ازدور آتش را می توانستی ببینی و سایه لرزان پنج مرد را گرد آن که گاهی زبانه می کشید و گاهی روبه خاموشی می رفت. سوز سرما بازی غریبی داشت. قبیله در خواب بود.
رییس بزرگ چپق اش را در دست فشرد و نگاه از آتش به سوی شاعر گرداند و گفت:«دیریست زمستان از قله ها به جنگل فرود آمده و نمی رود و برکت رفته و شکار نیست.»
جادوگر چشم از آتش برگرفت و گفت:«چونکه خرس بزرگ در خواب است».
میهمان لبخندی زد و گفت:«خرس بزرگ هیچ وقت بیدار نمی شود، پیکر بیجان اش را دیدم با نگاهی که هنوز از آخرین جدال خشمگین بود و پنجه هایی از چوب خشک داشت.»
شکارچی روبه سوی میهمان کرد و گفت:«هرگز خرس بزرگ را شکار نکرده ام و نه از پدرم شنیده ام که شکارش کرده باشد و نه او از پدرش و نه هیچکس از تبار ما که از جدالی چنین بزرگ سر بلند بیرون آمده باشد.»
جادوگر گفت:«چون که خرس بزرگ در خواب است وبرای بیداری قربانی می طلبد.»
شکارچی به چادرش رفت و گوزنی با حلق خون آلود کنار آتش انداخت و رو به جادوگر کرد و گفت:«شکاریست از راه های صعب، آیا می پذیرد تا از آتش بگذرانم و برکت دهیم؟»
جادوگر لبخندی زد و گفت:« با این فدیه حتی یک درخت جوانه نخواهد زد.»
شکارچی پرسید:« واگر صد گوزن بیاورم؟»
جادوگر سرش را دوبار بالا برد. شکارچی نومیدانه به آتش خیره شد.
رییس قبیله پکی به چپق اش زد و پرسید:«به کدام شکاربیدار می شود؟»
جادوگر زیر لب زمزمه کرد:«شاید خودش...، شاید خودش... و به شکارچی اشاره کرد.»
شکارچی گفت:«هرگز از شکاری چنین برنخواهم گشت و نه از پدرم شنیده ام که کسی بر گشته باشد و نه او از پدرش ونه هیچکس از تبار ما.»
شاعر روی از آتش بر گرفت و به مه خیره شد.
رییس پرسید:«چه می گویی شاعر؟»
شاعرنگاه از مه برگرفت و زیرلب خواند:
« خرس بزرگ در خواب زمستانی خود بود. دو فرشته از اومراقبت می کردند.
یکی او را به راست می غلطاند و دیگری به چپ.
خرس در خواب زمستانی خود خوشحال بود و انگشت اش را می مکید.
تا خواب دید که کندوها از شاخه های درختان بالا و بالاتر رفتند و محو شدند و به انگشت اش هیچ عسلی نیست.
تا خواب دید که شب است و او د رخواب است. زمستان است و دیگر هیچ فرشته ای کنار او نیست.
تا خواب دید که هوا روشن نمی شود. رودخانه ها منجمد شده اند و خروس نمی خواند.
خرس بزرگ در خواب زمستانی خود دید که هرگز از خواب بیدار نخواهد شد.»
جادوگر به شاعر اشاره کرد و گفت: «هم اوست، خودش...»
میهمان پرسید:«یعنی چه؟»
رییس قبیله از جای برخاست و خنجر مقابل شکارچی انداخت. شاعر نیشخندی زد و میان آتش نشست.
قبیله هنوزدرخواب است.

