تبليغاتX
ّّپل

ّّپل

ادبیات، فلسفه، عرفان


  يكي از مردم دور خندق پرسيد: همه رو با همين كندي؟ سرش را بالا برد و گفت: آره، با همين كه مي‌بيني. ديگري پرسيد: از كي؟ گفت: نمي‌دونم از چه تاريخي. به چيزي كه مي‌گم اطمينان ندارم. تا اون‌جايي كه حافظه‌ي من قد مي‌ده، ما جاي مرتفعي بوديم؛ نوك يكي از اين كوه‌ها. به دليل نامعلومي به پايين رونده شديم و من نمي‌دونم چرا به اون جاي گود رفتيم؛ جايي كه از همه جا پايين‌تر بود. دشمن از لحظه‌اي كه وارد شديم، روي ارتفاعات منتظر ما بود. البته در اين رابطه بحث‌هاي متفاوتي هست. ما در شناخت كامل دشمن هميشه با اشكال مواجه بوديم. روز اولي كه توي اون گودي مستقر شديم، روي ارتفاعات مثل سايه‌هايي درگذر حركت مي‌كردن. فرمانده گفت: ما تو محاصره‌ي دشمن هستيم. همه آماده شديم. برعكس اون‌ها، ما دليل كافي برا جنگيدن داشتيم؛ كاملاً روشن بود. ما تو خونه‌ي خودمون هر كدوم جواهر گرون‌قيمتي داشتيم كه ماحصل ثروت پدري ‌مون بود. در زمان حياتش به ما بخشيده بود. البته در اين مورد بحث‌هاي متفاوتي هست. به خاطر اين‌كه معلوم نشد اصلاً اون مرد يا به قول بعضي‌ها از اول اصلاً به دنيا اومده بود؟ نمي‌دونم به هر حال يه چيزي كه بتونيم هر كدوم اون رو لمس كنيم اين وسط بود. هر كدوم يكي داشتيم، ولي از وقتي كه پاي ما به اين هاويه‌ي گرم رسيد اين سايه‌هاي در گذر اون رو از ما دزديدن. كسي اين رو به چشم خودش نديده، ولي تو طول اين سال‌ها غير از ما و سايه‌ها كه كسي اين‌جا نبوده. خلاصه تا اون‌جايي كه من يادم مي‌آد، جنگ شروع نمي‌شد. سايه‌ها در گذر بودن و ما اون پايين. بعد از چند روز شروع كرديم تلفات دادن. دشمن شبيخون مي‌زد. هر صبح چند نفر رو مرده پيدا مي‌كرديم. نگهبان‌ها مي‌گفتن كسي به اين‌جا وارد نشده. فرمانده دستور داد تا تعداد نگهبان‌ها رو زيادتر كنن. البته اين باعث شد كه تعداد كشته‌ها كم‌تر بشه. دفعه‌ي بعد قرار شد همه تا صبح بيدار بمونن، فقط يكي تلفات داديم. اون هم يه لحظه خوابش برده بود. فرمانده، ماها رو جمع كرد و گفت: اين استراتژي ننگين رو از اون‌ها انتظار داشتم. در مقابلِ ما فقط يه راه گذاشتن: بيداري. ولي مگه ممكنه از شب تا صبح كسي نخوابه. بالاخره يه لحظه غفلت؛ و اون‌ها كار رو تموم مي‌كنن. بعد از بحث و جدل و كش و قوس‌هاي زياد ميون فرمانده‌ها ـ كه من تو جريان اون نبودم ـ به ما دستور داده شد كه هم بخوابيم و هم نخوابيم؛ يعني تو حالت خواب، بيدار هم باشيم. برا آموزشِ اين كار سروان جووني رو آوردن كه شايع بود ديوونه‌س و اون هم انصافاً از عهده‌ي كار براومد. ما ياد گرفتيم همين‌طور نيمه‌خواب و نيمه‌بيدار به خودمون بپيچيم. يه مدت تلفاتي نداديم تا اين‌كه بچه‌ها به‌طرف سايه‌هاي در گذر شليك كردن. اون‌ها هم درست در همون نقطه جواب گلوله‌ها رو دادن؛ البته با همون گلوله‌هايي كه شليك كرده بوديم. گلوله‌ها تو همون نقطه‌اي فرود مي‌اومدن كه شليك مي‌شدن. تصور كن چه تلفاتي داديم. برا همين تيراندازي رو قطع كرديم، ولي بچه‌ها تو روزهاي بعد تو فن نخوابيدن در حين خوابيدن تجربه‌ي زيادي كسب كردن. يه روز صبح يكي از اون‌ها ادعا كرد با چند تا از سايه‌ها درگير شده و اون‌ها رو به قتل رسونده. تو روزهاي بعد درگيري‌ها شدت گرفت. همه داستان‌هايي از درگيري‌هاي خونين داشتن. حتا من خودم چند بار با يكي از اون‌ها درگير شدم؛ از پشت، دست‌هام رو مي‌گرفت و سرم رو به زمين مي‌كوبيد. با خنجر تيزي بهش حمله كردم. ولي هيچ كدوم‌مون نمي‌مرديم، چون خواب نبوديم. تا اين‌كه يه روز يكي از بچه‌ها سايه‌اي رو به اسيري گرفت. همه به نقطه‌اي كه اسير، اون‌جا بود رفتيم. سايه‌ي دراز و ترسناكي با تعجب نگاه‌مون مي‌كرد. وقتي كه دقت كرديم كوچك‌تر شد. بعد شروع كرد به آب‌شدن و توي زمين فرورفتن، بدون اين‌كه هيچ اثري از خودش به‌جا بذاره. فكر مي‌كنم سايه‌ها اين‌طور مي‌ميرن. خلاصه ما تو فنون جنگيدن با سايه‌ها استاد شديم، ولي هيچ‌كس نمي‌فهميد خوابه يا بيدار! غيرقابل حساب شده بود. من همه‌ي اين‌ها رو به دكتر گفتم. گفتم به هيچ دارويي نياز ندارم، فقط به من اطمينان بده خوابم يا بيدار. چشم‌هاش خيس شد، سرش رو توي دست‌هاش گرفت؛ به‌نظرم يه‌مرتبه كوچيك شد. آب شد و فرورفت تو زمين. چه‌طور نشناختمش؟ فكر كردم اين‌ها با جريان آب‌هاي زير زمين رابطه دارن، به‌خاطر همين از همون‌جايي كه فرورفته بود شروع به كندن كردم؛ با همين چاقو. بعد داد كشيد تو اين خراب‌شده يه قطره آب پيدا نمي‌شه؟ دارم مثل شمع آب مي‌شم. همه با ترديد نگاهش مي‌كردند. حس كرد تنش سرد مي‌شود؛ به يك تكه يخ تبديل شد و شروع كرد به آب شدن. فرياد زد: آره، بذارين منم يه سايه باشم؛ بذارين آب شم، ولي يه قطره حتا يه قطره‌شم به لب‌هاي شما نمي‌رسه. هيچ‌كس صدايش را نشنيد، كه البته در اين مورد هم بحث‌هاي متفاوتي هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 19:25  توسط پل  | 

