تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان

  

       فكر نمي كني بهتره با يك زن حرف بزني؟ قبل از اين كه شروع كنيم ، چيزي احتياج نداري؟ چيزي مي خوري؟  قهوه؟ نوشيدني ملايم؟ نمي خواهي دستشويي بري؟

آن روز قبل از شروع ماجرا چه اتفاقي افتاد؟  تمام روز خانه بوديد؟  تو و دوست پسرت؟ مشروب هم خورد؟  شما چطور؟ چقدر خورد؟  آن روز عصر؟ و تو؟ چقدر خوردي؟ يادت مي آد؟ بيشتر از يك جعبه شش تايي؟ بيشتر از دو جعبه شش تايي؟ همه ي روز دخترتون با شما خانه بود؟

چه وقت دخترت ، جوسي شروع به گريه كرد؟ وقتي تنبيه اش كردي حال روحي ات چطور بود؟ وقتي گريه اش بند نمي آمد چي فكر مي كردي؟ دوست پسرت چيزي در باره ي گريه جوسي گفت؟ چي گفت؟ براي اين كه گريه نكنه چكار كردي؟ دوست پسرت چكار كرد؟ كاري كردي كه جلوي او رو بگيري؟ چيزي گفتي؟ نه ، منظورم اينه كه به او گفتي به دخترت چكار داره؟

سعي كردي همان لحظه دخترت رو بيدار كني؟ نبض اش رو گرفتي؟ صداي نفس اش رو گوش دادي؟ بار دوم كه وضعيت اش رو چك كردي كي بود؟

چه وقت بيدار شدين؟ چقدر بعد از بيدار شدنتون دختر رو چك كردي؟ مي توني بگي؟ چطور فهميدين؟ بعد چكار كردين؟

قصه ي آدم ربايي فكر دوست پسرت بود يا تو؟ كدوم ماشين رو استفاده كردين؟ چطور شد كه پارك ايالتي كاسكاريا رو انتخاب كردين؟ قبلا" اونجا رفته بودي؟ دوست پسرت چي ، چه وقت اونجا رفته بود؟ آيا گفت كه چرا فكر مي كنه پارك جاي مناسبي باشه؟ وقتي به پليس زنگ زدين كه گزارش گم شدن دختر رو بدين كجا بودين؟

چيزي هست كه بخواهي اضافه كني؟

اين نوشته كاملا مطابق گفته هاي شماست؟ وقت بيشتري لازم نداري كه دوباره بخوني و امضا كني؟

مي توني حدس بزني  از پرسيدن اين سوال ها بعد از این همه تجربه ای که دارم چه حالي به من دست مي ده ؟ مي دوني كدوم سوال ها رو نمي تونم بپرسم؟ فكرش رو كردي كه من هم بچه داشته باشم؟ تو يك جونوري؟ يه جونور چيه؟ مي دوني افسرهايي مثل من بودند كه مرتب فقط با اين موارد سروكار داشتند. هيچ فكري در مو رد سوالي كه هيچكس نمي تونه بپرسه نداري؟ سوالي كه فقط يك مادر كه حس  كنه دست هاش از خشمي بزرگتر از خودش مي لرزه مي تونه بپرسه؟

نه اينكه  بخواهم رنج خودم اين طرف ميز رو با رنج تو در طرف خودت عوض كنم اما چرا كه نكنم، چرا كه نه.....

از این نویسنده: برادر کوچک       قورباغه بزرگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 22:57  توسط پل  | 

   ال فاق جني  كه ميان شكاف شب  و روز زندگي  مي كرد، به ندرت به دنياهاي جنيان سر مي زد و خيلي كمتر به جهان انسان هاي فاني.

هيچ كس جز خدا و خود او نمي دانست جن  ايمان داري است يا نه، به خاطرهمين همه در باره ي او مانند يكي از خودشان فكر مي كردند.

جن هاي هر دو گروه به ملاقات او مي آمدند تا داستانشان را براي او تعريف كنند.

