وقتی از آسمان نگاه کردم، سیاهی موهایش را دیدم که پرپشت بود. یادم می آید که نوک پنجهی پای چپاش را بالا برد، انگشتهایش را منقبض کرد و نقش زمین شد. تکانهای غیرارادی می خورد. اول کمرنگ شد و بعد محو. قبل ازاین که بیفتد، چیزی دیدم که روی کمرش میدرخشید. وقتی افتاد، واضحترشد و وقتی محو شد چیزی جز آن باقی نماند.
کمربندی که سگکاش می درخشید، همان که روی کمر باریک و کوچکاش میبست. رقاصه یک شیئی است؟ کمربندی قدیمی که از زمان دوری به جا مانده با سگکی زنگ زده. می گویند طلاست. سگک کمربند را مثل چاقویی دیدم که جلوی نورخورشید گرفته باشند.
آن که سقوط کرد شاید.... ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:18  توسط پل
|