 

برو آل

چيزي براي تو ندارم

فرزندم كامل است

جنيني نيست و نه جفتي

تنها رخت چركي يا چرك زخمي كهنه شايد

برو آل

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 0:58  توسط پل  | 

 می رقصد

               با پیشانی اش

                                  تمام خورشید را

با وزن نگاه اش

                 بارش نور را

با شانه هاش

                 بر پیکر همه آب ها می کوبد

                  مدار امواج قلب اش را.

با مرکز حضورش

                  تمام آتش ها می سوزد

و پاهاش ستون خاک را

                             حس همیشه ارتعاش است

                         ناگه میان آینه بیدار می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 17:11  توسط پل  | 

    ‹‹بگريز دوست من، به تنهايي ات بگريز! تو را از مگسان زهرآگين زخمگين مي بينم. بگريز بدانجا كه باد تند و خنك وزان است. به تنهايي ات بگريز! به خردان و بيچارگان بس نزديك زيسته اي. از كين پنهانشان بگريز! آنان در برابر تو سراپا كين اند و بس. بيش ازين براي راندنشان دست مياز! آنان بسيار اند و سرنوشت تو مگس تاراندن نيست. ››

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 0:6  توسط پل  | 

                                     

 

     قاضی از آن بالا، از پشت میز به ردیف اول حضار نگاه می کرد. چشم های بعضی شان که زیر گوش هم پچ پچ می کردند مثل لکه های سرخ می درخشید. در انتهای سالن باز شد. دو مامور، مرد را تا جایگاه متهم همراهی کردند. مرد نگاه بهت زده اش را به حضار دوخت ، از دیدن آن ها خنده اش گرفت و برای این که نخندد لب پایین اش را گزید. قاضی گفت:

"برای آخرین دفاع حاضرید؟"

مرد پاسخ داد:

" بله جناب قاضی..." ، و شروع کرد..." دوستان عزیز، می دانم که زمان زیادی از زندگی من باقی نمانده و دلیل قانع کننده ای برای دفاع ازخودم ندارم ، ولی شخصا دلیل موجهی هم برای این محاکمه پیدا نمی کنم."

صدای اعتراض حاضران بالا گرفت.