تياب، جن خاكستر ها به شكاف ميان روز و شب آمد. با خنده گفت: «پسر عمو! مي خواهم برايت داستاني بگويم.»

« چكار كردي تياب؟»

جن خاكستر بيشتر خنديد.

ال فاق گفت: «خوب  پسر عمو بيا و فنجاني چاي بخور. قصه ات را از ا ول برايم تعريف كن.» وقتي چاي در حال دم كشيدن بود تياب پرسيد: «مردم دشت سرخ را مي شناسي؟ آنهايي كه كنار رودخانه زندگي مي كنند؟»

ال فاق  سرش را تكان داد تا تياب ادامه بدهد.

جن خاكستر گفت: «طاعون سراغشان آمد و هر خانه اي كشته اي داد. هيچوقت چنين ناله وزاريي نشنيده بودم.  صداي غم زنده ها بود كه من را به آن جا كشاند. آ ن ناله ها را باد آورد... تصادفا" يكي از آن ها را شنيدم.»

ال فاق گفت: «ادامه بده.»

«از خانه اي  ناله ي شديدتري شنيدم. آن جا زني لباس هايش را پاره مي كرد و موهايش را مي كند. شوهرش سعي مي كرد دست هاي او را بگيرد. او هم  گريه مي كرد اما نه مثل زن. صورت مرد خيس بود اما آرام گريه مي كرد. جايي كه زن دست هايش را باز كرده بود خون آلود بود. كمتر چنين گريه اي  شنيده بودم. خيلي لذيذ بود . فكر كردم ميتوانم  چيزي گير بياورم.»

ال فاق گفت: «يك  حادثه ي بد» و چايش را هورت كشيد.

تياب گفت:« بهتر از بدبختي صرف. حالا  گوش كن. دور خانه  چرخيدم  و در هفت نقطه سايه ي فرشته ي سياه را پيدا كردم. از شروع طاعون هفت بار آمد ه بود و هفت رو ح با خودش برده بود. حدس زدم بايد بچه هايشان را برده باشد. زن هفت  بچه زاييده بود و حالا همه ي آنها مرده بودند. وقتي به شدت گريه مي كرد اسم آن ها را زير لب تكرار مي كرد» و اسم ها را به ال فاق گفت.

«شوهرش سعي كرد آرامش كند اما بي فايده بود. اسم اش را صدا كرد اما زن جواب نداد. وقتي سعي كرد در چشمايش نگاه كند زن صورت اش را برگردند.»

« غم اش خيلي بزرگ بود.»

«شايد ، شايد. منتظر شدم تا مرد خوابيد. چشم هاي زن هنوز باز بود گرچه تاريك تر از اين بود كه  چيزي ببيند. به طرف اش خم شدم و نجوا كردم: زن فاني من فرشته ي دروازه هستم و دعاهاي تو را شنيدم.»

ال فاق پرسيد: «فرشته ي دروازه؟»

«از خودم ساختم. اما به او گفتم قادرم بچه ها ي تو را باز گردانم به شرط اين كه به من ايمان بياوري.»

« اگر فرشته اي اين را مي شنيد چه؟»

پسرعمو از اسم هيچ فرشته اي استفاده نكردم . گفتم كه از خودم در آوردم. به زن گفتم: بلند شو. برو بيرون. به  طرف غرب برو. اينقدر برو كه  بيشتر نتواني . علامتي  از زنده شدن بچه ها به تو خواهم داد اما بايد تنها كنار دريا بدون هيچ چيزي بماني. ديگر هيچوقت نبايد حرف بزني. هيچوقت  نبايد دنبال بچه ها بگردي چون اگر يكي را پيدا كني  همگي  دوباره  مي ميرند.»

« و  اين معامله را قبول كرد؟»

«قبول كرد و بدون اين كه شوهر ش را بيدار كند بلند شد. با لباسي كه به تن داشت راه افتاد. روز و شب راه رفت . از صحرا گذشت و از كوه ها . تمام راه را رفت تا لب دريا!»

