبايي شناسي نوين را بگويي.
ويويان: هنر هرگز چيزي جز خود را بيان نمي كند . هنر درست مانند انديشه ، زندگي مستقلي دارد و خالصانه در راه خود پيش مي رود. به طور لزوم در عصر ما رئاليستي نيست و در عصر آرمان هم الزاما" معنوي نيست . بسيار دور از زمان خود و اغلب در سمت مخالف آن است و تنها تاريخي كه دارد تاريخ پيشرفت خود آن است . گاهي اوقات به رد پاهاي خود باز مي گردد و برخي شكل هاي قديمي را احيا مي كند. مثل حركت منسوخ هنر قديم يونان . ساير مواقع از عصر خود پيشي مي گيرد و در قرني كاري ارائه مي دهد كه در قرن بعد درك شده و مورد قدرداني و لذت واقع مي شود. در هيچ حالتي دوره ي خود را دوباره ارائه نمي دهد . تفسير هنر تنها در حلقه شرايط زمان اشتباه بزرگي است كه بيشتر مورخين مرتكب مي شوند.
اصل دوم : زندگي و طبيعت بايد به عنوان بخشي از ماده خام هنر مورد استفاده قرار بگيرند. اما پيش از هر خدمت واقعي به هنر، بايد به آيين نامه هاي هنري برگردانده شوند. لحظه اي كه هنر واسطه تخيلي خود را در بر گيرد لحظه اي است كه همه را احاطه كند. به عنوان يك روش ، رئاليسم يك ناكامي است ، دو چيزاست كه بايد هر هنرمندي از آن اجتناب كند: مدرن گرايي در شكل و در موضوع. براي ما كه در قرن نوزدهم زندگي مي كنيم هر قرني به جز قرن ما سوژه مناسبي براي هنر است. تنها چيزهاي زيبا آن هايي هستند كه به ما ربطي ندارند. يعني خشنودي از نقل و اقتباس خودم دقيقا به خاطر اين كه هكوبا براي ما هيچ است و اين كه غم هاي ا و بسيار انگيزه ي مناسبي براي تراژدي است ... زندگي رئاليسم سريعتر پيش مي رود اما رمانتيسم هميشه پيش روي زندگي قرار مي گيرد.
اصل سوم اين است كه زندگي از هنر خيلي بيشتر از هنر از زندگي تقليد مي كند. اين فقط از غريزه ي تقليدي زندگي منتج نمي شود بلكه از اين حقيقت ناشي مي شود كه هدف خودآگاه زندگي يافتن طريقه اي براي بيان است و اين كه هنر در اين جهت شكل هاي زيبايي ارائه مي كند كه از طريق آن ها مي تواند به آن انرژي پي ببرد. اين نظريه اي است كه هرگز بررسي نشده است اما به شدت پر ثمر بوده و نور جديدي را به روي تاريخ هنر مي افكند.
نتيجه به اين جا مي رسد كه طبيعت ظاهري نيز از هنر تقليد مي كند و تنها تاثيراتي كه مي تواند به ما نشان دهد تاثيراتي است كه تا كنون در شعر يا نقاشي ديده ايم . اين راز جذابيت طبيعت و در عين حال توضيح صنعت اوست.
آشكار سازي نهايي اين است كه دروغگويي به معني گفتن چيزهاي غير واقعي هدف شايسته هنر است.
فكر مي كنم به حد كافي در اين باره حرف زده باشم . بيا به تراس برويم. جايي كه كبوتر شيري رنگ ستاره ها ي تاريكي را با نقره مي شويد. در شفق طبيعت شگفت انگيز مي شود و زيباست شايد استفاده اصلي آن توصيف كلمات شاعران باشد. برويم ، به حد كافي حرف زديم.

