اشتفان تسوایک نویسنده اتریشی نژاد عصر ما روز بیست و هشتم نوامبر 1881 در وین تولد و در روز بیست و سوم فوریه 1942 در پتروپولیس برزیل از دنیا رفت. در منتهای آزادی به تحصیل پرداخت و به چیزی جز ندای ذوق خویش که در آن واحد بسوی ادب و فلسفه و تاریخ راهنمونش بود گوش فرا نداد. در سراسر زندگی اش مسافری خستگی ناپذیر بود. او چندین بار همه کشورهای اروپا را زیر پا گذاشت و پیش از آنکه روانه ریودوژانیرو شود و در آن خطه بمیرد، به عزم سیاحت راه آمریکای شمالی، مکزیک، کوبا ، هند ، سیلان و آفریقا را در پیش گرفت. تسوایک انسانی وارسته است. هوادار آزادی وجدان، عقیده و مذهب است. مدافع صادق حقیقت است. اشتفان تسوایک برای آنکه تاروپود کتاب کالون و قیام کاستلیون را فراهم بیاورد، رویدادی از رویدادهای جگرخراش تاریخ را برگزیده است. داستان زنده زنده سوختن موجودی به نام میشل سروه پروتستان را در میان خرمن آتش برگرفته است. جنایتی که به اراده پروتستانی دیگر صورت پذیرفته است و تسوایک پیش از هر چیز برای آن در مقام انتخاب این موضوع بر آمده است که آن روح خشونتی را که تعصب به بار می آورد، به باد مذمت بگیرد.
آن که سرسخت و پافشار در شجاعت خویش بر زمین می افتد
و به سبب خطر مرگ نزدیک، ذره ای از اطمینان اش را از
کف نمی دهد و به هنگام جان دادن، هنوز با نظری راسخ و
تحقیربار به دشمن اش می نگرد . نه از ما، که از روزگار
شکست خورده است کشته شده است، اما مغلوب نگشته
است: دلیرترین انسان ها گاهی تیره بخت ترین انسان ها
هستند. از این رو شکست های ظفرنمونی هست که با
پیروزی ها پهلو می زند...
مونتنی
«پشه در برابر فیل» - این سخن سباستین کاستلیون که به دست خودش در رساله هجاییه اش بر ضد کالون نوشته شده است، در ابتدای امر مایه حیرت می شود و بسیار کم می ماند که چیزی جز یکی از آن مبالغه ها که عادت اومانیست ها بود، شمرده نشود. در ذهن کاستلیون اغراق و مبالغهای نبود و حتی تمسخر و طعنهای هم وجود نداشت. یگانه منظور مبارز شجاع از این تشبیه برای آن بود که به دوست اش «امرباخ» نشان دهد که از عاقبت کار خویش غافل نیست و بسیار خوب می داند که با اقدام به ملامت «کالون» در ملاء عام به اتهام کشتن انسانی از روی تعصب، و به این وسیله، کشتن آزادی عقیده در بحبوحه رفرم، به مقابله چه حریف مخوفی می رود. از همان لحظهای که کاستلیون برای اقدام به این پیکار پرخطر قلم خود را چون نیزه به دست می گیرد، خوب می داند که حمله پاک اندیشه گرانه بر استبدادی که از سرتا پا زره پوش و مسلح است، دستخوش چه ضعفی است. از بیهودگی کارش اطلاع دقیق دارد. فردی تنها و بی سلاح چگونه می توانست بر «کالونی» که صرفنظر از دستگاه ترسناک و نیرومند دولت، بر هزارها و ده ها هزارتن تکیه داشت، غلبه بیابد؟ «کالون»، در سایه سازمانی خارق العاده توفیق یافته بود که سراپای شهری، سراپای کشوری، را که به جز شهروندانی آزاد، دیاری در آن نبود، به صورت ماشین خانه ای گسترده و فرمانبردار در آورد و هر گونه آِزادی فکر، و هر گونه استقلال را به سود عقیده خویش از میان ببرد. هیچ چیز در ژنو از حیطه اختیار و اقتدار وی بیرون نیست. «شورا» و «انجمن کشیشان»، دانشگاه و دادگاه ها، مالیه و اخلاق، راهب ها، مدرسه ها، پاسبان ها، زندان ها، «کلام مطبوع» و بیان و به زبان دیگر، همه چیز و همه کس در قید نظارت او و از لحاظ معنوی و روحی وابسته او هستند. مذهب «کالون» قانون شده است، و کسی که جرات به خود بدهد که زبان به کمترین اعتراضی بازکند، زندان، تبعید یا خرمن آتش این حجت های بی چون و چرای هر خودکامگی بسیار زود به او می آموزد که در ژنو تنها یک حقیقت اجازه خودنمایی دارد و این یگانه حقیقت، حقیقتی است که «کالون» پیامبر آن است. اما نیروی اضطراب آور این مرد اضطراب آور از حدود دیوارهای شهر بسی فراتر می رود. ایالت های فدراسیون سویس او را به چشم بزرگترین متفق سیاسی می نگرند، پروتستانیسم جهانی این متاله بی همتا، این مختل بزرگ را پیشوای روحانی خویش می شمارد. شهریاران بر سر جلب نظر لطف و عنایت این مرد که توفیق یافته است در کنار کلیسای روم نیرومندترین سازمان مسیحی اروپا را بنیاد دهد، با هم کشمکش دارند. هیچ رویداد مهم سیاسی نیست که وی از وقوع آن بی اطلاع بماند و کمابیش هیچ حادثه ای درعالم سیاست به خلاف اراده او اتفاق نمی افتد. و می توان گفت که حمله بر واعظ کلیسای سنت پیر به اندازه به حمله به شخص امپراطور یا شخص پاپ خطر دارد.