« و تو بچه ها  را زنده كردي؟»

تياب خنديد: «زنده  كردم؟  پهلو هايش را گرفت و بيشتر خنديد. خب  پسر عمو  هر  كاري  مي توانستم  كردم. هر كاري  كه  در  قدرتم بود. شب به او گفتم به آسمان شرق نگاه كند. ستاره ها از آسمان افتادند و من با افتادن هر ستاره اسم يكي از بچه ها را به او  گفتم.»

« باور كرد؟»

«بيشتراز باور . و شيريني كار هم همين جاست. من رفتم . وقتي شب بعد بر گشتم  كنار دريا در غاري  روي  صخره پناه گرفته بود. گفتم: حالا گوش كن زن فاني. من فرشته نيستم. من جن ام. احمق تر از تو هم تا حالا نديده بودم. زنده كردن بچه هايت مثل اين است كه بتوانم آفتاب را از غرب در بياورم. لازم نيست اينجا بماني و از گرسنگي بميري. برو خانه . برو خانه.»

« رفت؟»

جن خاكستر ها بار ديگر  خنديد و گفت:« شگفتي كار اينجاست. او به من جواب نداد چون  گفته بودم ديگر نبايد حر ف بزند و باور نكرد چون گفته بودم بايد به فرشته ي دروازه ايمان داشته باشد. بدون كلامي آ نجا ماند. بدون دوست فقط  در غار به عنوان سر پناه. ثابت در ايمان به خدمتگزاري الهي  كه وجود نداشت.»

« اما پسر عمو تو كه وجود داري.»

تياب گفت: «بله من هستم.»

« از گرسنگي مرد؟»

«دريا نشينان او را پيدا كردند. برايش غذا آوردند. فكر كردند  زن مقدسي است و دوباره خنديد.»

« شوهرش چه شد؟»

«ا ين جزو قصه ي من نيست. شايد هنوز زنده باشد.»

« در كار او مانده ام»

تياب ادامه داد:« من همه چيزش را از او گرفتم، حتي بيشتر از آن چه مي خواستم و حالا    حتي اگر چيزهايي را كه از او دزديده ام  بازگردانم پس نمي گيرد. تا حال چنين دزدي اي شنيده بودي؟!»

ال فاق با انگشت هاي بلندش به صورتش ضربه اي زد و جوابي نداد.

شايد تياب هم منتظر جوابي نبود.

وقتي جن خاكستر رفت. ال فاق از خانه اش در شكاف بين شب و روز خارج شد. به دنياي انسان هاي فاني رفت. خيلي طول كشيد تا دشت سرخ  را پيدا كرد و بيشتر تا خانه اي را با هفت سايه كه اكنون ديگر در حال محو شدن بودند. مردي كه آن جا زندگي مي كرد لاغر بود با چشم هايي گود رفته.

ال فاق در انتظار شب ماند. بالاخره  مرد به رختخواب رفت و در حالي كه اسم زن اش را تكرار مي كرد دراز كشيد.

ال فاق در تاريكي به سوي او خم شد و گفت: «مرد فاني من فرشته ي دروازه هستم و دعاهاي تو راشنيدم . همانطور كه مي ترسيدي زن ات هم مانند بچه هايت مرد. اگر به من ايمان داشته باشي همه را زنده مي كنم.»

مر د پرسيد: «مي تواني؟»

ال فاق گفت: «بلند شو . برو بيرون. به سمت جنوب برو. تا جايي كه مي تواني راه برو آنقدر كه بيشتر نتواني. علامتي از زنده شدن زن و بچه هايت خواهم داد اما بايد كنار دريا بماني بدون هيچ چيزي و ديگر هيچ وقت حرف نزني. هرگز نبايد دنبال كساني كه دوست داشتي بگردي چون اگر يكي را پيدا كني  همه مي ميرند.»

