ازچهارراه تا انتهای خيابان ماشینها در هم گره خوردند و آسمان دود را پس زد و دوده نشست بردرختانی که سرخم کردند. چراغ سبزشد . ماشینها حرکت نکردند و کنارخط عابر پیاده عابرها مجسمههايی شدند کرازهياهو و گم شده درسکوت. چراغ قرمز آن طرف چهارراه، سلانه سلانه از خط عابر پیاده گذشت و پیچید به خیابان دست راست. رفتگر که از ته خیابان می آمد چراغ را که دید گاری پراززباله را که به سختی میکشید ول کرد و گاری سرخورد و رفت تا بخورد به دیوارو دیوار بگوید لعنت به کسی که در این مکان زباله ریخت. قرمز، کنار درختان مکث کرد. باد نمی وزید، چه می وزید که درختان سرشان رفت توی هم و درگوش هم پچ پچی کردند و از ریشه در آمدند و سقوط کردند جلوی پای قرمزوهرچه سبزی بود گم شد ازهر گياهی به جز تاك كه آن هم زرد كرد و شراب، قرمز نشد از آن پس و زوجها دست هم رها کردند واعداد، فرد شدند. قرمز خسته نمی شد از رفتن وهر که بیرون می آمد از خانه می ماند در قرمزی وقرمز می تاخت روی صورتاش و از کوچههای باریک می پیچيد روی سکوها و ازمجسمهها می گذشت و میتابيد درآب جوی که حالا جاری شد. چراغ، لب آب ایستاد و آب هر چه سکه را که غل می خورد عق زد و برق نقرهای زد همه جا. قرمز مکث کرد. زرد چشمک زن نشد كه هيچ، قرمزی تندتری گرفت و هرچه سياه بود از آسمان ریخت بر سرش. طوفان شد و سیاهی چرخید. تو گفتی: «هم الان سیارهای، ستارهای زاده می شود از دل این خالی بزرگ» و من فكر كردم «قرمز گم می شود و می رود در این سیاهی» اما چراغ مکث کرد و باز قرمزتر شد و تور قرمزی پرت کرد بر سیاهی و سیاه با لکههای قرمزی درخشید، تکان نخورد و حرکت نکرد و چراغ بازسلانه سلانه رفت و گذشت از سياهي. کرکرهها را پایین کشیدند و بی حرکت جلوی مغازه ایستادند. نئونها فرو ريختند و حيران شدند آنها كه به لامپهای نئون نزديك می شوند و حيران شدند آنهايی كه دور چراغهای رنگی مي چرخند. قرمزآرام از میان آنها گذشت و از شهر بیرون شد. ماشینها در جاده ترمز کردند و شدند صف طویل بی پایانی که چراغ ازمیان آنها گذشت و قرمزاز كنار کوهها كه گذشت ریزش کردند وهرچه دشنه و قمه و کارد و تیزی بود از پشت این چراغ بيرون آمد. دشنه ای به دریای سیاه افتاد و دریای سیاه، سرخ شد از آن روز و هر چه آب صافی که از چشمهها بیرون می آمد یا از دل کوه و هر چه بی رنگ بود به چراغ که رسید سرخ شد و قرمز آنقدر در سیاهی چرخید و قرمزی پخش کرد که از آن روز خون قرمز شد و پیش از آن هركه ازمادر زاد خوناش زرد بود و چشماش زرد بود و پوستاش زرد. جماعتی بودند و يرقان از چراغ زرد قبلی كه چشمک می زد و هیچ کس نمیدانست با این زرد چشمک زن برود یا نرود، بماند یا نماند و ربع مسکون در انتظارسبزماندند تا بتوانند بگذرند و ببینند و ماهیها در جستجوی سبزهستند که اینقدر ول نباشند دردریای سرخ و خون دل نخورند و کشتیها لنگرهاشان زنگ زد وقرمزماند تا قرمزترشد و چراغ رفت بالا، روی برج دریایی و دايم آرام می چرخد و نور قرمزاش را پخش می کند بر این دریای قرمز.
و پيش از اين جنگلها سبز بود و كوهها و دشتها سبزو آدميان.آب، سبزمی آمد و سبزمی زاد از سبزی و هر چه میگذشت سبز میخواست از سبزی تا آدمی حصار كشيد بر سبزی و همه از آن خود خواست پس آدمی خشم گرفت برحصاروحصارخشم گرفت بر آدمی و قرمز زاد. درهها صاف و خاك قرمزشد و زمين از گرما به سرخی زد و جنگلها گم شدند و رودها گم وكويردرعطش خويش سوخت وانسان به خواب رفت ازعطش و فرو رفت در رويای سبزاما قرمز بر دروازه رويا ايستاد و رويا فرود نتوانست آمد برزمين تا سبز بيايد و ببالد و بماند و قرمز پس پشت را كه روشن میكرد قرمزمی شد و سبز به پيش رو كه می نگريست قرمز می ديد واين گونه همه پشت سرسبزشد و همه پيش رو قرمز و چراغ تا تابيد، درخويش قرمز ديد، سبزنشد تا بگذرد ازخويش.