و حریف او، این «سباستین کاستلیون»، این ایدهآلیستی که به نام آزادی فکر، در مقابل افشای جور و استبداد وی و هرگونه استبداد فکری برآمده بود، که بود؟ به واقع، در مقام مقایسه با قدرت افسانه ای «کالون»، پشه ای که در برابر فیل قد برافراشته باشد! از لحاظ سیاسی، فردی ناچیز و در حکم هیچ است، و بعلاوه گدایی پابرهنه، دانشمندی بینوا است که نان خانوادهاش را به سختی از راه ترجمه و تدریس در می آورد. پناهجویی است که از حقوق شهروندی، حق آب و گل محروم است، و اقوی دلیل، از حقوق مدنی بی بهره است. و خلاصه مهاجر است... همیشه، در ادوار تعصب، فردی که انسان مانده باشد، در میان متعصبهایی که با همدیگر در کشمکش هستند یکه و تنها و ناتوان است. سال های سال، این اومانیست بزرگ و خاکسار که از دست شکنجه و عسرت و استیصال جسته بود زندگی ای بی چیزانه و تنگ دستانه، اما سرشار از استقلال دارد، برای این که از هر گونه وابستگی به حزبی یا فرقه ای آزاد است و هنگامی که وجدانش در برابر خرمن آتش سر به عصیان بر می دارد، کار آرام و مسالمت جویانه خویش را رها می کند و در مقام قیام بر می آید تا «کالون» را به نام آزادی پایمال گشته، به باد ملامت و اتهام بگیرد. اما تنهاییش به عوض اینکه پایان بیابد، در آن هنگام تا مرحله شهامت و حماسه اوج می گیرد. زیرا که «کاستلیون» – مانند حریف خویش که گذتشه از همه این چیزها به مبارزه آشناتر است، در پشت سر و پیرامونش هواداران سازمان یافته ای ندارد که به پشتیبانی وی و دفاع از وی برخیزند. هیچ حزب و فرقه ای چه کاتولیک و چه پروتستانت هوادار و پشتیبان وی نیست. هیچ شاهزاده ای ، پادشاهی یا امپراطوری، دست حمایت خویش را به همانگونه ای که در زمان گذشته سایه بان «لوتر» و«اراسم» شده بود، سایه بان او نمی کند و حتی سه چهار دوستی هم که ستایشش می کنند، جرات ندارند که آشکارا به تشویقش برخیزند و اگر تشویق و تحریضی هم در کار باشد ، در خفاست. خوب می دانیم که هنگامی که جنون زمانه مستوجب و مقتضی آن است که همه اهل رفض مثل سیل جرگه شوند و شکنجه داده شوند- آشکارا جای گرفتن در کنار مردی که صدایش را دلیرانه به نفع این محروم ها و ستم دیده ها بلند می کند و در فراسوی همه چیز به نحوی قاطع مستکبران زمین را به باد اعتراض می گیرد و حق تعقیب کسی را به مناسبت افکار و عقایدی که دارد به این زورمندان نمی دهد تا چه حد خطر دارد... مردی که در یکی از آن دقایق ترسناک جهالت و تاریکی که گاه به گاه گریبانگیر ملت ها می شود جرات پیدا می کند که دیده انسانی و روشن بین خویش را نگه بدارد و همه آن کشتارها را که به حکم تعصب مذهبی، و به اصطلاح به پاس خدا صورت می گیرد، به نام راستین شان، یعنی قتل نفس و باز هم قتل نفس بخواند... مردی که ژرف ترین احساس بشریش به جوش می آید و دیگر نمی تواند خاموش بماند و غم و اندوهش را در برابر همه این قساوت ها ، به بانگ بلند، به گوش آسمان می رساند... کسی که در برابر خداوندان زور قد علم می کند، با توجه به بیرگی جاودانه مردم، همیشه باید انتظار داشته باشد که چندان هواداری پیدا نکند: بدین گونه است که «سباستین کاستلیون» در لحظه سرنوشت،به جز سایه خود کسی در پشت سر نداشت و یگانه پشتیبانی که داشت چیزی جز دارای غیر قابل انتقال نویسنده ای نبود که در راه آرمانی مقدس در پیکار بود: و این دارایی غیر قابل انتقال و غیر قابل تفویض عبارت از وجدانی رام نشدنی در