مرد بلند شد. لباس پوشيد ، عصايش را برداشت ورفت. در طول شب راه رفت . روز بعد هم همينطور. از صحرا گذشت. از دشت گذشت. ال فاق نامريي از پي او مي آمد. وقتي همه ي راه را تا به دريا رفت. جن منتظر شب شد و آن وقت هشت ستاره كه از آسمان شمال در حال افتادن بودند به او نشان داد و نام اعضاي خانواده او را شمرد.

جن گفت: «به خاطر داشته باش هيچ وقت حرف نزن و دنبال آن ها نگرد. مرد در حالي كه صورت اش خيس اشك بود سر تكان داد.»

« هر چه شد به من وفادار بمان»

مرد دوباره سرش را تكان داد و لبخندي خسته بر لب اش نشست.  قيافه اي سپاسگزار به خود گرفت و درود فرستاد.

ال فاق گفت: «نه برايم درود نفرست. ارزش آن را ندارم.»

در نزديك ترين دهكده خانه به خانه گشت و در گوش همه ي خوابيده ها نجوا كرد: « مرد مقدسي در كنار درياست . او را پيدا كنيد و مراقب اش باشيد.»

ال فاق كه شايد جن با ايمان و يا بي ايماني است به شكاف بين روز و شب برگشت. اگر دنيا به آخر نرسيده باشد هنوز آن جا زندگي مي كند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:29  توسط پل  | 

                                                         

                                                             به ماكان مهديقلي و برش هاي ظريف اش  روي كوزه 

        در آن صبح آخرهر كسي ملاقاتم مي اومد مي تونست ببينه در حال مرگ هستم. مي دونستم. با حالت كسي كه پنبه در گوش هاش كرده باشه شنيدم كه دكتر ليندرو به همسرم گفت: دونا سوزانا گمانم وقت اش رسيده  كشيش خبر كنيم . خودم هم توهمين فكر بودم. ما كشيش نداريم، حتي كليسا هم نداريم. به همين دليل بايد يكي با كاميون كشيش رو از ال پوئنته سيتو بياره. اما اگه چيزي در مالاپسا يا پالان دو باراندا شنيدين باور نكنين. ما كاتوليك هستيم.

 بله ، ما به روش قديمي كوزه مي سازيم. به همين دليل  توريست ها اين جا مي آن و اين حقيقت داره كه گاهي  ما اعمال خاصي از سنت هاي گذشته رو انجام مي ديم. اما نه به اون شكل كه در اون زمان انجام مي شد. اون زمان ها  ايام خونين و وحشتناكي بود. مي گفتن كه خون قربانيان  سر تا پاي هرم هاي خورشيد رو مي پوشونده. شكر خدا كه حالا چنين كارهايي انجام نمي ديم.

مدت كوتاهي بعد از رفتن كشيش  مردم. خبر همه جا پخش شد. مردم به خونه ما سرازير شدن. خانواده ام اول از همه هر چه از وسايل ام مي خواستن برداشتن. بعد نوبت همسايه ها رسيد. دون فرانسيسكو كنار جسدم ايستاد و گفت: « يسيدرو مي تونم بيلچه تو رو بردارم؟ يكي احتياج دارم . پسر خوانده هات مي تونن خاك جديدي براي سوزانا حفر كنن.

 گفتم: بردار.

سوزانا گفت: مي گه بردار.

بعدي دونيا پوستاسيا بود. او پرسيد كه آيا مي تونه يكي ازسمباده هارو را براي  صاف کردن روي كوزه ها برداره.

گفتم: البته ، خدا ترا حفظ كنه و سوزانا گفت:  مي گه  بردار.

وقتي دون توماس اومد، چكمه هام رو خواست، چكمه هاي چرم قرمزكه  دو طرف اش علامت خروس داشت.

گفتم: تو، دزد بي شرف ! مي دونم كه دو تا از جوجه هاي من رو اون شب، هفت سال پيش دزديدي و به آن فاحشه پوئه بلايي خوروندي و حالا هم كفچه وسيم نمي خواي بلكه اومدي و  چكمه هامو مي خواي!

