آن شب رستم را که در چاه شغاد با خود رفته بود از چاه در آوردند و با گلاب شستند و به عود و کافور غسل دادند و بر سوگ نشستند و در غار نهادند و حفره غار به سنگ پوشاندند و قیر اندود کردند. آن شب... فرامرز به خستگی افتاد چندان که او را تاب ایستادن نماند، پس یاران را به وعده فردا بدرود گفت و به بستر رفت. همه ی شب شرنگ شغاد بر روان وی آویخت چونان ذکری مدام با خود می گفت: وای رستم ... فرامرز، پسرت به بستر گرم خفته و تو بر سر تیر و نیزه فردا بیدار نخواهی شد. وای رستم ... پسر، به بستر نیاز خفتهی ناخفته و پدر، به تیغ دروغ خفته نابیدار. چگونه بخوابم که با خواب تو بیداری نخواهد بود. فرامرز به بستر افتاده بود و خواب به چشم او راه نمی جست. به وقت صبح بانگ خروس چون پتکی به اعضائ وی کوفت. از جای برخاست و زره به تن کرد و شمشیر برداشت. دیری بود تا رستم به غار شمشیر از نیام برکشیده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط پل
|
