تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

 

 

  دوسوي كوچه ي باريكي كه جوي  لجن به سختي ازميان آن مي گذشت، خانه هاي يك طبقه با سقف هاي كاه گلي در امتداد درخت ها صف كشيده بودند.  درخت هايي خشك و بي برگ كه بر تنه ي هر كدامشان هزاران علامت كنده شده بود، قلب هاي سوراخ با تيرهايي كه معلوم نبود كدام شكارچي ناشي به جانب هدف رها كرده است. اعدادي كه در حساب و كتابي نامعلوم با اسامي ناشناسي جمع و تفريق شده بودند.

او كه  بر بام  يكي  ازاين خانه ها  نشسته  بود، رمق  سخن  گفتن  نداشت و فكرش  در جستجوي  كلمه ا ي بي بازگشت گم شده بود، كلمه اي كه اگر مي خواست تلفظ  كند جز آه كوتاه و مبهمي نمي شنيدي .

 سرنوشت گاهي بعضي  كلمات را براي انسان تكرار مي كند. اين كلمات به صورت احساس ها و اشياء جان مي گيرند. حركت مي كنند و هجوم مي آورند مثل تاريكي كه معلوم نيست تا انتهاي كدام جهنمي بال هايش را گسترده است و كلمه براي او هر روز شكل عوض مي كرد. گاهي تبديل به انبوه موهاي روي بالش مي شد. روز ديگر خشمي  كه  بدن اش را خيس عرق مي كرد. يك  شب  كابوس  مي شد  و همراه اش  مي  رفت  تا درامتداد خيابان هايي كه انتها نداشت گم شود. گاهي تبديل به درد شديدي مي شد مثل اين كه از دو سو استخوان هايت  را بكشند و شب ها، تنها  در لحظه هاي  كوتاهي  كه  به  خواب  مي رفت مي توانست آنقدر نيرو بگيرد كه  بقيه اش  را نخوابد و خراشيدن، تكرار ديگر كلمه بود. چيزي درون اش را مي خراشيد و تا درد بي پاياني اوج مي گرفت كه غايت اش براي او مردن بود و مرگ لبخند مبهمي بر لب او  رسم مي كرد چرا كه  به ياد كلمه ي ديگري مي افتاد: آرامش، سفيدي مبهمي كه فكر مي كرد درون آن گم مي شود. كلمه اي نامعلوم كه با هجوم كلمات ديگر مثل حباب روي آب محو مي شد. در پس اين سپيدي چيري نبود جز له شدگي، زخم خوردن مداوم، سرگيجه اي بي پايان كه تن او را ذره ذره تا پوسيدگي و فساد هدايت مي كرد و او در هجوم اين كلمات از حالتي به حالت ديگر مي رفت. مدام به سينه اش دست مي كشيد.

