تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 

 

 استر کلیس در شمال میشیگان با همسر و دخترش زندگی می کند. از مطالعه- آشپزی-موسیقی و بازی های ویدیویی لذت می برد. او وقت خود را بین کالج و محل کار و خانواده سپری می کند.

وقتی دنیا بسوی نابودی می رفت، تو از اینکه یک روز تمام در اتاق خوابت گریه می کردی از خودت خجل بودی. تو دیدی که رییس جمهور پای تلویزیون گریه و التماس می کنه، هول کردی.

رفتی توی رختخواب و پتو رو تا روی دماغت بالا کشیدی و گریه کردی. اجازه ندادی که خدمتکارها، مدیر برنامه هات، دستیارت و حتی والدینت که التماس می کردن تو بیان.

بعد از 24 ساعت پدرت در رو کند و تو رو کشون کشون از پله ها به اتاق نشیمن با قالی سفید و مبل های چرمی برد. تو لگد زدی و جیغ کشیدی و او مجبور شد تو را بلند کنه و رو شونه ببره. تو به او فحش دادی و تهدید کردی مرسدس بنزی که کریسمس گذشته براش خریده بودی، پس بگیری.

مادرت روی کاناپه نشسته بود و دست هاش رو مشت کرده بود و در حالیکه روزنامه ها رو روی زانوهاش گذاشته بود گفت که همه چی تموم شد.

تو چپ چپ نگاه کردی و پرسیدی، چه اتفاقی داره می افته و باز پرسیدی که میز گرد تلویزیون ماه آینده که قرار بود توش شرکت کنی سر جاش هست یا نه؟

ایستگاه های تلویزیونی همه پارتی بازی و بیخودن. پدرت می گه میزگردهای تلویزیون همه بهم خورده و لازم نیست نگران اونا باشی. بهت می گه چیزهای مهم تری هست که باید نگرانشون باشی. چطور می تونی نگران نباشی؟

قرار بود ماه آینده عطر جدیدت رو با انتشار آخرین آلبومت معرفی کنی.

مادرت میگه آلبوم در نمی آد و مشت هاش رو محکم تر از قبل گره می زنه. نمی تونی حرفاش رو باور کنی . چطور می  تونه این حرفارو بزنه؟ همیشه یه آلبومی هست و تلویزیون هم که همیشه سر جاشه. به پدر و مادرت می گی که اونا احمقن و این اتفاق ها تا چند روز دیگه به محض اینکه اون رییس جمهور عوضی رو عوض کنن، تموم می شه.

مادرت می گه دنیا داره نابود می شه. بمب می اندازن. پدرت میگه مرض و اشعه در سراسر کشور پخش می شه.

تو قاطعانه داد می زنی که نه در لس آنجلس.

مادرت همه روزنامه ها رو با هم بلند می کنه و نشونت می ده. روی جلد همه اونا ها با عکس هایی راجع به جنگ و وضعیت خراب مملکت که لس آنجلس هم  جزوشه نوشته.

احساس بیماری و گیجی می کنی. می خوای بدونی چیکار کردی که مستحق چنین مجازاتی شدی و چطور کسی می تونه قبل ازاینکه تو شانس انجام کارهایی که برات خیلی مهمن داشته باشی اینکارها رو انجام بده.

دو روز بعد پدر و مادرت در مورد زنده موندن حرف می زنن و ظرف ها را با آب پر می کنن.

پدرت نگران خاموشیه. تو اتاق نشیمن نشستی و مات موندی که چرا خدمتکارها دیروز از خونه رفتن و اینکه دستیارت بهت زنگ می زنه یا نه؟

تنها وسیله ارتباطی با دنیای بیرون رادیوست و بین فریادها و دعاهایی که از همه ایستگاه های رادیویی پخش می شه، گرفتن خبرهای موثق خیلی سخته. در ایستگاه پاپ، دی جی میگه این مسئله زمانه.

پدرت می گه مو ج ا ام رو بگیر چون اون کانال لعنتی بهتر می گه.

گزارش های مرگ و خرابی رو در سراسر کشور می شنوی و تنها چیزی که می تونی بهش فکر کنی اینه که امیدواری لس آنجلس طوری نشده باشه. حتی بعد از شنیدن گزارش مرگ مردم توی ماشین به دلت بد نمیاری و به مسابقه ماشین رانی فکر می کنی نه به چیزهای کثیفی مثل جنگ و بیماری و مرگ.

چطور می شه جایی به زیبایی هالیوود خراب بشه؟ تو میگی هیچکس به لس آنجلس کاری نداره و پدرت حتی نگاهی هم بهت نمی اندازه.

وقتی اون شب برق ها رفت، چشم هات پر از اشک شد و شمع های عطری رو که برای موقعیت های خاص نگه داشته بودی، روشن کردی. رادیو با باتری کار می کنه اما مگه عمر باتری چقدره؟

پدرت می گه صرفه جویی کن و اینقدر رادیو رو روشن نذار. بهش میگی خفه شه و اینکه تو می تونی هزاران باتری بخری. گوینده رادیو می گه بیشتر ساحل شرقی با دیترویت و شیکاگو تخریب شده. او میگه اشعه به سرعت به سمت غرب در حال حرکته و تو آرزو می کنی کاش یه نقشه داشتی، اینطوری می تونستی معنی حرف اون رو به وضوح بفهمی.

