صدای موسیقی که قطع شد، مرد فهمید برق رفته است. پنجره را باز کرد نگاهاش از لابلای ماشینها و آدمهایی که به سرعت در حرکت بودند گذشت و بیاختیار رفت روی درخت هایی که چند صد متر آنطرف تر بالای تپه کنار هم قد کشیده بودند و بر آخری که از همه بلند تر بود ثابت ماند بعد انگشتهای دست راستاش را در موها فرو برد و سرش را به عقب خم کرد. حالا نگاه اش روی نوک درخت مانده بود.
خندهام می گیره. من و تو هر دو تنها هستیم برای تفرج سراغ تو می آیند و برای زجر دادن سراغ من. تفرج شان کنده تو را می سوزاند و عذابشان دل من را. می بینی؟ هر دو با یک آتش می سوزیم با این وجود هنوز هر دو سبزیم. باور نمی کنم، نه باور نمی کنم من را نبینی. هر دو در معرض دید هم هستیم . صدای اره کورمان نمی کند چون مهم نیستیم و این برای ما خیلی خوب است بله صدای اره فقط کرمان می کند و این مهم نیست چون یک چیزی می آید یکی را کور می کند یکی را کر، یکی را مهم می کند و یکی را نامربوط...
مشکل این سیم های بالای سر تو هست که من را آرام توی تاریکی فرو می برد البته تو به برق احتیاج نداری اما شاید یک روزی آب تو هم به برق ما وصل بشود و آن روز تو نمی توانی بی اجازه ریشههایت را پای صخره بدوانی، آنوقت به هم نزدیک تر می شویم چون فیوز هر دومان می پرد. من تاریک تر می شوم و تو تشنه تر.
اما حالا تو قدر این روزها را خوب می دانی و رو به آسمان بلندتر قد میکشی و عمیق تر خاک را می کاوی. البته... مرد مکثی کرد و دست اش را لب پنجره گرفت، سرش را بیرون آورد و به خودش گفت: البته می دانم کارت را خوب بلدی. اینجا من هستم که دارم کار تو را برای خودم معنا می کنم.
درخت از آن بالا ، وسط هیاهوی ارهها و آدمها نمی دانم با کدام چشم مرد را دید که کنار کندهاش زانو زده و چیزهایی زیر لب می گوید و نمی دانم با کدام دهان قهقهه زد.
مرد بلند شد و کمی از درخت فاصله گرفت اینقدر که بتواند سر سبز درخت را ببیند که زیر باد آرام تکان می خورد. به دور و برش نگاهی انداخت و دوباره به حرکت برگها خیره شد. بعد خندید و گفت:... نه، هیچی نگفت. سرش را پایین انداخت و رفت... اما نه، جایی نرفت فقط یادش افتاد که نمی تواند جایی رفته باشد. به خاطر همین برگشت پشت پنجره اتاق، یعنی صدای موسیقی که بلند شد یادش آمد که دور و برش روشن شده و می تواند یک استکان چای برای خودش بریزد.
مرد از اتاق بیرون رفت، اما درخت را صدای ارهها به خود آورد، صدای ارهها و بوی چوب سوخته...

صورت ات سرخ شود از سیلی و سرخ کنی صورتی را که همین چند روز پیش با او عهد بسته بودی و پاره کنی تورهای سفید لباسی را که از شوق پوشیدن آن ساعت ها دور خودت می چرخیدی و بشکنی بلورهایی را که با هزاران امید از گوشه های شهر خاک گرفته جمع کرده بودی و بروی و بیایی و بگویی نمی شود و قبول نکنند و .......
