می رقصد
با پیشانی اش
تمام خورشید را
با وزن نگاه اش
بارش نور را
با شانه هاش
بر پیکر همه آب ها می کوبد
مدار امواج قلب اش را.
با مرکز حضورش
تمام آتش ها می سوزد
و پاهاش ستون خاک را
حس همیشه ارتعاش است
ناگه میان آینه بیدار می شود.
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 17:11  توسط بهمن ومهنازنمازي
|

