تابش نارنجی رنگی روی دریا بود.امواج زرد می خروشیدند. ارتفاع یکی از موج ها را که حساب کرد، حدودهشت تا ده متر بود. لباس هایش را کند، تخته اش را برداشت و به طرف دریا دوید. دریا مبهم شد. چیزی بین اوودریا ایستاده بود. نه مه بود و نه بخار آب. چیزی ازجنس رطوبت جامد. تخته را به درون آن هل داد. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرد. خودش را پس کشید. در جا دوید بعد لباس هایش را پوشید. می خواست خرده های چوب خشک شده رااز ساحل جمع کند. دست اش را به طرف اولین تکه چوب برد، چیزی ازجنس رطوبت جامد بین او وچوب ایستاد. خواست از آن بگذرد که دست اش سوخت. احساس کرد، الان است که ازگرما بخار شود.
به کوره راهی که کنار ساحل بود قدم گذاشت. خواست مشتی سنگ ریزه اززمین بردارد اما چیزی ازجنس رطوبت جامد بین دست او و سنگ ریزه ایستا د. سنگ ریزه مبهم شد.
رفت تا به جا ده رسید . همین که درخت های دو طرف جاده را دید، خودش را درمیان جنگل پیدا کرد. زیردرخت پیری نشست. به شا خه ها و برگ ها یش نگاه کرد. چه خنکی ای و چه گرمای مطبوعی، می خواست درخت را بغل کند اما چیزی از جنس رطوبت جامد... .
ازدرخت مبهم فا صله گرفت و روی تخته سنگی نشست. حجمی نامعلوم روی زمین بود. دست اش را که دراز کرد آن را برداشت. چشم بند بود. با آرم بازارمشترک.
زیرلب تکرار کرد:«بازارمشترک، بازارمشترک.»
چشم بند را روی چشم اش گذاشت . دیگرنه ریگی هست، نه چوب خشکی ، نه درخت تنومندی ، نه پرنده ای. چه قدرراحت است، چه قد رراحت است. شروع کرد به چرخیدن.
دیدم ، روی لبه یک سیا ه چاله بزرگ می چرخد.
داد زدم:«نیفتی.»
مثل یک یا بو روی آن لبه تیز می چرخید و آرد از جیب های خا لی اش می ریخت دردستهای زمین، اما چیزی ازجنس رطوبت جامد بین دست ها و آرد حجم شد و آرد ها را بلعید. کنار آسیا بی که می چرخید، چند خوشه گندم افتاده بود. دستم را درازکردم خوشه ها را بردارم. چکمه های زمختی روی انگشتا نم ایستاد و فشارداد. چه قدر زورزدم تا دست ام را بیرون کشیدم. انگشت های خرد شده را پرتاب کردم میان سیاه چاله بزرگ. انگشت ها حرکت می کردند و روی سیاه چاله اشکال مبهمی شکل می گرفت. دویدم و به پشت اش زدم. خرخرمی کرد. صدای خرخراش روی خرخره ام ایستاده بود. روی کول اش پریدم و پاهایم را به سینه اش کوبیدم. داد زدم بیدار شو. دیدم بیدار نمی شود. بارش سنگین تر شده و خرخرش شدیدتر. برگشتم و این تنها لحظه ای بود که من با ریتم صدای خرخر او توانستم بخوابم. وقتی صدا یکنواخت باشد، می توانی بخوابی ولی او ریتم اش را ازدست می دهد. خرخراش بلند و کوتاه می شود و گاهی نعره می کشد.
حالا مرتب قرص می دهند. می گویند: بخواب. او را که بیدار کنند، من می توانم یک چرت بخوابم. کسی این را نمی فهمد.
مردی که روبرویش نشسته بود، خمیازه ای کشید و گفت:«چرا من می فهمم اما این حساب دودوتا یی است که برای این ها هیچ وقت چهار تا نمی شود، مثلن شش، هشت گاهی حتی دوازده می شود و خنده داراین جاست که همیشه اصراردارند برعد د چهار. خوب به من نگاه کن به نظرتومن دیوانه ام؟»
مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود پاسخ داد:«نه به هیچ وجه.»
