تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

Lines and Mounts Art Print by Robert Rosenthal به هرآینه‌ای نگاه کنی نقش تو در آن نیست. ازدحام زیاد است . همه به جستجوی درگوشه های تالار را می گردند.  تالار فقط یک دردارد . دو نگهبان دو سوی در ایستاده اند. به در هجوم می بری تا خارج شوی. دو نگهبان با هم دست می دهند می شود کلونی استوار. ما همگی پشت آن ازدحام کردیم. زیردست‌ها حفره‌ای بازاست شبیه همان حفره‌ای که سر در اتاق‌ات کنده‌ای. خم شدیم و به نوبت از آن گذشتیم . بیرون، اتاق بزرگی است وهرگوشه‌ از اتاق دهلیزی. در یکی از دهلیزها می دوی.انتهای آن پله هایی است که بالا میروی از آخرین پله به زور سرک می کشی آن بالا کسی ایستاده و دستهای‌اش را به پشت گره زده،تقاضای کمک می کنی، پاسخی نمی آید. دست ها را به لبه حفره چنگ می زنی خودت را بالا می کشی با یک دست پاشنه پای‌اش را می گیری و تکان می دهی. فریاد می‌کشی . پاسخی نمی‌آید. ناچار دست دیگر را به پای‌اش چنگ می زنی و می رسی کنارمجسمه‌ای به ارتفاع دو متر که دست‌های سنگی‌اش را پشت کمر گره زده .  جلوی مجسمه میوه و هدایا در سینی‌ها‌ی بزرگ می بینی که می رسد به بنای چهار گوشی با سه در، یکی مقابل یکی به سمت چپ و دیگری سمت راست. از در روبرو گروهی خارج می شوند. به طرف یکی از آن‌ها می‌روی.همه‌ می‌ایستند. می پرسی: این مجسمه کیه؟ می گوید: قدیس شهر، صد ساله که حافظ این شهره . می‌پرسی: چی کار کرد که شما به مقا م قدیسی قبولش‌ کردین؟ یک صدا می گویند صد سال با کسی دست نداد تا همه‌ی درها تو این شهر باز باشه. هنوز آن جا ایستاده‌ای . به هر آینه‌ای نگاه می کنیم نقش تو در آن نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:18  توسط پل  |