و سوزانا گفت:  مي گه  بردار. خب، البته اون كه نمي تونست بشنوه من چي مي گم.

بهر حال چاره اي نبود جز اين كه بذارم توماس چكمه ها رو ببره. فقط دلم مي خواست يه بار سرخ شدنش رو ببينم.

اونا اومدن و هر چيزي رو كه سوزانا احتياج نداشت خواستن. براي چيزهايي كه نيازي به پرسيدن نداشت سوال كردن. حتي براي چيزهايي كه خودم قولش رو داده بودم اجازه گرفتن. حتي اجازه گرفتن كه خاك سفيد رو از محلي كه من دوست داشتم بردارن. اون ها پرسيدن و من با دعاهام گفتم: آره.

اگه ادب هم نداشته باشيم هيچي نيستيم.

آخر سرموهامو خواستن كه براي رنگ كردن كوزه برس درست كنن. اونا با قيچي گره هاي موهام رو چيدن. دستام رو خواستن و اونا رو با چاقوي بزكشي بريدن. گفتن دون يسيدرو صورت ات رو مي خوايم. موافقت كردم و اونا با دقت پوستم رو كندن. دستام رو توي طبل فلزي گذاشتن و سوزوندن. صورتم رو زير آفتاب خشك كردن. بقيه بدنم رو هم طبق عادت توي حياط كليسا سوزوندن.

 پس از اين وقايع تا مدتي در خلا بودم، در ناكجا. نمي ديدم، نمي شنيدم، نمي تونستم حرف بزنم. هيچ جا نبودم . نه توي خونه ، نه توي تابوت، هيچ جا، اما عوض شد. همه ي مدت زندگيم به مردم ده ياد داده بودم كه مثل من كوزه درست كنن. چيز خاصي نبود. ما همه درست مي كرديم. من كوزه هاي مخصوص دون يسيدروي خودم رو درست مي كردم. مگه زماني كه دونا ايزابلا كوزه هاي كوچك و ظريف مي خواست و نشونم داد كه چطور درست كنم يا دون ماركوس سررنگ زدنش بحث كرد. بعد يه مدتي كوزه هاي كوچك وظريف درست مثل دون ايزابلا مي ساختم يا كوزه هايي رو كه به روش دون ماركوس رنگ مي زدم. وقتي دونا جنيفرا به پايتخت رفت كه پرنده ه ها و حيووناي نقاشي شده ي روي كوزه هاي قديمي روببينه و اومد و از اونا تقليد كرد و به ما هم ياد داد ، همگي ياد گرفتيم. بقيه اوقات من كوزه ها رو به روش خودم مي ساختم. هرچند گاهي اثري از ايزابلا، ماركوس يا جنيفر كه از اونا چيزايي ياد گرفته بودم تو كوزه ها ديده مي شد.

حالا كه يك هفته از مردنم ميگذره، توي ده همه مثل من كوزه درست مي كنن.  حتي بچه هايي كه اينقدر بزرگ شدن كه كوزه هاي خودشون رو  بسازن. از محل مورد علاقه ي من خاك سفيد  كندن، خيس اش كردن، صاف اش كردن و گذاشتن خشك شد. وقتي خاك به حد كافي خشك شد با خاكستر دستام قاطيش كردن و توي قالب هاي بزرگ گچي كه من استفاده مي كردم زدن . مارپيچ هايي از خاك درست كردن واز پايه به هم چسبوندن. دورش رو از پايين تا بالا خراش دادن. كوزه هاي من گردن نداشت. اينا هم نداشتن. مردم ، خانواده ام و بقيه شهراين كوزه ها را سمباده كشيدن، اينقدر سابيدن كه برق افتاد. با رنگ سياه با استفاده از برس موهام و با طرح من رنگشون زدن كه طرح مارمولك و خرگوش هايي با پشت هاي رنگارنگ بود يا چيزهاي ديگه . رنگ ها با طرح بزرگي از وسط شروع مي شد و هر چه به لبه ها مي رسيد باريك تر مي شد. اونا كوزه هاي سبك دون يسيدرو بودن. اونارو آتش زدن. تعدادي كه توي آتش نشكست به خونه ام آوردن. سوزانا اونا رو در اتاق جلويي ، حتي روي تختي كه مي خوابيدم گذاشت.