 عرق سردي  كه به  تن اش مي نشست آزارش مي داد. چشم هايش مي سوخت  و روي يك خط مستقيم نمي توانست راه برود. با اين همه خود را به اتاقك كوچكي كه كنار بام بود رساند، به طبقه ي پايين رفت و از روي رف يك حبه قند در دهان اش گذاشت. حس كرد  آرام تر شده است. تمام شب از بي خوابي به خودش پيچيده بود. از خانه بيرون رفت. سربالايي كوچه به ميدان بزرگي ختم مي شد و آن سوي ميدان، كنار گذرگاه خاكي، عمارت بزرگ سربه آسمان مي ساييد. طبقه ي همكف آن پنج برابر كل آبادي را در خود جا مي داد. سقف هاي هر طبقه با ماه و ستاره هاي ديگري تزيين شده بود برآسمان هايي كه با آسمان او فرق داشت. از پنجره هاي آن هجوم نور به سقف هاي گرد تو سري خورده امان نمي دادند كه روي پا بايستند. هجوم نور از اين بنا  چنان شديد بود كه هيچ خانه اي تاب سنگيني آن را نداشت. در طبقه ي همكف اين عمارت زن ها و مردها دور ميز نشسته بودند و گويا دردهايشان را با لقمه هاي فروناخورده كه بر بشقاب هاي مثالي نشسته بود فرومي دادند و آن روبرو تمامي ديوار، آكواريومي بود با ماهي هاي رنگارنگ. اره ماهي با شكوه، كه با دوستان اش مي تواند يك گاو را در چند ثانيه قطعه قطعه كند در كنار عروس ماهي سفيد با لباس چين دار و زيبايش  شاعرانه غوطه مي خورد. كوسه ماهي هاي بزرگ  با  يك چشم  زاويه ي كج و مبهم  گوشه ي آكواريوم را مي ديدند و با چشم ديگر جوان هاي افسرده اي را  كه فنجان هاي قهوه ي پرخامه ي شان را به آرامي هورت مي كشيدند.جلوي آكواريوم سكوي بلندي بود كه مردان دست به سينه، مراقب ماهي هاي نادرو كميابي بودند كه ذره اي تغيير دما ممكن بود به مرگ يا بيماري يكي از آن ها منتهي شود. فضاي دور تا دور عمارت چراغاني شده بود. به زحمت مي شد از ميان آن همه نور اين بناي عظيم را تشخيص داد. به لامپ بزرگي خيره شده بود و در نور سفيد دست و پا مي زد. براي آن كه خفه نشود سرش را  پايين  انداخت.  همراه جماعتي كه  درون عمارت مي رفتند داخل شد. نگهبان سرگرم گرفتن انعام بود و انعام ها را به صورت كاغذهاي رنگي در شكل هاي مختلف به طناب ها آويزان مي كردند. داخل عمارت شدت نور به او امان نداد كه اين همه فضا را ببيند. گاهي وقت ها نورآنقدرزياد است كه فقط مي شود گارسون را ديد. به خاطر همين او به طرف گارسون رفت.

 «ببخشيد... امكان داره يك بشقاب غذاي گرم به من بدين، هرچي باشه فرقي نمي كنه»

 گارسون او را به طرف مردي كه پشت ميزعريضي ايستاده بود هدايت كرد و گفت:    « اين يه بشقاب غداي گرم مي خواد».

مرد پشت ميز نگاهي به او انداخت و پرسيد:« غذاي گرم؟».

مرد گفت:« شايد هم سرد آقا، فرقي نمي كنه».

 مرد پشت ميز كه مي خواست تلفن را بردارد چشم اش به مردي افتاد كه دو پله مانده بود پايين برسد. مرد را با انگشت نشان داد و گفت: « به ايشون بگو».

 او رد انگشت را گرفت و خود ش رابه مرد رساند. مرد او را برانداز كرد و گفت:« تو ديگه كي هستي، براي چي  اينجا اومدي؟» و مي خواست  چيزي اضافه كند كه او گفت:‌«براي يه بشقاب غذاي گرم يا سرد قربان».

مرد گفت:« اينجا خيريه است؟ سواد داري ؟ تابلوي روي دررو ديدي؟».

پرسيد:«  مگر كسي هست كه براي شناختن اينجا نيازي به ديدن تابلو  داشته باشد؟».

مرد گفت:«ببين جانم  اگر چيزي بخواي بايد پول بدي يعني همه جا اينطوريه. بگذريم از اين كه اينجا به هر صورت جاي تو نيست».

او در حاليكه  ياد سيب پوسيده ي كوچكي  كه دو روز پيش از پاي درخت خشكيده اي برداشته و خورده بود افتاد، گفت:«ندارم».

مرد گفت:« اين يك بيماريه كه اول با خوردن يك موي كوچيك شروع مي شه و بعد اون مو حالتي رو در دستگاه هاضمه ايجاد مي كنه كه بيمار نمي تونه چيزي بخوره اونوقت اسم اين بيماري رو گرسنگي مي ذاره و مرتب تكرار مي كنه ندارم».

 گفت:« مريض نيستم آقا در مقابل اش هر كاري كه بخواين انجام ميدم».

