يكي از مردم دور خندق پرسيد: همه رو با همين كندي؟ سرش را بالا برد و گفت: آره، با همين كه ميبيني. ديگري پرسيد: از كي؟ گفت: نميدونم از چه تاريخي. به چيزي كه ميگم اطمينان ندارم. تا اونجايي كه حافظهي من قد ميده، ما جاي مرتفعي بوديم؛ نوك يكي از اين كوهها. به دليل نامعلومي به پايين رونده شديم و من نميدونم چرا به اون جاي گود رفتيم؛ جايي كه از همه جا پايينتر بود. دشمن از لحظهاي كه وارد شديم، روي ارتفاعات منتظر ما بود. البته در اين رابطه بحثهاي متفاوتي هست. ما در شناخت كامل دشمن هميشه با اشكال مواجه بوديم. روز اولي كه توي اون گودي مستقر شديم، روي ارتفاعات مثل سايههايي درگذر حركت ميكردن. فرمانده گفت: ما تو محاصرهي دشمن هستيم. همه آماده شديم. برعكس اونها، ما دليل كافي برا جنگيدن داشتيم؛ كاملاً روشن بود. ما تو خونهي خودمون هر كدوم جواهر گرونقيمتي داشتيم كه ماحصل ثروت پدري مون بود. در زمان حياتش به ما بخشيده بود. البته در اين مورد بحثهاي متفاوتي هست. به خاطر اينكه معلوم نشد اصلاً اون مرد يا به قول بعضيها از اول اصلاً به دنيا اومده بود؟ نميدونم به هر حال يه چيزي كه بتونيم هر كدوم اون رو لمس كنيم اين وسط بود. هر كدوم يكي داشتيم، ولي از وقتي كه پاي ما به اين هاويهي گرم رسيد اين سايههاي در گذر اون رو از ما دزديدن. كسي اين رو به چشم خودش نديده، ولي تو طول اين سالها غير از ما و سايهها كه كسي اينجا نبوده. خلاصه تا اونجايي كه من يادم ميآد، جنگ شروع نميشد. سايهها در گذر بودن و ما اون پايين. بعد از چند روز شروع كرديم تلفات دادن. دشمن شبيخون ميزد. هر صبح چند نفر رو مرده پيدا ميكرديم. نگهبانها ميگفتن كسي به اينجا وارد نشده. فرمانده دستور داد تا تعداد نگهبانها رو زيادتر كنن. البته اين باعث شد كه تعداد كشتهها كمتر بشه. دفعهي بعد قرار شد همه تا صبح بيدار بمونن، فقط يكي تلفات داديم. اون هم يه لحظه خوابش برده بود. فرمانده، ماها رو جمع كرد و گفت: اين استراتژي ننگين رو از اونها انتظار داشتم. در مقابلِ ما فقط يه راه گذاشتن: بيداري. ولي مگه ممكنه از شب تا صبح كسي نخوابه. بالاخره يه لحظه غفلت؛ و اونها كار رو تموم ميكنن. بعد از بحث و جدل و كش و قوسهاي زياد ميون فرماندهها ـ كه من تو جريان اون نبودم ـ به ما دستور داده شد كه هم بخوابيم و هم نخوابيم؛ يعني تو حالت خواب، بيدار هم باشيم. برا آموزشِ اين كار سروان جووني رو آوردن كه شايع بود ديوونهس و اون هم انصافاً از عهدهي كار براومد. ما ياد گرفتيم همينطور نيمهخواب و نيمهبيدار به خودمون بپيچيم. يه مدت تلفاتي نداديم تا اينكه بچهها بهطرف سايههاي در گذر شليك كردن. اونها هم درست در همون نقطه جواب گلولهها رو دادن؛ البته با همون گلولههايي كه شليك كرده بوديم. گلولهها تو همون نقطهاي فرود مياومدن كه شليك ميشدن. تصور كن چه تلفاتي داديم. برا همين تيراندازي رو قطع كرديم، ولي بچهها تو روزهاي بعد تو فن نخوابيدن در حين خوابيدن تجربهي زيادي كسب كردن. يه روز صبح يكي از اونها ادعا كرد با چند تا از سايهها درگير شده و اونها رو به قتل رسونده. تو روزهاي بعد درگيريها شدت گرفت. همه داستانهايي از درگيريهاي خونين داشتن. حتا من خودم چند بار با يكي از اونها درگير شدم؛ از پشت، دستهام رو ميگرفت و سرم رو به زمين ميكوبيد. با خنجر تيزي بهش حمله كردم. ولي هيچ كدوممون نميمرديم، چون خواب نبوديم. تا اينكه يه روز يكي از بچهها سايهاي رو به اسيري گرفت. همه به نقطهاي كه اسير، اونجا بود رفتيم. سايهي دراز و ترسناكي با تعجب نگاهمون ميكرد. وقتي كه دقت كرديم كوچكتر شد. بعد شروع كرد به آبشدن و توي زمين فرورفتن، بدون اينكه هيچ اثري از خودش بهجا بذاره. فكر ميكنم سايهها اينطور ميميرن. خلاصه ما تو فنون جنگيدن با سايهها استاد شديم، ولي هيچكس نميفهميد خوابه يا بيدار! غيرقابل حساب شده بود. من همهي اينها رو به دكتر گفتم. گفتم به هيچ دارويي نياز ندارم، فقط به من اطمينان بده خوابم يا بيدار. چشمهاش خيس شد، سرش رو توي دستهاش گرفت؛ بهنظرم يهمرتبه كوچيك شد. آب شد و فرورفت تو زمين. چهطور نشناختمش؟ فكر كردم اينها با جريان آبهاي زير زمين رابطه دارن، بهخاطر همين از همونجايي كه فرورفته بود شروع به كندن كردم؛ با همين چاقو. بعد داد كشيد تو اين خرابشده يه قطره آب پيدا نميشه؟ دارم مثل شمع آب ميشم. همه با ترديد نگاهش ميكردند. حس كرد تنش سرد ميشود؛ به يك تكه يخ تبديل شد و شروع كرد به آب شدن. فرياد زد: آره، بذارين منم يه سايه باشم؛ بذارين آب شم، ولي يه قطره حتا يه قطرهشم به لبهاي شما نميرسه. هيچكس صدايش را نشنيد، كه البته در اين مورد هم بحثهاي متفاوتي هست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 19:25  توسط بهمن ومهنازنمازي
|