بجای اینکه نگران بشی لاک صورتی رو در می آری و پتی کور می کنی و ول نمی کنی تا اینکه از دستت می افته روی فرش و اونوقت تازه می فهمی که نمی تونی جلوی گریه ات رو بگیری.

صبح، پدرت می گه مادرت خیلی مریضه و اون خودش هم حالش خوب نیست. تو چشم تو بر می گردونی و می گی چند تا قرص بخورن اما تو دلت نمی تونی با ا حتمال مردن اونا و تنها موندنت کنار بیایی. می ری تو اتاقت و جلوی پنجره می شینی. حیاط خونه همون شکلیه که بود. تو اموال تو نه مرگ و میره و نه خرابی اما موندی که خارج از خونه تو چه اتفاقی افتاده.

بعد از ظهر، چهار صفحه طلایی و سه جایزه گرمی(1) رو به اتاقت می آری که بتونی خوب نگاهشون کنی. انگشتات روی جایزه ها دنبال اسمت می گردن و تو نمی تونی بفهمی چطور یه نفر که در مدت به این کوتاهی تونسته اینهمه کار مهم انجام بده دچار چنین مصیبتی شده.

تو یه ستاره ای، خدایا تو مستحق بهتر از اینایی.

پدرت توی هال تور رو صدا می کنه. به نظر مریض می رسه. صداش می شکنه و بین کلماتی که بکار می بره فاصله میافته. دلت نمی خواد روی قالی هال بالا بیاره اما دهنت رو می بندی. اگه بالا بیاره فردا مستخدم تمیز می کنه.

پتو رو تا چونه ات بالا می کشی و چشمات رو می بندی. حالا همینطور که تو جایزه گرمی رابه سینه ات نزدیک تر می کنی و چشمات رو می بندی صدای پدرت دورتر و دورتر می شه. فردا صبح بلند می شی و همه چیز روبراه شده. فردا در برنامه «شو امشب» شرکت می کنی و مثل همیشه جذاب خواهی بود. فردا دستیارت بخاطر اینکه زنگ نزده ازت عذر خواهی می کنه. فردا باز یه ستاره خواهی بود.

 

Grammy awards

پل سال خوشی را برای همه آرزومند است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:7  توسط پل  | 

 جوانا لی لند در مو نتی لپینی در جنوب رم زندگی می کند و به همه مفاهیم دنیای قدیم علاقمند است.مو ضوع مورد توجه او اغلب مفا هیم مبهم ‌داستان های انجیلی و اسطوره ای است.شمه ای از این علاقه را می شود در تک گویی های نمایشی این داستان مشاهده کرد.

از من نپرس عزیز، چیزی در موردش نمی دونم. همونطور که گفتم من فقط همسایه اونا هستم. این درسته. خونه سفید کوچک اون گوشه، اون خونه ای که یک درخت انجیر کنارشه و بله، من همه چیز رو دیدم. نه اینکه نگاه کنم. من فکر می کنم هرکی باید سرش توی کار خودش باشه اما یه آدم نمی تونه نبینه.اولش رفت و آمدها که به مریضی اون مربوط می شد، بعد مرد ن اش واون گریه ها و مویه ها. البته خوب من رفتم  تسلیت بگم، این درسته . من اونا رو دیدم که داشتن اون بره بیچاره رو از دهکده بیرون می بردن.  بعد توی قبر گذاشتن و روش رو پوشوندن.باید بگم دلم برای اون دو تا دختر سوخت....چی؟ بله، درسته. چهار روز بعد همه چی داشت به حالت عادی بر می گشت که یه جور کشیش، با یه دسته گل پیداش شد . لابد دخترا مخفیانه دنبالش فرستاده بودن. اون بالا اومد، می تونین تصور کنین  چه حرفایی می زد و بعد با هم رفتن اون بالا . مردم دهکده به سختی روی پاهاشون بند بودن. نه، من نرفتم.ترجیح دادم فقط شاهد باشم. امید بیخودی به مردم دادن درست نیست. اما اشتباه کرده بودم،‌نه؟!....کشیش اینکار رو کرد. اونا رو وادار کرد قبر رو باز کنن و اون رو فرا بخونن ، اینجور می گن. و اونا هم همین کار رو کردن. همه برگشتن ، دوتا دختر باگریه  برادرشون رو بغل کردن.نصف جمعیت با هیجان با هم ور می زدن. نصف دیگه یه وری نگاه می کردن وهنوز مطمئن نبودن. من خودم هم مطمئن نبودم که به این جابرسه.بعدش خوب... وقتی کشیش رفت و همه سر و صداها خوابید. من از خواهرهاش پرسیدم که برای مراقبت از اون کمک نمی خوان؟ نمی دونستن چطوری تشکر کنن. اولش فقط برای چند ساعت بود. ولی بعد صبح ها می آوردنش و شب ها می بردنش خونه. یه خورده که گذشت از من خواستن که اگه می تو نم... برای همیشه نگهش دارم. خوب منم قبول کردم. من یه بیوه ام و اونا... خوب، فقط این روهم بگم که اونقدرها به خاطر مراقبت کردن از یه چیز ناقابل به خودم افتخار نمی کنم. فکرشو بکنین! خدا پدرتون رو بیامرزه! البته مهم نیست ولی شما خودتون می تونین ببینین. بیشتر وقت ها اونجا می شینه. من باهاش حرف می زنم، خوب یه آدم به همراه احتیاج داره. اما اگه حرف نزنم.... نه، ناراحت نمی شه. فقط دوست داره تو آفتاب بشینه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:13  توسط پل  |