اما من اين اتفاق ها رو نديدم فقط فهميدم كه اين طور شده.

روز سوم ، تو خونه ام مهموني بود. احتمالا" همه  جور خوراكي تهيه شده بود. تمالي( غذايي مكزيكي) با زيتون و گوشت ، با لوبيا و غلات . همه پالك مي خوردن و حتما" به بچه ها هم آب هندونه مي دادن. غروب شد. شمع ها رو روشن كردن. تو بخاريم آتش روشن كردن. نصفه شب دون ليندرو جعبه اي رو باز كرد و نقاب هايي رو كه از پوست من درست كرده بودن در آورد.

صورتم رو روي صورت خودش گذاشت و من چشمها مون رو باز كردم. از ناكجا اومدم. در اتاق بودم. به صورت ها نگاه كردم، به چشم هاي گشاد زنده، به سوزانا كه دست به دهان گرفته بود. نوه هام رو ديدم: كارلوس، جاليا ، آنا و كوئينتو و براي اولين بار تونستم كوزه هاي توي اتاق جلويي رو ببينم. زير نور شمع برق مي زدن. من و دون ليندرو به اتاق خواب رفتيم و كوزه هاي روي تخت رو ديديم. به اتاق نشيمن برگشتيم و من با دهان ما گفتم: مي بينم كه بعد از همه ي اين حرف ها هنوز نمرده ام.!

اونا به من اطمينان دادن كه نه ، دون يسيدرو تو نمرده اي.

من خنديدم. اين كاريه كه وقتي فكر كني نمردي دوست داري انجام بدي.

اونوقت دون ليندرو نقاب رو توي آتش انداخت و ديگه توي اون نبودم. من تو كوزه ها بودم. توي همه ي اون كوزه ها ي گرد كه دستاي دوستام، رقبام ، خانواده و همسايه هام درست كرده بودن. اونجا بودم تو تك تك اونا. مردم من رو از خونه ام بيرون بردن، كوزه به كوزه و وارد خونه ي اونا شدم. تو خونه ي قبلي ام فقط كوزه اي را گذاشتن كه سوزانا به روش من درست كرده بود.

از اون شب به بعد من در همه ي ده بودم. مردم توي من ذرت ، برنج يا لوبيا مي ريختن. از من براي آوردن آب استفاده مي كردن . از اونجا بود كه زياد شدم . چون اگه توريستي مي اومد و مي خواست كوزه بخره و مي زد و از من خوش اش مي اومد. صاحب كوزه مي گفت: اين دون يسيدرو است. اونوقت توريست سرش رو تكون مي داد و كوزه رو كه احتمالا" فكر مي كرد دون يسيدرو ساخته مي خريد.

هنوز توي ده كوچك ام هستم. اما توي استكهلم هم هستم و همينطور سياتل. در تورنتو، بوئنوس آيرس. تكه هايي از من در مكزيكوست ، در پايتخت اگرچه هنوز بيشترم خونه است. توي  ده ، جايي كه بزرگ شدم ، پير شدم و مردم.

توي قفسه ي سوزانا مي شينم جايي كه مي تونم وقتي براي صبحانه تورتيلا درست مي كنه يا خاك كوزه تهيه مي كنه تماشاش كنم. پير شده اما هنوز دستاش مثل دست پرنده تند و تيزه. بعضي وقتا مي دونه دارم نگاهش مي كنم . از بالاي شونه هاش نگاه مي كنه و مي خنده . نمي دونم مي شنوه يا نه اما جواب خنده ي من به اون ،  عميق و پر و گرده  درست مثل كوزه ي بزرگ دون يسيدرو.