روحی بی پروا بود. خود این قضیه که «سباستین کاستلیون» از همان آغاز کا رپی برد که پیکارش از پیش محکوم به شکست و ناکامی است و با این همه دست به این پیکار زد، بس است که این سرباز گمنام جنگ بزرگ آزدای بخش نوع بشر را تاقیامت بصورت قهرمان در آورد. به حکم همین شجاعت و شهامت است که یاد مبارزه ای که «کاستلیون» با «کالون» آغاز کرد می بایست جاودانه در خاطر ها بماند. با این همه اینجا مسئله ای که این مجادله پیش می آورد بسی از چارچوب موقت اش فراتر می رود. مسئله در اینجا مسئله کوته بینانه ای در زمینه علم دین و حتی مسئله بحران قاطعی هم نیست که پروتستانیسم آزادیخواه و پروتستانیسم سنت پرست را با یکدیگر دست به گریبان می کند. مسئله، در اینجا، آرمانی است که محل علاقه همه ما است، مبارزه ای است که اگرچه به نامی دیگر و اشکال و صور مختلفه باشد، مبارزه ای که هرگز از میان نرفته است و همیشه در میان بوده است. مسئله علم دین در اینجا چیزی جز نقابی زود گذر و اتفاقی نیست و «کاستلیون» و «کالون» نیز چیزی جز نمایندگان پیدای مخاصمتی ناپیدا و در آن واحد رفع ناپذیر به نظر نمی آیند. هر گونه نامی که بخواهیم به قطب های این کشمکش همیشگی، مساهله دربرابر عدم مساهله ، آزدای در برابروصایت، بشردوستی در برابر تعصب، انفراد در برابر زندگی ماشینی، وجدان در برابر زور، بدهیم، همه این کلمه ها جز بیان دو جمله مسئله ای که برای هریک از ما پیش می آید کاری صورت نمی دهد: آیا باید بسود روح انسانی یا سیاست، بسود احساس یا قوه تعقل و تفکر، بسود شخص یا جامعه رای داد؟ این مخاصمه را که در میان آزادی و اقتدار هست، همه ادوار، همه ملل و همه متفکر ها دیدهاند. چه اگر اقتداری نباشد آزادی محال است و در چنان صورتی به شکل هرج و مرج در می آید و به همین گونه هم اگر آِزادی نباشد اقتداری ممکن نیست زیرا که در چنین صورتی اقتدار شکل استبداد پیدا میکند... البته این توهم کهن جاودانه در ما وجود دارد که می توان نظام مذهبی، ملی یا اجتماعیای پیدا کرد که نسبت به همه کس منصف باشد و تا قیامت به بشر نظم و صلح ارزانی بدارد. مگر مفتش بزرگ رمان داستایوفسکی با منطقی جگرخراش نشانمان نداد که اکثر مردم از آزادی خودشان بیم دارند و حقیقت این است که جمع کثیری از مردم از خستگی در برابر تعدد موحش مسائل ، پیچیدگی و دشواری های زندگی، در آرزوی ماشینی ساختن دنیا، و نظام قاطعی بسر میبرند که تا قیامت معتبر باشد و آنان را از تفکر معاف بدارد. همین شوق شبیه به شوق انتظار مسیح موعود و همین آرزوی وضعی است که مسائل داغ زندگی به برکت آن از میان برود... و رسم و قاعده همیشگی این است که هر ایدئولوژی تازه پیش از هر چیز ایده الیمسی تازه به وجود بیاورد. چه هر کس که برای مردم توهم وحدت و پاکی تازه ای به ارمغان بیاورد رفته رفته پاک ترین و آسمانی ترین نیروهایشان را که عبارت است از شور و اشتیاق وروح از خود گذشتگی و جانبازی است به تراوش می آورد... با همه این چیزها، در این تقریر نکته شورانگیزی هست و آن این است که همیشه عاملی که توفیق می یابد این گونه معجزه های تلقین را پدید بیاورد، اندیشه ای است که به فوران می آید، یعنی آن نیرویی که در روی زمین بیشتر از هر چیز دیگر از قید ماده رسته است، و انسان بسهولت به آن مرحله ای کشانده می شود که این شیفتگی آفرینان بزرگ را به عنوان اینکه بدینگونه توفیق یافته اند که به یاری روح ماده