مرد ادامه داد: «هراحمقی، کمی که به اطراف اش نگاه کند می تواند ببیند که همه جا را آب برداشته وسطح آب ها هر روز بالا و بالاترمی رود. خشکی ها کم تر و کم تر می شوند. این آب جنگل ها را می خشکا ند. یک دقیقه که می خواهی بنشینی، ترا بر می دارد و معلوم نیست درکدام جهنمی رها یت کند. حالا این همه دانشمند عینکی جمع شده اند و می گویند به خا طرآب شدن یخ های قطب است. نه! هم اتاقی من تکررادرار گرفته است. بیست و چهار ساعت شبا نه روز را با چرت های کوتاه ده دقیقه ای هشت ساعت می خوابد.
روی دیوار اتاق ما یک گا و صندوق بزرگ است. او بین هرکدام از این چرت ها، درآن را بازمی کند به یک سا ختمان بزرگ وعظیم با اتاق هایی پر از سکه و شمش های طلا و اسکنا س وجواهرات وهزاران چیز قیمتی دیگرکه با ید روی آن ها بشاشد وسیلاب، از لوله ای که قطرآن به اندازه همه اقیانوس های دنیاست فوران می کند توی سا ختمان بورس، از روی چک ها و اوراق بها دارمی گذرد بعد اقیا نوس ها، دریاها، دریا چه ها، رودخا نه ها طغیان می کنند و یک لحظه هیچ کس را آن بیرون راحت نمی گذارند. می گویند دریای شما ل، دشت خشک بزرگی بوده که دایناسورها درآن زندگی می کردند وحالا زیرآمونیا ک مد فون شده اند. غواص ها در آن اعماق، دنبال گور آن ها می گردند تا روی اش نقب بزنند و دکل های بزرگ بر پا کنند. من خودم تحقیق کردم حتی شهر قد یمی و باستا نی ونیز را روی شاش این مردک بنا کرده اند. آن همه برج و با رو و خیا بان های تودرتو، موزه ها که در کنار آن ها، عشا ق روی قایق ها برای هم بوسه می فرستند و بی خبرند از این که پا یه های همه شان را آمونیا ک خورده است.
حالا بگذارآن ها و با انگشت اش به پنجره ای که به باغ بزرگ بازمی شد اشاره کرد، به من قرص بدهند. مقدار آن را بالا ببرند. جلسه وشوربگذارند. درسمینارها یشان من را به هم نشان بدهند و بگویند: مردی که هیچ وقت نمی خوابد.
مرد ک دایم درحرکت است. درگا و صندوق لعنتی اش را باز و بسته می کند. خواب ازجما د و نبا ت گرفته، من چه طور بخوابم؟ هر چه می گویم بیا یید تکررادراراو را درمان کنید تا من بخوابم پدرسوخته ها می خند ند.»
مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، گفت: «به ریش پدرشان بخند ند.»
بعد مکث کرد و پرسید:« پس برای همین است که آب دریاها زرد و کف آلود شده است. جسد ماهی ها همه آب های جهان را پر کرده و تازه ماهی هایی هم که خودشان را با شرایط این آب ها وفق داده اند به خورندگا نشان هپا تیت منتقل می کنند.»
مردی که تکررادرارهم اتاقی اش نمی گذاشت بخوابد، گفت: «دقیقا"وبسیاری چیزهای دیگر که تو نمی دانی و من درسال های بیخوابی ام روی آن ها تحقیق کرده ام.»
بعد از زنی که کنارش ساکت نشسته بود، پرسید:«نظرشما چیست؟»
زن گفت:« ما هیچ وقت خوب نمی شویم.»
یک باردکتربه دیدنم آمد و گفت :«می توانی از این جا بروی. تو درمان شده ای.»
گفتم:«نمی توانم خوب باشم چون همه شما بی کار می شوید. آن ها من را با چوب زیر کتک می گیرند. هر شب فلک می شوم. چه طور می شود وقتی زنجیر توی سرت می خورد بخوابی؟ چه طورمی شود وقتی چوب کف پایت می زنند بخوابی؟ اما این ها قرص های بیشتری به من می دهند و می گویند با این ها به خواب های بهشتی می روی.»
ما نباید خوب شویم. صدایش را پایین تر آورد و پرسید: «می فهمید؟ باید فداکاری کنیم.»
مردی که صدای خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، گفت:«همه چیزهایی که ما با آن ها سروکار داریم چیزهای جامد وعینی است. این که شما می گویید نمی توانیم خوب شویم، کاملا" ملموس است. ما نمی توانیم درمان شویم چون بیمار نیستیم. همه چیز عینی است، شبیه رطوبت جامد.»
مردی که تکررادرارهم اتاقی اش خواب از چشم او ربوده بود، گفت:«همین الان رطوبت جامد بین من و این خانم حایل شده است. شاید این هم جزیی ازمواد حا صل از تکررادرارباشد.»