 

                                             

 كوزه هاي يسيدرو و كاشي ها ي مسجد شيخ لطف الله/بهمن نمازي

 

     دراون صبح آخرهر كسي ملاقاتم مي اومد مي تونست ببينه در حال مرگ هستم. با حال كسي كه پنبه در گو ش هاش كرده باشه شنيدم  دكتر ليندرو به همسرم گفت : دونا سوزانا گمانم وقتش رسيده  كشيش خبر كنيم... «ما كشيش نداريم ، كليسا هم نداريم بايد يكي با كاميون كشيش رااز ال پوئنته سيتو بياره...» تا اين جا به نظرنمي رسد راوي يك مرده است بلكه يحتمل راوي كسي است كه تجربه اي از مرگ را روايت مي كند. همچنين اسم شهرو نام داستان  نشان مي دهد كه راوي  ساكن جايي در امريكاي جنوبي است . ده دور افتاده اي كه كشيش را بايد از نزديك ترين شهر بياورند. «اما ا گه چيزي در مالاپسا يا پالام دو باراندا شنيدين با ور نكنين. ما كاتوليك هستيم ...» راوي در محلي زندگي مي كند كه به ساكنان بومي آن  ظن كاتوليك نبودن مي رود! « بله ما به روش قديمي كوزه مي سازيم ...» ساخت كوزه  ريشه در سنت دارد. «اعمال خاصي از سنت ها ي گذشته رو انجام مي ديم. .. اون زمان ايام خونين و وحشتناكي بود گويا خون قربانيان سرتاپاي هرم هاي خورشيد رو مي پوشوند شكر خدا كه حالا چنين كارهايي انجام نمي ديم.» اين جا مطمئن مي شويم كه راوي مرده يا زنده سرخ پوست است!  به اعمال خاصي از سنت هاي گذشته اشاره مي كند پس يحتمل با مناسكي روبرو هستيم . اين مناسك ارتباط به گذشته قومي راوي دارد. چون او در حين اصراردرمتقاعد كردن خواننده به اين  كه كاتوليك است ، ناگزير به سنت ها ي گذشته قومي خود نيز اشاره مي كند . «مدت كوتاهي بعد ازرفتن كشيش  مردم حالاراوي يك مرده است. مردم به خانه سرازير مي شوند . خانواده يسيدرو هر چه از وسايل نياز دارند برمي دارند بعد نوبت همسايه ها مي رسد. يكي بيلچه را مي خواهد . مرده  راضي است و بر مي دارد. ديگري يكي از سمباده ها را براي تراشيدن روي كوزه، مرده راضي است و بر مي دارد . مرده دوست ندارد دون توماس چكمه هاي قرمزش را بردارد اين را به همسرش مي گويد اما او نمي شنود. اين اولين اشاره ي راوي به قطع شدن ارتباط اش با جهان زنده ها است . اما او به عنوان يك انسان نه دون يسيدرو در وسايل و لوازمي كه دارد تداوم پيدا مي كند .  د رموهايش كه در دست ديگريست، دردست هايش و باقي پيكرش كه به خاك بر مي گردد. آگاهي او از هستي اين جهاني كوتاه است . «تا مدتي در خلا بودم . در ناكجا ، نمي ديدم ، نمي شنيدم . نه تو خونه، نه تو تابوت. همه ي مدت  زندگيم به مردم ياد داده بودم كه مثل من كوزه درست كنن چيز خاصي نبود ما همه درست مي كرديم.» گويا كوزه مي خو اهد چيز خاصي بشود و چه چيز؟  ساخت كوزه ، سرخ پوست ، انجام مناسك ، آتش..... اگر آتش  پيرامون بهشت در سنت هاي مسيحي را  با آتش شمني مقايسه كنيم هر دو داراي يك نكته ي مشترك هستند . رفتن در آتش ، گداختن و هبوط.  تقريبا" هدف از انجام  چنين مناسكي  زايش دوباره است . اين را  درغسل تعميد هم مي توانيم پيدا كنيم  فقط جاي آتش با آب عوض شده است . همه ي اين ها نمادي از رسيدن  به يك هستي فرا انساني است.  