تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 

 صداي غرشی او را به خود آورد. بیدار شد ودر نسيم خنك لغزید.  بر بام خانه ایستاد . متروك با حياطی گرد و دیوارهای آجری بلند. در گوشه سمت راست اجاقی کنده بودند. دو طبقه بود با اتاق‌های متعدد كه پنجره‌های آن ميله‌های آهنی سياه داشت. خانه‌ای که از پله‌های چوبی شکسته‌اش بالا  رفت، بر پله‌ی آخرش فریاد کشید. خانه‌ای که صدای خودش را در آن  شناخت، صدایی که از اعماق قرون و اعصار می شنید. هر نقطه فضایی باز بود که او را در خود می بلعيد و او مدام از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر می نگریست. چشم‌های او در حجم‌های ناشناخته گم می شد. زنی در خانه می‌سوخت و با موهای بلند تاب دار و لباس سفيد در سرسرا می دوید.  اینقدر چهره‌اش فرو ريخت تا بیدار شد، زن اما هنوز با لباس سفيدش خواب بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:42  توسط پل  | 

                                                                             

  پایین که آمد پایین آمدم. مدت زیادی روی پیاده رو به سربالایی خیره شدم. پژوی قهوه‌ای را که دیدم معطل نکردم. یک لحظه انعکاس نور روی شیشه عنیک راننده را دیدم و بعد درد وحشتناکی همه وجودم را گرفت. پرتاب شدم و درد قطع شد، بدن‌ام را حس می کردم اما یک جوراحساس خاصی مثل این که تمام بدن‌ام خواب رفته بود و مورمور می شد. وقتی روی سنگ فرش مردم، بی جانی یک شیء بی جان قوی ترین احساسی  بود که از بدن‌ام داشتم . بعد اوج گرفتم. کف خیابان قرمز بود. آدم‌های زیادی دورم را گرفته بودند. راننده از ماشین پیاده شد، رنگ‌اش سفید شده بود. دل‌ام برایش  سوخت؛ عجول‌ترین راننده‌ای که بیشتر از نیم ساعت انتظارش را کشیده بودم!. برای رسیدن سر قرارش عجله داشت؛ برای رسیدن سر قرارم عجله داشتم. چقدر باید برای رسیدن سر قرارعجله داشت؟! فکر کردم ازهیاهوی آدم‌هایی که دورم را گرفته‌اند احساس خفگی می کنم. چقدر باید احساس خفگی می کردم؟ نمی دانم، فقط فهمیدم که نه احساسی وجود دارد و نه خفگی. از جمعیت فاصله گرفتم. از آن بالا مثل لکه‌های سیاهی بودند که دور لکه ی قرمزی راگرفته باشند. سبک شدم. چشم ام به دکه روزنامه فروشی افتاد، پسری با موهای مجعد و چشمان خسته با عجله اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و روزنامه را برداشت. فهمیدم که هم الان صفحه نیازمندی‌ها را بازمی کند، چقدر باید صفحه نیازمندی‌ها رابازکند، چقدرباید صفحه نیازمندی ها را باز کنم !. دوست داشتم پشت سرش راه بروم و همان موقع پشت سرش بودم. مدتی راه رفت، مدتی راه رفتم. توی باجه تلفن با چند نفر تماس گرفت، توی باجه تلفن با چند نفر تماس گرفتم؛ چقدر باید تماس بگیرم؟. سه سال بود که دنبال کار می گشت، چقدر باید دنبال کار بگردم. سه خیابان جلوتر به خانه رفت،سه خیابان جلوتر به خانه نرفتم و اوج گرفتم روی پشت بام، از آن جا پریدم و فرو رفتم توی زمین، چقدر توی زمین راه رفتم، چقدر توی زمین راه رفتیم؛ تا از آن بالا سر در آوردیم. درست سر چهارراه بود؛ دلار، مارک، فرانک خریداریم. ده قدمی به جلورفت و برگشت، تکرار می کرد و تکرار می کرد و تکرار می کردم! چقدر باید تکرارمی کرد؟ چقدر باید تکرار می کردم؟! خسته شد، خسته شدیم. مثل همیشه سوار موتور شد ازمیان ازدحام ماشین‌ها رفت تو پیاده رو؛ هنوزبا رقمی که می خواست سقفی روی سرش باشد فاصله داشت، داشت  حساب می کرد، داشتم حساب می کردم. چقدر باید حساب می کردیم واز پیاده روها می گذشتیم؟ خسته شدم و اوج گرفتم؛ پیرزن کالسکه دستی اش را روی زمین می کشید. چقدر باید کالسکه دستی‌ام را پرمی کردم؟ چشم به راه دختر و نوه‌هایش بود. پاهایش تیر می کشید، نه! پاهایم تیر نمی کشید! خنده‌ام گرفت و اوج گرفتم. دخترک می ترسید و زیر درخت‌ها آرام قدم می زد؛ از آن زاویه که می دیدم اش دقیقا" خودش را قایم کرده بود، نگاه‌اش کردم و دیدم که حالاحالاها باید خودش را قایم کند، اما من دیگر خودم را قایم نمی کنم و چه خوب است که آدم خودش را قایم نکند و در آسمان بچرخد و هر جا که خواست همان جا باشد. اما کجا؟ باید کجا می‌ رفتم؟ دخترک کنار اتوبوس هم همین را ازخودش می پرسید و پسری که روبروی ترمینال کمین نشسته بود سوال او را حدس می زد و می خواست برود و جواب قانع کننده‌ای به او بدهد و من دختر رامی دیدم که قانع می شد وبعد می فهمید که بیخودی قانع شده است!. چقدر باید بفهمم که بیخودی قانع شده ام و تا کی روبروی ترمینال کمین بکشم؟ تریلی از سربالایی به سختی بالا می آمد. راننده عرق کرده بود و تشنه بود؛ چقدر باید تشنه توی جاده‌ها می چرخید، چقدرباید دورخودش می چرخید، چقدر باید دور خودم می چرخیدم. فکر کردم به چرخش‌اش پایان بدهم، فکرکردم به چرخش‌ام پایان بدهم، همان جا دراز کشیدم. چرخ‌های سنگین را که از روی‌ام  می گذشت دانه دانه می‌شمردم، چقدر باید می‌شمردم؟. اما درد نکشیدم، اما نمردم و ماشین زوزه کشان رفت!. چرخ و فلک بالا که رفت بالا رفتم؛ از بالا رفتن خسته شدم، چقدر باید بالا می رفتیم و شهر بازی را می دیدم که با چراغ های رنگا رنگ‌اش می د‌رخشید. بچه ها جلوی باجه‌ها پا می کوبیدند و مادرها کشان کشان آن‌ها را می‌برد‌ند؛ چقدر باید کشان کشان می رفتم؟. اسفالت ها از روی شهر بازی رد شدند و شهر بازی شد اتوبانی با دو باند عریض و من رفتم زیر اتوبانی با دو باندعریض و ما رفتیم زیر اتو بانی با دو باند عریض. ماشین‌ها از روی ما می گذرند. بعضی  به راست و بعضی به چپ! چقدر باید این زیر مدفون باشیم، چقدر باید ازهم بگذریم؟ پژوی قهوه ای هنوزعجله دارد و من هم عجله دارم. پژوی قهوه‌ای روی چرخ و فلک می چرخد و من زیر آن چقدر باید زیر این چرخ و فلک بمیرم، چقدر باید زیر این چرخ و فلک بمیرد، چقدر باید زیر این چرخ و فلک بمیریم؟!...

 

برگرفته ازروزنامه اعتماد5شنبه25آبان1385

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:24  توسط پل  |