مرد گفت:«شما به درمان نياز داريد و شستن هفت هزار بشقاب دواي اين درد است. البته، اين جا نيازي به كارگرنداريم».

بعد چهره اش را به طرف خروجي عمارت برگرداند و فرياد زد:«نگهبان».

 او كه ترسيده بود به طرف سكو دويد ومحافظين آكواريوم كه ترسيده بودند به او هجوم آوردند.

مرد گفت:« شلوغ نكنيد، ايشون رو بيرون هدايت كنيد».

 كشان كشان مي رود و احساس آرامش  مي كند چون مجبورنيست روي پاهاي خودش راه برود. شناور است. ديگر دست هايي  كه از دوسو به بازوهاي او فشار مي آورند حس نمي كند و قرن هاست كه درخروج، لعبت شهرآشوبي است كه از دور و نزديك دلربايي مي كند و او را به سوي خويش مي خواند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:43  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

  دستم را بالا مي برم و شن هاازلاي انگشت هايم در فضايي تهي رها مي شوند . كف پاهايم خالي مي شود و در شن فرو  مي روم . دريا  آرام است . موج ها عقب مي كشند و حركت شن ها سريع تر مي شود. خورشيد پايين آمده و هوا نمي دانم چطور است . هر لحظه عوض مي شود  . چند قدم به عقب بر مي دارم . اين جا شن ها هنوز خيس است اما حركت كمتري دارد. در خاك مستطيل مي كشم ، در مستطيل دالان هاي تودرتو . جلوي مستطيل گل مي كارم. در مستطيل مي رانم.  خيابان فرعي از كنار مستطيل رد مي شود و مي رود تا جاده باريكي كه دو سوي آن درخت هايي با فاصله مساوي كاشته اند. در جاده حركت مي كنم. مي روم تا دريا. در حاشيه شن ها مستطيل مي كشم. در باغچه گل مي كارم. از مستطيل  خارج  مي شوم  مي روم تا جاده، به  انتها که رسيد در خانه ام . از خانه بيرون مي آيم. دستم  را  كه بالا  مي برم  شن ها  دانه دانه از لاي  انگشت ها سقوط  مي كنند.  زيادند  شن ها. تا زير زانو توي شن هستم . آب كه جلو مي آيد گودال پر مي شود . پاهايم در شن هاي خيس حركت نمي كنند. دريا آرام است . شايد هم متلاطم و هوا هنوز هم نمي دانم چه جوري است . نمي توانم حركت كنم. خم مي شوم. جلوي پاهايم مستطيل مي كشم درون مستطيل دالان هاي تودرتو. در دالان ها مي شود كمي جا به جا شد. ديروز چهار دستگاه جديد در كارخانه نصب كرديم. حياط كارخانه بزرگ است و مملو از ماشين . اتاق من طبقه ي سوم است. از پنجره ي آن جا دريا را مي بينم. خورشيد پايين آمده و هوا نمي دانم چه جوريست . از پشت ميز به سختي مي شود حركت كرد گفتم كه تا زانو در شن مانده ام . بالاخره از حياط خارج مي شوم . كنار كارخانه يك خيابان فرعي است  و دو طرف آن درخت هايي كاشته اند با فاصله مساوي. در جاده مي رانم . نمي شود تند رفت. گفتم كه شايد تا بالاي زانوهايم در شن است. جاده را خودم ساخته ام . نمي دانم كي! باور كنيد عمدي نبوده است . فكرمي كنم اينقدر بين خانه و كارخانه حركت كردم كه از فشار رد پاهايم يك جاده باريك درست شده،جاده زير زمين است  بين خانه  و كارخانه . گفتم كه پاهايم در شن است شايد هم بالاتر. به حياط خانه كه مي رسم جاده به انتها مي رسد . در حياط گل مي كارم. كاشته ام؟ پژمرده شده. دريا متلاطم است. و هوا هنوز هم نمي دانم، شايد گاهي ابر و شايد گاهي آفتابي است. اما الان ابرها به سرعت از بالاي سرم مي گذرند و هوا تاريك روشن مي شود. دستم را كه بالا مي برم خيلي سخت است اما از شن ها مي گذرد و نوك انگشت شايد نوك انگشت اشاره ام از شن بيرون مي آيد. باد كه مي آيد بايد اين انگشت اشاره حركت كند مثل يك پرچم سفيد .مي خواهم با دست ديگرم يك تكه از لباسم را بكنم وسر انگشتم گره بزنم تا باد كه از روي آن مي گذرد دلش  بخواهد تند تر بوزد. لذت ببرد از به تلاطم در آوردن اين پرچم اما نمي شود. گفتم كه  توي  شن مانده ام. موج مي آيد  و شرنگ هايش  را توي كاسه چشم هايم مي كوبد، پلك هايم  را مي بندم از هجوم آب شور. دانه هاي شن  را كف سرم حس مي كنم . سرم مي سوزد. شن ها داغ است. از لاي پلک هایم مي بينم كمي جلوتر كودكي با بيلچه ي كوچكش گودال مي كند. مي خواهد خانه ي شني بسازد.  مي خو اهم بخندم. نمي شود. دهنم پر از ماسه است. در  يك ساعت شني  هستم. هم  الان  از خواب بيدار  شدم. بالاي سرم كمي شن مانده است آن ها كه بريزد زير يك سنگ سيماني هستم. شايد جدول خيابان .گفتم كه الان ازخواب بيدارشدم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:5  توسط بهمن ومهنازنمازي  | 