كوزه هاي دون يسيدرو در كوره گداخته اند و در تمام ده پخش شده اند اما دون يسيدروتداوم ندارد . او بايد به نوعي در هنرش به انتزاع برسد. با هستي زميني پيرامون اش ارتباط برقرار كند بدون زايش مجدد كار اوتمام است.  كوزه ها گداخته اند اما دون يسيدرو هنوز گل خام است تا   به يك هفته پس از مرك اش اشاره مي كند اهالي ده با ساختن كوزه هايي كه  مثل كوزه هاي او گردن ندارد و دورش را از بالا تا به پايين مثل او خراش داده اند و با همان خاكي كه از محل مورد علاقه ي دون يسيدرو برداشته اند و با خاكستر دست هاي او مخلوط كرده اند و توي قالب هاي بزرگ گچي اي كه او استفاده مي كرده زده اند و مثل او ساخته اند و مثل او ساييده اند و با قلم مويي از موهاي او رنگ كرده اند ، شروع مناسك را اعلام مي كنند. تنها كوزه هايي به خانه ي دون يسيدرو مي رود كه از آتش سر بلند بيرون آمده و نشكسته . اين ها  كوزه هايي است كه خود دون يسيدرو ساخته . با شروع مناسك  او با چشم هاي دون ليندرو پس از سه روز خانواده اش را مي بيند. به سوزانا و نوه هايش نگاه مي كند. دوباره كوزه هايش را مي بيند و به همه اعلام مي كند كه نمرده است  او با ارتباط دوباره با مردم فرديت خود را باز مي يابد و اين را به آن ها اعلام مي كند : « و من با دهان ما گفتم : مي بينم كه بعد از همه ي اين حرف ها هنوز نمرده ام.»  نقاب كه درتمام مناسك بدوي سمبلي از مجراي ارتباط  با جهان ماورا است اينجا به عنوان رابط ، يسيدرو را دوباره با مردم مرتبط مي كند. در آيين، دون ليندرو با استفاده از همين نقاب از طرف تمامي مردم ده خانواده او و كوزه هايش را مي بيند. آيين، مرگ او را به رسميت نمي شناسد و اين يعني  مردم  وجود او را در حافظه جمعي خود ثبت مي كنند به عبارت ديگر مردم با ارتباط دوباره با او هويت  جمعي خود را در فرديت يسيدرو باز مي يابند: « اونا به من اطمينان دادن كه نه ، دون يسيدرو تو نمرده اي ».  از اين رو يسيدرو براي هميشه زنده است .  در كوزه هايش متولد مي شود . در روزمره ترين اعمال تكثير مي شود.  ذرت و برنج و لوبيا حمل مي كند به استكهلم و سياتل مي رود و هنوز به ريشه هاي قومي اش متصل است .  «هنوز توي ده كوچكم هستم. اما تو استكهلم هم هستم و همينطور سياتل ، تورنتو، بوئنوس آيرس. تكه ها يي از من در مكزيكوست ، در پايتخت ،اگرچه هنوز بيشترم  خونه است توي ده، جايي كه بزرگ شدم پير شدم و مردم.» روشن است كه از آغاز، راوي داستان يك كوزه بوده است.  يسيدرو  به جاي  هبوط به آسمان ، در تماميت هنرش به شكل كوزه ها به زمين نزول كرده است. انگار كوزه هاي يسيدرو، كاشي هاي مسجد شيخ لطف الله است!.

بروس هالند راجرز برنده ي جايزه داستان كوتاه سال 2004 در اورگون زندگي مي كند و در دانشگاه هاي كلرادو و ايلي نويز تدريس مي كند. مقاله ها و داستان هاي زيادي از او در امريكا به  چاپ رسيده است. به زودي دو داستان كوتاه ديگر از همين نويسنده ازپل دريافت خواهيد كرد.                                                                 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:36  توسط پل  |