خام را تغییر شکل دهند، تحسین و تجلیل کنند. بدبختانه این تصور پرستان و آرمان پرستان کمابیش همیشه در فردای پیروزیشان، نقاب از چهره بر می دارند و خودشان را بدترین دشمنان عقل و ادراک نشان می دهند. زیرا که قدرت، انسان را به قدرت مطلقه و جبروت – و پیروزی، انسان را به سوءاستفاده از پیروزی سوق میدهد. این کشورگشایان... همشان دستخوش این وسوسه می شوند که سواد اعظم را به صورت قاطبه درآورند وبه این سودا هم می افتند که عقیده خودشان را بر گرده بی حزب ها بگذارند. درباریانشان، وابستگانشان، مخلوق هایشان، و آنان که پیروان جاودانی هر نهضتی هستند برایشان بس نمی توانند بود و باز هم دلشان می خواهد که مردم آزاد، طبایع انگشت شماری که استقلال رای دارند از ستایشگویان و نوکران و پادوهاشان بشوند و در مقام آن بر می آیند که هر نظر مخالف و عقیده ناسازگار را اقدامی برای واژگون کردن دولت به قلم دهند. و این ملعنت در باره همه آن ایده ئولوژی های مذهبی و سیاسی همین که بشکل دیکتاتوری در آیند جاودانه تحقق می پذیرد. همین که انسانی به نیروی باطنی حقیقت خود اعتقاد نداشته باشد و ازخشونت حیوان منشانه یاری بخواهد به آزادی انسان اعلان جنگ می دهد...حتی پاک ترین حقیقت هم به هنگامی که از روی خشونت بر روی گرده ها گذاشته شود معصیتی در برابر اندیشه است.. «کاستلیون» بهای شهامت اش را تماما" و تا واپسین حدود قوای خویش پرداخت... کتاب هایش را پاره کردند، تحریم کردند، ضبط کردند ، آتش زدند. از راه شانتاژ سیاسی حکمی گرفتند که به موجب آن وی را ممنوع القلم کردند و همین که گرفتار وضعی شد که دیگر توانایی پاسخگویی نداشت... آنچه در میان بود، کشتار جانسوز آدمی بی دفاع بود... تاریخ مجال آن ندارد که عادل و منصف باشد. یگانه چیزی که به نظر آن مهم است پیروزی و کامیابی است و تازه به ندرت دیده شده است که این پیروزی و کامیابی را هم بر اثر مقیاسی معنوی وروحانی ارزیابی کنند. بجز غالب ها و فاتح ها به کسی علاقه ندارد و مغلوب ها را در تاریکی می گذارد. این سربازان گمنام در گور فراموشی بزرگ به خاک سپرده می شوند. هیچ صلیبی، هیچ تاجی ازخود گذشتگی و جانبازی از یاد رفته شان را بزرگ نمی دارد. برای اینکه از خود گذشتگی و جانبازیشان تاج پیروزی بر سر ندارد... اما در واقع هیچ عمل مبتنی بر اعتقاد محض بیهوده نیست و هرگز هیچ کوشش معنوی پاک بر باد نرفته است. پیشاهنگان آرمانی که برای روزگارشان بیرون از اندازه والا بوده است، حتی در آنصورتی هم که شکست خورده باشند رسالت خودشان را انجام داده اند زیرا فکر زمانی زنده و جاندار می شود که برای خود شهودی به وجود بیاورد و پیروانی به بار بیاورد که محض خاطر آن زندگی کنند و محض خاطر آن بمیرند: از لحاظ روحانی کلمه های پیروزی و شکست معنایی پیدا می کنند که با آن معنایی که در زبان جاری دارند تفاوت دارند. از این رو لازم است بی انقطاع به دنیا که چیزی جز ابنیه یادگاری فاتحان نمی بیند، یادآور شویم که قهرمانان راستین عالم بشر آن کسانی نیستند که امپراطوری زودگذرشان را بر روی میلیون ها زندگی در هم شکسته و خرد و خمیر گشته و بر روی میلیون ها قبر برافراشته اند بلکه درست آن کسانی هستند که بی سلاح مانند «کاستلیون» درمبازره خویش، در راه آزادی فکر و پیروزی قاطع افکار بشر از پای در آمده اند.
برگرفته از کالون و قیام کاستلیون/اشتفان تسوایک/ترجمه عبدالله توکل/ نشر مرکز/1376
