پیر ما سپیده نزده از خانه بیرون می آمد. کودک کبریت فروش سویش دوید و گفت: «کبریت.»
او به آتش نیازی نداشت پس به راه خود رفت. کودک زیر لب گفت:«ایکاش جهود بودی. اگر آن بودی همه این کبریت ها را از من می خریدی.»
آن پیرسوی کودک برگشت و گفت: «همه این ها از تو خریدم به شرط اینکه بر من آرزوی جهودی نکنی.» کودک در خیال خود دنبال معنای شیرینی می گشت که دندانهایش سیاه شد و ریخت و در میان بزرگترین گتوی جهان بیدار شد و من در میان بزرگترین گتوی جهان بیدار شدم و ما در میان بزرگترین گتوی جهان بیدارشدیم. بچه دندانهایش سیاه شد، ریخت و نقاب بر چهره کشید. زن در میان آوار نقاب بر چهره کشید. مردی میان آتش نقاب بر چهره کشید و من نقاب، و ما نقاب بر چهره کشیدیم. نقاب از میان کوچههای باریک گذشت و به شهر رسید. از شهرها گذشت، از مرزها گذشت و اینگونه جهانی که میخواست خودش باشد در مقابل جهان غیری که غیریت خود را از خودی او می طلبید، نقاب بر چهره کشید.
چه فشفه بازی باشکوهی وچه رقص زیبایی!
تمامی این آتشها را به جان خویش از تو خریدیم، هان! تا بر ما خیال جهودی نکنی.

