تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

  کنار باغچه زیر درخت بید که شاخه هایش روی زمین کشیده می شد صدای پایی  شنیدم  نزدیک و نزدیک تر شد و من ازد ور دیدم که به طرف ام می آید. تا یک روز خیلی نزدیک شد و خانه ام را پیدا کرد. قد بلندی داشت ، شانه های سترگ، چشمانی که از دورها نگاهم می کرد. زانو زد و با دست های بزرگ اش شروع به کندن خاک کرد. با عجله خاک را از روی صورت ام کنار زد. نسیم خنکی به چهره ام خورد . نگاهمان در هم پیچید. از زیر خاک بیرون آمدم. به راه افتادیم ... یک بار که دوشادوش هم راه می رفتیم بازوی راستم در بازوی چپ اش نشست و به سویم  کشیده شد آنقدر که کاملا" در او جا گرفتم.  دست هایم از بازوانش بیرون زد . صورت اش نقابی شد مقابل صورتم. موهایش را شانه می زنم. دندان هایم را مسواک می زند. شیطنت می کنم. فریاد می زند. چشم هایش جمله هایی را که گوش هایم می شنود پایان بندی می کند. اما هیچ کس نمی فهمد وقتی کنارم نشسته و نگاه ام می کند  آینه است که تصویر او را نشان ام می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:44  توسط پل  |