نويسنده ساعت نه صبح يك روز تعطيل به دنبال خوانندگانش مي رود. تا ساعت دوازده ظهر زنگ بسياري از خانه ها را مي زند. از ساكنان هر خانه دعوت مي كند از حاضران داستان اش باشند. تعداد كمي داوطلب مي شوند، بقيه وي را ديوانه خطاب مي كنند. حق دارند. او ساعت چهار بعد از ظهر به خانه دوست اش مي رود. مردي حدودا" سي ساله، سبزه، قدبلند با نگاهي تيره و عبوس و بسيار نگران و عصبي. نويسنده و دوست اش با حاضران به بيمارستان مي روند.
در چهره زن، تنها دانه هاي درشت عرق را مي بيني. دست هايش از دو طرف تخت آويزان است و فرياد مي زند. دكتر پيكر گرمي را با دست هايش آرام مي كشد، به موازات اين كشش فرياد زن بلندتر مي شود. دكتر حس مي كند آرشه ي سازي را بر رشته هاي نامريي آسمان مي كشد، رشته هايي كه يك سرشان ميان دست هاي او و سر ديگر در خلا’، در ناكجا رها مانده و او سعي مي كند آن سر را با دست هاي خونين اش بگيرد. هر بار تلاش او اوج مي گيرد، صداي ساز با آواي حزين و دلخراشي بالا مي رود. «آروم باش. آروم باش. به خاطر خدا طاقت بيار. زور بزن.»
و بر قله بلندترين آتشفشان جهان كودكي به جستجوي پرنده اي رنگين، وقتي به تهي باغ پا گذاشت، رها شد. نقطه اي سياه از ميان توده ستارگان گذشت، در تنوع مستي آور رنگ ها هم الان مي خواهد بخندد اما صداي فريادها او را به درون مي كشد. مي خواهد گريه كند اما مانده در حفره سياه تاريكي كه انتها ندارد و بر ديواره هاي آن، اگر بشود نام آن را ديواره گذاشت نقش هايي از گياهان، پرندگان و طرح هايي هندسي كه از هجوم استالاگميت ها شكل عوض مي كنند او را در بر گرفت و ميان اين خالي، تنديسي از صورتی مثالي، كودك را به سوي خود خواند. دهان باز مقابل اش گشوده شد. كودك ترسيد اما پيش از تسخير ترس، دهان بزرگ با شكلكي توجه او را به خود جلب كرد و به زباني كه كودك هنوز آن را ياد نگرفته بود گفت:«گمان مي كنم ديگ را من سفارش داده ام. همين قدر در خاطرم مانده كه گفتم سيصد و شصت هزار كيلومتر عمق و سيصد هزار كيلومتر پهنا داشته باشد. يكي از ما سفارش را گرفت شايد آن كه سفارش را گرفت همان سفارش دهنده بود. آيا من سفارش دادم؟ وقتي از قرن ها بگذري، همه چيز، يك ثانيه مي شود. حساب روز و شماره عمر و اين چرنديات از دست ات در مي رود. تمام اين يك ميليون سال پهناي خميازه اين بغل دستي من است تازه آن هم ا گر اين قدر دهان اش را باز نكرده بود چانه اش درد نمي گرفت. عجله كرده بود، عجله كرده بوديم، عجله كرديم. خودت خواستي، حالا من يا هر كس ديگري ديگ را سفارش داده باشيم چه فرقي مي كند. شايد هم خودت نخواستي، شايد هم كس ديگري به جاي تو خواست، كس ديگري كه در تو تصميم مي گيرد. تو به جاي خودت حرف مي زني، اما او به جاي تو عمل مي كند . او كيست؟ جماعتي از ما؟ هه هه… امكان ندارد. كار ما در مجلس عزا سخن گفتن با مخاطبي است كه مرده، اين كار هميشه از ما سر مي زند. مي گويم هميشه، اما نمي دانم اين هميشه آغاز و انتهايش كجاست. حالا فرض كن انتهايش اين ديگ كه جلوي پاي من است، همين كه حلواي تو را در آن مي پزند، با اين ملاقه اي كه دويست و نود و هشت هزار كيلومتر طول دارد و ما آورديم گذاشتيم اش روي آتشفشان وزوو. بيچاره فرو رفت و تبديل شد به يك تپه اما دود و دم و آتش اش را زياد تر كرد و ما حسابي كيف كرديم. همين طور قل قل كرد تا بوي حلوا همه جا را برداشت. مي گويم بوي حلوا، ما كه حلوا نمي خوريم. اين سور مرگ گرفتن هم عادت خود توست. گفتيم ختم ات را به سبك خودت بر پا كنيم. مي شنوي؟ ما كه خودمان نمي شنويم اصلا" شنو ايي براي ما مفهوم ندارد حتي اين مفهوم هم كه ميگويم يك چيزي از جنس در هم جوش خود توست. نمي فهمم الان چرا حاضران مي خندند ما كه خنده نداريم، اين هم يكي از تظاهرات هستي توست. هستي اي كه الان وجود ندارد. ما عادت داريم، بالاخره بايد قبول كني كه ما هم يك عادت هايي داريم كه در مجلس ختم مرده فقط با متوفا سخن بگوييم و گرنه اين جا حاضراني دور من جمع نشده اند. چرا اين قدر جسدت را كش و قوس مي دهي! خودت را به زحمت نينداز. حاضران فقط مي توانند تو باشند. هميشه هم همين طور بوده، شنونده خودت، گوينده هم خودت بودي حالا مثلا" يك بار شد كه يك درخت بيچاره را به مجلس عزاي دوستان دعوت كني؟ البته بي انصافي نمي كنم، اين امر امكان نداشت چون تو چنين امكاني برايش قائل نبودي يا بايد زير سايه اش مجلس عزا مي گرفتي يا با اره ات بر قبرش نوحه مي خواندي. طفلك بيچاره، پوست تن اش ورق ورق دايم زير دست و پاي تو بود تا تو روزهايت را روي اش عق بزني حالا چرا درخت! همين آتشفشان وزوو اگر يك بار از زرزر تو خسته نشده بود و شهر پمپي را به آتش نكشيده بود به يادش مي آوردي؟ حالا همين الان هم يادت آمد؟ روي خاك را هم كه نگاه كني دنبال جاي پاي خودت مي گردي. اصلا" اين خاك هم براي تو مال و مكنتي است كه پيكر خوب رويان و كله ي دانايان را در خودش جا داده. اين حرف ها را تو گفتي ها! تا آن جا كه يادم مي آيد بين شما خوب رويي نديدم يا هيچ چيزي كه در مقابل اش بخواهم چيز ديگري بگذارم. از دانا كه ديگر حرف نمي زنم. اين همه خط نوشتي نفهميدم منظورت از دانا چيست؟ بغل دستي ام گفت: دانا كسي است كه منفعت خودش را بداند. حالا اين منفعت چيست گمانم يك چيزي كه به درد يك جاهايي بخورد يعني يك چيزي به تو برساند پس توانا بود هر كه دانا بود. اين را گفتم كه يادت بماند. مي بينم كه كم كم داري تكان مي خوري. زود بايد بروم و گرنه هم الان بلند مي شوي دم مسيحا به من نسبت مي دهي. مي گويي زنده ات كردم. بلند شو، سرد مي شود حلوا، بلند شو حلواي مرگ ات را بخور.»
دكتر ضربه اي بر پشت كودك زد. صداي سرفه اي خفه همراه با گريه بچه در اتاق پيچيد. مرد كه دو ساعت و نيم در صحنه به خودش پيچيده بود به طرف اتا ق مي رفت كه دكتر بيرون آمد و گفت: «پسره، مادرش هم سالمه.» پدر نفس راحتي كشيد و نويسنده سيني خالي را به طرف حاضران گرفت: «بفرماييد با شيريني خودتان بخوريد، آرد و روغن و زعفران اش را هم خودتان پيدا كنيد.»