مرد ادامه داد:

" نمی فهم این همه عصبانیت برای چیست؟ به حرف هایم گوش کنید... روز جمعه به آرایشگاه همیشگی ام رفتم ، اما تعطیل بود. تصمیم گرفتم به آرایشگاهی چند خیابان بالاتر که بارها از مقابلش رد شده بودم ، مراجعه کنم. نمی دانم چرا آرایشگر در بین شهود حاضر نیست و چرا هیچ وقت به تقاضاهای مکرر من برای حضور او به عنوان شاهد ، جواب قانع کننده ای داده نشد. به هرحال آرایشگاه خلوت بود. وقتی روی صندلی مخصوص اصلاح نشستم ، آینه ای مقابلم نبود. از آرایشگر پرسیدم : این جا آینه نیست؟  در حالی که پیش بند را به گردنم می بست ، پرسید: بار اول است که به این جا می آیید؟ گفتم : بله ، و از او خواستم موهایم را مدلی اصلاح کند که با چهره ام هماهنگ باشد. گفت: ، نگران نباشید ، تا اصلاح تمام بشود آینه هم می رسد ، و کارش را شروع کرد. بعد از مدتی سبیلم را کوتاه کرد و قبل از آن که بتوانم اعتراضی بکنم دو طرفش را تیغ کشید. بعد به شاگردش اشاره ای کرد و او آینه ای مقابلم گرفت . نمی توانم بگویم وقتی خودم را با آن شکل مسخره و عجیب در آینه دیدم چه حالی شدم.

موج اعتراض از بین حاضران برخاست.

قاضی همه را به آرامش دعوت کرد.

مرد ادامه داد:

" می خواستم به او بگویم این چه قیافه ای است که برای من درست کرده است . سرم را برگرداندم ، اما تا خواستم حرفی بزنم دو قدم به عقب برداشت و در حالی که می لرزید و رنگش پریده بود تکرار می کرد مطابق امرتان ، مطابق امرتان... گفتم : من امری نکرده ام و از این چهره سر در نمی آورم. باور کنید که فقط همین را گفتم ، اما از حنجره ام صدایی خارج می شد که کلمات بیگانه را با تشدد خاصی تکرار می کرد، مثل پارس سگ ، آرایشگر چند قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد. در همین موقع دو ناشناس وارد شدند و پاهاشان را مقابل من به زمین کوبیدند . یکی از آن ها آرایشگر را از مغازه بیرون برد. پیش بند راباز کردم و به صورتم آب زدم . مرد ناشناس با دستپاچگی  حوله ای را از روی میز برداشت و مقابلم گرفت . حوله را گرفتم و به گوشه ای پرت کردم . از مغازه که بیرون رفتم ، او هم به دنبالم آمد. یکی دو قدم جلوتر ، در ماشینی را برایم باز کرد که هرگز ندیده بودم. نمی دانم چرا سوار ماشین شدم و چه طور آن همه آدم خشم آلود تا به این جا من راهمراهی کردند ، تا این جایگاه."

... و با مشت دو بار روی میز کوچکی که مقابلش بود ، کوبید.

صدای دشنام از بین حاضران بلند شد .

مرد فریاد زد :

" ساکت ... چه طور باید به شما حالی کنم از آن دادگاه زمان زیادی گذشته و من نمی توانم آن کسی باشم که شما فکر می کنید و شما نمی توانید آن کسانی باشید که در آن دادگاه شرکت کردند. "

قاضی نگاه خاکستری اش را به  مرد انداخت و گفت:

" یعنی شما می گویید این همه جنایت ..." و به پرونده ی قطوری که مقابلش بود ، اشاره کرد" همه وهم و خیال است ."

بعد لبخندی زد و پرسید:

" وشما فقط به آرایشگاه رفتید؟"

صدای خنده حاضران ...

مرد گفت:

اگر چیز دیگری هست بگویید . چند جلسه است که می گویید گفتیم ، و من چیزی نمی شنوم . شاید کر هستم و شاید همه ی این ها واقعیت باشد. برای من فرقی نمی کند. چون از این واقعیت چیزی نمی فهمم."

بعد صدایش را بالاتر برد  گفت:

" دوستان! من هم یک شهروند هستم از همه شما ساده تر."

صدای اعتراض حاضران بالا گرفت.

چند نفری ناسزاگویان مشت های خود را به طرف مرد تکان می دادند.

قاضی گفت:

" نظم جلسه را رعایت کنید."

مرد رویش را به جانب قاضی برگرداند و گفت:

" بسیار خوب ، حرف دیگری ندارم ، غیر از این که به عنوان آخرین تقاضا از شما آقای قاضی می خواهم که دستور بدهید من را پشت به آینه های قدی بزرگ اعدام کنند."

قاضی پس از ختم دادگاه کرکره های مغازه را پایین کشید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 2:10  توسط پل  |