                                                                                            

  در را كه باز مي كرد از راهي  كه  دو سوي  آن درخت هاي  سبز سر به فلك  كشيده بودند مي رفت تا به چشم انداز بي انتهاي گل هاي باغ برسد و صندلي كه مقابل گل ها مي گذاشت تا درعطر سكر آور آن ها غرق شود.

آن جا در فضايي بين خواب و بيداري « لو» و« يو»  ستاره هايي بودند كه  مي درخشيدند  و او  به سفري دور و دراز در كهكشاني ناشناس مي رفت . در انتهاي  سفر ، شهاب  قرمزي بود كه از ميان آن ها سقوط مي كرد و در شعله هايي سركش به رنگ هاي مختلف بيدار مي شد سبز، قرمز، سفيد و رنگ هايي كه نمي شد توصيف شان كرد و تنها او بود و سكوت سنگين باغ ... نمي شد با گل ها حرف بزند ، نمي شد آن ها را لمس كند . هر چه مي خواست بگويد در گوش هايش زنگ مي زد و انعكاس آن ناگزير او را در روياي دور و دراز« لو» و« يو» فرو مي برد، زوجي كه در نزديكي باغ فروشگاهي را اداره مي كردند. و او عصرها از شدت فشار تنهايي و سكون به فروشگاه پناه مي برد تا در خطوط  و انحناي  ريز اشياء عجيبي كه از آن سوي آب ها آورده بودند محو شود . آن وقت نگاه پرسشگر «لو» او را به خود مي آورد. مجبور مي شد راجع به طرز كار دستگاهي كه مقابل اش بود سوالي  بپرسد بدون آن كه پاسخ براي او اهميتي داشته باشد. يك روزكه در فروشگاه  داشت در رنگ آبي چشمان « لو» غرق مي شد ، پيش از آن كه در آن آبي مشوش نفس هاي آخرش را بكشد هر دوي  آن ها را براي  شام به خانه  دعوت كرد. هفته ي بعد در حاليكه  با اشتياق به حرف هاي  «لو» گوش مي داد «يو» در سكوت از پنجره  خانه به گل ها خيره شده بود . «لو» از وضعيت آب و هوا مي گفت و ساعت حركت كشتي هايي كه در يك لحظه عرض و طول اقيانوس ها را طي مي كردند و ساكنانشان به شهرها سرازير مي شدند. «لو» از سرد شدن خورشيد و انهدام زمين مي گفت . و «يو» در حالي كه به گل ها خيره مانده بود با جمله اي توضيحات او را كامل مي كرد.