زن گفت:«نمی دانید چه باری روی شا نه های من سنگینی می کند. من به بچه ها فکرمی کنم، به خانواده، به تداوم.»
مردی که تکررادرارهم اتاقی اش خواب ازچشم های او ربوده بود، گفت: «دارم فکرمی کنم دکتر حدا قل شما را درمان کرده. خانم عزیز لطفا"فداکاری نکنید وازاین جا بروید.»
تا زن آمد پاسخ بدهد، مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود گفت: «نمی تواند. رطوبت جامد نمی گذارد.»
دربازشد. مرد طا س و قد کوتاهی که ازتمیزی برق می زد و روپوش سفیدی پوشیده بود وارد اتاق شد.
مردی که خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، پوزخندی زد و زیرلب گفت:«بچه ها نورافکن!»
دکتر لبخندی زد و گفت:«تبادل نظرکافی است.» بعد لیوان ها و بسته های خالی جلوی آن ها را بررسی کرد و گفت:« بهتراست برای استراحت هر کدام به اتاق خودتان برگردید.»
مردی که تکررادرارهم اتاقی اش مانع خواب او شده بود، گفت: «شما چه دکتر؟ شما کی خوب می شوید؟»
دکتر گفت:«هر وقت شما خوب شوید.»
زنی که نمی خواست خوب بشود، گفت: «ما وقتی خوب می شویم که شما خوب بشوید.»
مردی که صدای خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستا ده بود، پرسید :«تا کی می خواهید ادای دکتربودن را دربیاورید؟»
دکتر اخم کرد و گفت:«یک بارگفتم وقتی که شما درمان شوید.»
چند لحظه بعد هیچ کدام از آن ها نمی توانستند خمیازه های هم را ببینند. دکتردرراهرویی که به اتاق اش ختم می شد، خمیازه می کشید. چشم هایش قرمز شده بود. اتاق اش کوچک بود. نصف آن را قفسه ی پرازدارو اشغال کرده بود. مقابل قفسه، تخت کوچکی بود که او همیشه روی آن می غلطید و زمین می خورد. بین تخت و قفسه فضای کوچکی بود که همیشه یکی از پرستارها عربده کشان، ازاو برای عربده های بیماری که در بخش دیگری بود کمک می خواست یا درمورد مقدارتزریق دارو سوال می کرد. پرستارها با چشم های قرمزونگران و صورت های تکیده از گوشه ای به گوشه دیگر می رفتند.
آتش نشان ها داخل باغ درحال اطفا حریق بودند. هرروزیکی از بخش ها آتش می گرفت. آن ها با چسب نواری، مژه ها یشان را روی ابروچسبانده بودند. سرکارگروعمله ها برای این که نخوابند با هم دعوا می کردند. یک لحظه غفلت کافی بود که بخش نیم سوخته دیرترترمیم شود واین دکترراعصبانی می کرد.
گوینده برنامه داستان شب، مدام داستا نی را ازاول تا آخریا برعکس می خواند. وقتی حوصله اش سرمی رفت، قسمت کوچکی از آن را تغییر می داد تا جد ید به نظر بیا ید. سعی می کرد صدایش طوری باشد که شنونده را به خوابیدن وادار کند. گاهی هم لالایی می خواند.
مردی که صدای خرخرهم اتاقی اش روی خرخره اش ایستاده بود، ازاین دنده به آن دنده می چرخید. یک لحظه شنید که این خرخر از اتاق بغلی هم می آید. بیرون ازکنارهر اتاقی که می گذشت صدای خرخربلند تری می شنید. به طبقه پایین که رسید، صدای خرخرچنان گوش خراش بود که به باغ رفت ولی آن جا هم صدا رهایش نمی کرد. چشم هایش را مالید و گفت:«شا ید ما درخواب های هم بی خوابیم.» وسط باغ در سیاه چاله پرید. متحیرازاین که چهارانگشت او چه قدر زیاد است، انگشت هایش را جمع می کرد و پایین و پایین تر می رفت.
همین موقع صدای آژیر آتش نشانی بلند شد. چند نفر از ماموران آتش نشانی با جدیت و از جان گذشتگی قدم به سیاه چاله گذاشتند. خیلی پایین رفتند تا فهمیدند مرد را پیدا نمی کنند. خیلی بالا آمدند تا فهمیدند باغ را گم کرده اند.