 از وسعت نظر اين دو بيگانه به اعجاب فرو رفته بود.  بعد از صرف شام «يو» شيشه اي بزرگ كه با نوارهاي طلايي و نقره اي تزيين شده بود به او هديه داد. در شيشه مايع قرمز رنگي بود.

 پرسيد:« لو اين ديگه چه جور نوشيدنيه؟»

 يو پاسخ داد «يك بطري خون خالص كه به طريق خاصي تهيه شده، با مواد نگه دارند ه اي كه بدن انسان را در مدت كوتاهي متحول مي كنه.»

مزه اي گس دردهان اش و بوي عجيبي در دماغ اش پيچيد. در حالي كه سعي مي كرد حالت تهوع اش را نشان ندهد از «لو» تشكر كرد. بعد از رفتن آن ها بطري را با نوار طلايي دورش در يكي از قفسه ها گذاشت. چند روز بعد كه به فروشگاه رفت تا از دستگاه هاي عجيبي كه جديدا" براي فروش آورده بودند ديدن كند «لو» او را به پشت بام برد و  ديد كه تمام  بام پر از گل هايي است كه آب از طريق دستگاهي عجيب، قطره قطره به آن ها مي رسد. يكي از گل ها را لمس كرد. جامد و بدون انعطاف بود. آن را بو كرد اما بويي نمي داد .

لو خنديد و گفت : «مصنوعيه اما در خاك به عمل مي آد»

بعد با هم به فروشگاه رفتند و لو به او يك بطري بازكن هديه داد. او فكركرد با اين وسيله مي تواند در آن بطري را باز كند و بازحالت تهوع عجيبي به او دست داد. «يو» براي هفته ي بعد او را به خانه اش دعوت كرد . تمام هفته را مانده بود كه به آن ها چه هديه اي بدهد تا اين كه درست روز قبل از مهماني فكري به خاطرش رسيد. ميان گل ها رفت . دسته اي از گل هاي قرمز را  چيد بعد دسته اي گل سفيد ودر انتها تعدادي از گل هايي كه رنگ سبز عجيبي داشتند. آن ها را در ديگ مسي جوشاند . تبخير كرد و در شيشه ي قديمي بزرگي ريخت . دم غروب قبل از اين كه راه بيفتد شيشه ي مخصوص را كه براي ميزبانانش كنار گذاشته بود برداشت . در خانه ي آن ها همه چيز در هندسه ي غريبي موج مي زد . بعد از شام ، تمام مدتي كه با آن ها حرف مي زد سعي مي كرد نگاه اش به كريستال هايي كه با نخ هايي نامريي از سقف  آويزان  بودند نيفتد . چند دقيقه  قبل از اين  كه خداحافظي كند شيشه ي بزرگ رابه «لو» هديه داد. «يو» در شيشه را باز كرد .

«چه عطر عجيبي!» و پرسيد: «اين چطور تهيه شده و از چيه؟»

 لبخندي  زد و گفت : «خون تمام گل هاي باغ بدون مواد نگه دارند ه . هم مي تونيد بخوريد و هم اين كه با آب قاطي كنيد و پاي گل ها ي مصنوعيتون بريزين. آن ها هم عطري شبيه اين پيدا مي كنن.» بعد به شيشه اشاره اي كرد و ادامه داد: «عطر گل هاي باغ من و آن وقت كف دست اش را دوبار روي سينه  فشار داد.»

حالا هر صبح «لو» روي پشت بام چند قطر ه  گلاب در آب پاش اتوماتيك مي ريزد . «يو» در خانه با «لو» از تجارتي جديد صحبت مي كند . «يو» يك روز در هفته به باغ بزرگ مي رود و به گل ها خيره مي شود . «لو» از پشت  بام  به  سوي  آن ها  سرك  مي كشد و به كشتي هايي فكر مي كند كه در يك لحظه اقيانوس ها را طي مي كنند و مردمي كه براي تجارتي جديد به سوي باغ بزرگ سرازير مي شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 19:4  توسط بهمن ومهنازنمازي  |